ندای الرحیل

در احیای فرهنگ آخرتگرایی

ندای الرحیل

سلام
وبلاگ حاضر، تلاش کوچکی است برای دگرگون کردن بدیهیات،گرایشها و هدفها ...
وبلاگ حاضر تلاش کوچکی است برای زنده کردن قلبها و دگرگون کردن آرزوها...
وبلاگ حاضر، تلاش کوچکی است برای احیای فرهنگ آخرتگرایی و نواختن ندای الرحیل...
پس...
باور کنیم که جهان به نگاهی نو نسبت به مرگ نیازمند است...
باور کنیم که نگرش غلط به اسرارآمیزترین پدیدۀ هستی - مرگ - لحظه لحظۀ عمر بشر را به پوچی کشانده است....
باور کنیم که ما رهگذریم ودنیا ظرفیت و توان تحمل آرزوهای ما را ندارد...
باور کنیم که مرگ در این نزدیکیست و ما چاره ای جز رفتن نداریم...
باور کنیم که دلهای ما برای آزاد شدن از ترسها و گرایشهای دنیا، به ترسها و گرایشهای آخرت نیازمند است...
باور کنیم که تنها طریقتی که می تواند ما را به خدا برساند، طریقت توشه چینی است...
ویادمرگ، آب حیات بخشیست برای زنده کردن بشریت...
ویاد مرگ شمشیر و سپر محکمیست، در برابر فرهنگ پوچ گرای غربیها...
و یاد مرگ، مرهم شفا بخشیست برای انقلاب بیمار شده به ویروس دنیاگرایی...

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
پیوندها

منوی تصویری سایت ندای الرحیل

تلگرام

-----------------------

 صفحه اصلی

-----------------------

ندای الرحیل2-تصاویر

-----------------------

ندای الرحیل3-سیاسی

-----------------------

ندای الرحیل4-خواب

-----------------------

 ندای الرحیل5 - شعر

۵ مطلب در تیر ۱۳۹۱ ثبت شده است

چقدر زیبا شده بود.

موجها بهم می خوردند و دلربایی می کردند.

چقدر خواستنی شده بود، آب تنی داخل موجهای دریا...

نگاهی به دریا انداختم. جاذبۀ عجیبی مرا بسمت دریا می کشاند.

می دانستم که هر زمان دنیا دلربایی می کند باید از خنجرش بترسم...

خودم را به خانه رساندم و آمادۀ رفتن شدم. همسرم شدیدا" مخالفت می کرد و تا می توانست جلویم ایستاد...

ولی مرگ...

جاذبه ای دارد که هیچ چیز نمی تواند با آن مقابله کند.

از خانه خارج شدم و به سمت دریا حرکت کردم.

دریا ناآرام بود و شنا کردن خیلی خطرناک شده بود.

داخل آب شدم و مشغول شنا شدم.

حدود نیم ساعتی داخل دریا بودم.

موجها بهم می خوردند و لذت شنا را صد برابر می کردند

حدس می زدم که اتفاقی برایم بیافتد.

دریا مرا داخل خود کشید. هرچقدر دست و پا می زدم، بدتر می شد.

همون لحظۀ اول، خدا بهم رحم کرد. به نزدیک ترین کسی که در کنارم بود علامت دادم که دارم غرق می شوم.

واو صدای مرا شنید.

اگه نمی شنید راهی برای نجات من نبود.

لحظه به لحظه از ساحل دور و دورتر می شدم.

اولین چیزی را که رها کرده بودم ترس بود. چون دریا آدم ترسو را راحتتر می کشد.

دریا مواج بود.

تلاش می کردم که نفسم را نگه دارم، تا دریا نتواند مرا ببلعد.

لحظه ای دیرتر و عمری بیشتر...

وقتی موج می آمد مرا پائین می کشید ولی چون نفس داشتم بالا  می آمدم.

بالا که می آمدم دوباره نفسی تازه میکردم و دوباره موج می آمد و دوباره داخل آب فرو می رفتم...

مرگ مرا به آغوش خود کشیده بود.

نجات غریق دیر کرده بود. اگه می خواست بیاید تا حالا آمده بود. من مانده بودم ودریای خشمگین...

و مرگ را با تمامی وجودم احساس می کردم.

نگاهی به ابرهای سیاهی که بالای سرم بود انداختم. دنیا برایم به پایان خود رسیده بود.

