ندای الرحیل

در احیای فرهنگ آخرتگرایی
يكشنبه, ۱۹ آبان ۱۳۹۲، ۰۴:۰۱ ب.ظ

جنازه های که بعد از سالها سالم بوده اند!

1)
حجر بن عدى کِندى کوفى از اعاظم اصحاب أمیرالمؤمنین علیه‌السّلام و از ابدال آنهاست. در کیاست و زهد و عبادت، در عرب مشهور بوده است. گویند شبانه روزى هزار رکعت نماز مى‏‌گزارده است. آن بزرگوار از فضلاء اصحاب رسول خدا بوده و با وجود سنّ کمش از بزرگان آنها محسوب مى‏‌شده است. در جنگ صفّین ریاست لشکر کِندَة را داشت و در جنگ نهروان مَیسره (سمت چپ) لشگر أمیر المؤمنین علیه السّلام به دست او بود. نهایتا در سال 51 هجری به دستور معاویه ایشان را در محلی به نام مرج عذرا در نزدیکی دمشق در حالی که در غل و زنجیر بود به همراه شش تن از همراهانش به شهادت رساندند. امیرالمؤمنین سالها پیش، این واقعه را به حجر گفته بودند.

 

2)

شیخ صدوق است که وقتی جسد مطهر ایشان در اثر سیل هویدا شد کفنش پوسیده بود ولی جسدش سالم و عورتین او با تار عنکبوت پوشیده شده بود. بسیاری از بزرگان که از جمله آن‌ها پدر بزرگوار آیت‌اله‌العظمی مرعشی‌نجفی بود، جسدی را دیدند که تمام اعضای بدنش سالم و تازه به نظر می‌رسید، و با صورتی نیکو آرمیده بود، بعد از تحقیق و تفحص کتیبه‌ای یافتند که بر روی آن نوشته شده بود "هذا المرقد العالم الکامل المحدث، ثقة‌المحدثین صدوق‌الطائفه، ابوجعفر محمد بن علی بن حسین بن موسی‌ابن جعفر بن بابویه قمی." مرحوم آیت‌الله‌العظمی مرعشی ‌نجفی‌ از پدرشان نقل می‌کردند که: من دست آن بزرگوار را بوسیدم و تقریبا بعد از نهصدسال دست ایشان بسیار نرم و لطیف بود.

 

۳)

در زمان جنگ تحمیلی وقتی موشک بعثی‌ها به مقبره مجلسی اصابت کرد و قبر شکافته شد، همه دیدند که پای حنا کرده علامه از کفن بیرون زده بود

۴)

حضرت حیقوق نبی ع (که از پیامبران بنی اسراییل بوده و 600 سال قبل از میلاد مسیح می‌زیسته و بارگاه او در شهر تویسرکان مشهور است) ، در شبکه چهار سیما پخش شد. مقبره ایشان توسط دزدان اشیاء عتیقه شکافته شده بود و جسد ایشان بعد از چند هزار سال سالم و بدون تغییر مثل یک انسان خوابیده به نظر می‌رسید.

۵)

شهید محمد رضا شفیعی

 

به روایت قافله:

مجروح که شد ، به اسارت دشمن در آمد و همانجا به شهادت رسید. بعثی ها او را دفن کردند و شانزده سال بعد ، هنگام تبادل جنازه ی شهدا با اجساد عراقی ، جنازه محمد رضا شفیعی و دیگر شهدای دفن شده رو بیرون می‌آورند تا به گروه تفحص شهدا تحویل دهند. اما جنازه محمد رضا سالم مانده ، سالمِ سالم...

صدام گفته بود این جنازه اینطور نباید تحویل ایرانی‌ها داده بشه. اونو سه ‌ماه زیر آفتاب سوزان گذاشتند ، اما تفاوتی نکرد. ، رو پیکرش آهک ‌