ِایا این لحظه، همان لحظۀ تقدیر من بود.می دانستم که همسرم منتظر آمدن من است.

سرم را بالا گرفتم و به ساحل نگاهی انداختم. مردم ایستاده بودند و مرگ مرا تماشا می کردند.چرا کسی نمی آید تا نجاتم دهد.

تلاش کردم که به سمت ساحل حرکت کنم.

ولی مگر می شود.

تلاش من بیهوده بود. در آن جاذبۀ شدید امواج محال بود که خودم را به ساحل برسانم. ترسیدم که خستگی مرا تسلیم کند روی آب دراز کشیدم و فقط نفسم را نگه می داشتم و در هر فرصتی نفسم را تازه می کردم...

به ذهنم رسید که این علم تو نسبت به شنا هست که دارد تو را نجات می دهد...

شیطان آمده بود تا در اون لحظۀ آخر مرا با شمشیر خودبینی بکشد.

 

وقتی که موج مرا پائین می کشید آِیۀ چهلم سورۀ نوراز ذهنم می گذشت

آب زیادی خورده بودم. یک حس درونی مرا به تسلیم شدن دعوت می کرد.

واین بار با شمشیر یأس آمده بود...

... 

چه کسی می تواند مرا از مرگ نجات دهد؟

بله...

خدا

ناخودآگاه یادم آمد که...

در دوران کودکی با بچه ها جمع می شدیم می رفتیم شنا.

یکبار در گودی افتادم و در آن لحظه با خودم گفتم که چه کسی می تواند مرا نجات دهد.

با خودم گفتم:

خدا

و بالای آب آمدم و یکی از بچه ها دستم را گرفت و نجاتم داد.

بله...

خدا

خدا می تواند نجاتم دهد.

زیر سنگینی آن موجها، در وسط دریا کسی جز خدا نبود که کمکم کند.

قایق نجات از آمدن امتناع کرده بود. دست آخر مجبورش کرده بودند که بیاید.

می گفت که حقوق 400هزار تومان که اینهمه دنگ و فنگ نداره!

قایق که رسید گویا که دوباره متولد شده بودم.

عمری دوباره و زندگی دوباره...

حدود 20 دقیقه ای بود که با مرگ جنگیده بودم و مرگ را با تمامی وجودخود لمس کرده بودم.

غریق نجات می گفت که انهمه سوت زدم و اعتنا نکردی!

منتظر شده بود تا بمیرم و جنازه ام را برگرداند.

حرفهایش مرا به یاد داستان موسی و قارون انداخت.

همان لحظه ای که زمین قارون را می بلعید و قارون به موسی استغاثه می کرد.

چرا موسی به او اعتنایی نمی کرد؟

ولی ما امت پیغمبر رحمتیم.

ما کشتی نجات داریم.

کشتی نجات ما حسین است.

حسین...           حسین...         حسین...    

دردریای پراز تلاطم کربلا غریب بودی یا حسین...

اون لحظۀ اخر...

درگودال قتلگاه...

وقتی که نگاهی غریبانه به لشگر دشمن انداختی.

غریب بودی یا حسین...

 

 

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۱ ، ۰۹:۱۰
بهنام جدی بالابیگلو

در مفاهیم هندو، جهنم از حالت مکانی برای اقامت همگان خارج شده و به معنای مکانی برای کیفر به خاطر اخلاقی، درآمده است. مشاهده می کنیم که در عصر ودایی که در دو هزار سال قبل از میلاد بوده است، اموات بدون هیچ تمایزی در مکانی که زیر زمین بوده، اقامت می کرده اند که کارتا به معنای تونل یا واوارا به معنای زندان یا پارشانا به معنای جهنم، نامیده شده است. این مکان شبحی و حزن انگیز برای موجوداتی بود که هیچ حرکتی از آن ها سر نمی زد. اولین نشانه های تمایز در ریگ ودا و اثرناودا ظاهر می شود، به صورتی که تمام کسانی که انتخاب نمی شوند به مملکت یاما، مالک جهنم، می روند؛ جایی که وضعشان بدتر می شود، و کلمۀ ناراکا یعنی جهنم به معنای مکان عذاب کردن و ترساندن استعمال شده است.

سخت گیری در این عقیده، تأکید بر انتقال روح از جسدی به جسد دیگر است، البته تا زمانی که روح به نروانا یعنی بهترین و نیکوترین حالات خویش نرسیده است. ما نباید عقایدی منظم و منطقی منجسم را از هندوئیسم، دربارۀ جهان دیگر انتظار داشته باشیم؛ زیرا هندوئیسم دینی است که از ادغام اسطوره ها به وجود آمده است و هیچ عقیده یا مذهب قابل اعتنایی در آن نیست. همچنین جهنم و تناسخ، دو لفظ مختلفی هستند که معنای واحدی را می رسانند.

بنابراین، شریر کسی است که میل به زندگی انفرادی در او زیاد می شود و در دنیا به دنبال کسب ثروت و مقام می رود تا نیازهای شخصی اش را برآورده کند و خودخواهی ذاتی اش، او را به خیال پردازی می کشاند و با حرص و ولع به زندگی چنگ می زند. در حالی که حیات دنیایی چیزی جز رنج و سختی و نیرنگ نیست. او به موجودی پست که مادی تر و شهوانی تر است، مسخ می شود و چه بسا قبل از مسخ شدن، به جهنم می رود؛ و ممکن است پس از مسخ شدن به جهنم برود که در این صورت، پریتای بدبخت او را به مجسمۀ عذابی تبدیل می کند که به سرعت باد به سوی مملکت یاما حرکت می کند. این سفر طولانی در گرو عبور از باتلاقها و صحراها و رود وایتاران که از خون و چرک و بول تشکیل شده است؛ می باشد. در این هنگام الهه سیتراگوپتا کارنامۀ اعمال صالح و اعمال سیئه اش را می خواند. پس اگر اعمال سیئه اش بیش تر به جهنم، یعنی به ناراکا می رود و در آنجا به عذابی متناسب با خطای شخصی اش و با توجه به اهمیت آن مبتلا می شود و البته عذاب مخصوص هر شخص، با قساوت خارق العاده و تنوع وصف ناپذیری مشخص می گردد: مثلا" آن بیچاره پاره پاره می شود، اجزایشان از هم جدا می شود، له می شود، قطعه قطعه می شود، سوراخ سوراخ می شود، دریده می شود، بریان می شود، پوستش کنده می شود و مسخ می شود. آن گونه که در بعضی از متون آمده است، جهنم به منازل متعددی تقسیم می شود که برای ده ها میلیون نفر در نظر گرفته شده است، با استناد به پورانا در آنجا هفت جهنم اصلی وجود دارد که عمقشان به ترتیب زیاد می شود و هرکدام به جهنم های دیگر تقسیم می شوند. یکی از آنهااسیپاتراوانا یعنی جنگلی دارای برگهای شمشیری شکل نامیده می شود. و این جنگلی است که درختانش برگهای نوک تیزی دارند که به بدن هلاک شده ها اصابت می کنند و جراحتها و زخمهای زیادی در آن ایجاد می کنند که در نتیجۀ آن سرش گیج می رود و بر روی خاکسترهای داغ می افتد و بعد به وسیلۀ سگهای درنده، پاره پاره می شود.

برای این عذابها که هلاک شونده آن را متحمل می شود حد و نهایتی است؛ زیرا همیشه اعتقاد به جزئی از خدا(کرامان) وجود دارد که او را در زندگی دوباره اش یاری می کند تا در مقابل شهوتها مقاومت کند.

همچنین دین های بزرگ در شرق دور، این سیر عمومی را با بعضی از خصوصیات دنبال کرده اند؛ مثلا" جهنم بودایی ها متضمن هیجده نوع از حرارت و برودت است، و دین های چینی تا نه قسم جهنم را می شمارند و در ژاپن کتابی قرائت می شود که تعداد اعمال سیئه و چگونگی وضعیت ارواح، در آن تدوین شده است و این که بعضی از هلاک شدگان با بعضی دیگر می جنگند و در این میان خونشان می ریزد و از هم دریده می شوند و یا غرق می گردند.

بدون توجه به تفاصیل خیالی که ریشۀ مردمی دارد، تمام این جهنم ها، جان کلامشان یکی است و آن این که:

هرکسی که شر را بر گزیند، نظام تکوینی الهی را بر هم می زند و با دست خویش، سرنوشتی پر از عذاب را در جهان دیگر برای خودش فراهم می کند؛ زیرا اصلی ترین شر، ایجاد بی نظمی و هرج و مرج است و این خودش عین عذاب است. این چیزی است که لائوتسه در حدود ششصد سال قبل از میلاد به آن تصریح کرده است:

هرکسی که فضیلت خواه باشد، فضیلت هم از او استقبال می کند و هر کسی که خواهان شر باشد، شر به او روی می آورد.

منبع: تاریخ جهنم

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ تیر ۹۱ ، ۱۹:۵۲
بهنام جدی بالابیگلو

آرامش ابدی جهان بینی تمام کسانی استکه خودکشی می کنند.گویا بشر خیال کرده با پوسیدن مغز ونابودشدن دستگاه عصبی،نگرانی-اضطراب-ترسهایش پایان می یابدوبه آرامش ابدی می رسدوهرگز ازخود نپرسیده که چرا پیشرفته ترین ماشین های حساب هرگز ترس را تجربه نکرده اند واز زندگی لذت نمی برند وهیچ کامپیوتری نسبت به کامپیوتر دیگر شهوت ندارد.

بشر کوشیده که با تغییر نام مرگ به آرامیدن-با تغییر نام قبر به آرامگاه وبا تغییر نام قبرستان به آرامستان خود را اسیر توهمی کند که تمامی تفکراتش را به پوچی سوق می دهد.

مگر می توان با تغییر دادن واژه ها حقیقت مرگ را تغییر داد.

بلکه ترس و نگرانی ولذت مفاهیمی است فرا مادی که در حیطه قدرت درکی روح قرار گرفته نه مغز ومغز تحت حاکمیت روح با ترس و نگرانی ها آدرنالین تولید می کند واگر روح نبود هیچ مغزی نمی ترسید.

با حقیقت مرگ وکشفاین پیچیده ترین راز هستی می توان جلوی خودکشی را گرفت چون بشر بخاطر فرار از نگرانیها و ترسهایش خودکشی می کند.

باید بگوییم همواره بدن مایه آرامش روح و لذت روح بوده ودر ترسهاونگرانی ها روح به بدن پناهنده شده و غم هایش را بکمک بدن بفراموشی سپرده است و با پوسیدن بدن روح تنها خواهد ماند با غم هایش و هیچ مونس و آرامش دهنده وپناهگاه مادی نخواهد داشت.

پس غم و غصه های مرده ها از زنده ها بیشتر است و مرده همواره آرزوی بر پایی قیامت رادارد...

شاید دوباره با یار دیرینش به آرامش برسد.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۱ ، ۲۰:۰۷
بهنام جدی بالابیگلو

"راستی اگر انسان اینطور فکر کند که عدم است و بعد از این زندگی، نیستی مطلق است دیگر اصلا" برای او زندگی ارزشی نخواهد داشت،"

 آن چیزی که زندگی را برای انسان گوارا و لذت بخش می سازد، کار او را مفرح می سازد، به دل او حرارت و گرمی می بخشد، افق دید انسان را خیلی وسیع می کند همان چیزی است که دین به انسان می دهد یعنی اعتقاد به جهان ابدیت، اعتقاد به خلود، اعتقاد به بقاء بشر، اعتقاد به اینکه تو ای بشر! فانی نیستی و باقی خواهی بود تو از این جهان بزرگتری، این جهان برای تو یک آشیان کوچک و موقتی است این همان فقط یک گهواره برای دوران کودکی تو است. دوران بیشتر دوران دیگری است.- منبع کتاب امدادهای غیبی نوشتۀ مرتضی مطهری

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۱ ، ۱۹:۲۹
بهنام جدی بالابیگلو

عقیده به تناسخ، از سرزمین هند و ادیان باستانی آنجا از قبیل ودائی-برهمنی-جینی-هندو ریشه گرفته، و در آئین بودا به حد نهایی کمال خود رسیده و کم کم وارد فلسفه و مسائل علمی ادیان دیگر شده است.

طبق آئین بودا، تا زمانیکه بشر از چنگال وجود خلاصی نیافته و به نیروانا نپیوسته، بایستی رنج این تحویل و تحول و این سیر تناسخی را در ابدان و کالبد انسانی دیگر و یا حیوان و یا نبات ویا جمادی،تحمل کنند و این بلای عمومی سر هر فرد آرزو و امیال نکشته و ریاضت نکشیده ای خواهد آمد، همچنانکه شخص بودا طبق اقرار خود او:

روزی خرگوش و روز هم گاو بوده و بلاخره بمقام بودائی(خردمندی) رسیده و آخرکار هم در اثر ریاضت و معرفت، به نیروانا پیوسته و در عدمستان آرمیده و خاموش شده است!

گزنوفان در مورد فیثاغورث می گوید: که او هنگام عبور ، دید سگی را می زنند، فریاد زد، صبر کنید و او را نزنید، زیرا او یکی از دوستان قدیمی من است و من او را از صدایش شناختم!!

کلمۀ نیروانا در لغت سانسکریت بمعنای خاموش شده است. در اینکه آیا نیروانا آرامشی است که بر اثر ترک علایق دست می دهد و در حقیقت یک امر وجودی است و یا اینکه عدم محض ونیستی مطلق است، میان دانشمندان مورد اختلاف است.

برخی از هندشناسان و مستشرقین مانند: جیمس دالویس و ریس داوید و الدنبرگ چون دیدند:غیر معقول است که عدم ونیستی مطلق، نهایت سیر کمالی انسان و مایۀ سعادت او باشد، از این جهت این کلمه را به ابدیت جاودانی تعبیر و تفسیر نموده اند!

گرچه این تفسیر فی حد نفسه تفسیر بدی نیست ولی با گفتار خود بودا که نیروانا را پایان وجود می داند، سازگاری ندارد.

بودا ضمن خطاب به شاگردان خودچنین می گوید:

ای شاگردان من! من جایگاهی را سراغ دارم که در آنجا نه خاک است و نه آب، نه نور و نه هوا، نه مکان نا متناهی و نه عقل نامتناهی، نه این جهان است و نه آن جهان، آنجائیکه من وصفش می کنم عبارت است از پایان وجود!!

به هر جهت، آئین بودا با آنکه به نیروانا اهمیت فراوان می دهد ولی جای تأسف است که ماهیت و حقیقت و مفهوم دقیق آنرا روشن نمی سازد؛ گاهی از آن به پایان وجود، و گاهی به جزیرۀ منفرد و گاهی به اقلیم آسایش...یاد میکند.

بودا می گوید:

آنجا که هیچ چیز وجود ندارد، آنجا هیچ دلبستگی نیست، جزیرۀ منفردی وجود دارد که آن را نیروانا می نامیم. آنجا پایان رنج پیری و مرگ است، مردمی سرسخت و پابرجا که همواره با دلیری مشغول مبارزه و در عالم اندیشه و تفکر فرو رفته اند، به نیروانا واصل می شوند...

آنکس که وجودش با نیکی آمیخته است، راهبی که به آئین بودا علاقمند است بسوی اقلیم آسایش، آنجا که جهان ناپایدار پایان میابد و به آرامش می پیوندد!

هنگامی که از یکی از بزرگان بودائی به نام ساری پتا توضیحی می خواهند که چگونه می توان از سعادت"نیروانا" صحبت نمود، در صورتی که در آن مقام، حس و درکی برای آدمی وجود ندارد؟ پاسخ می دهد که:

اساسا" در فقدان همه گونه احساس و ادراک است که نیروانا دست می دهد!!

حال چگونه با فقدان همه گونه ادراکات، نیروانا برای انسان حاصل می شود؟ مطلبی است کاملا گنگ و غیر مفهوم. ولی به نظر خود بودا، هیچ ضرورت ندارد که در چگونگی نیروانا و ماهیت آن تعمق کنیم، زیرا به نظر او نه این تحقیق ضروری است و نه ممکن!

آنچه که برای بودا دانستنش ضرورت دارد این است که: بلاخره روزی فرا خواهد رسید که تمام دنیا و مافیها به نیروانا واصل گردندآنجاست که این جهان ناپایدار پایان می پذیرد و این نابسامانی ها، سامان می یابد!!!...

در توهمات بودا، خبری از بهشت و جهنم، پاداش و جزا و حساب وکتاب اخروی نیست و تنها نتیجۀ کارهای پست گرفتاری در سیر تناسخی، وتنها پاداش کارهای نیک پیوستن به دیار نیستی(نیروانا)می باشد.

افراد نیکوکار و وارسته که از علایق دنیوی دل کنده اند، بمحض اینکه مردند به عدمستان و جهان نیستی که پایان سیر مخلوقات است می پیوندند!!!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ تیر ۹۱ ، ۱۰:۲۳
بهنام جدی بالابیگلو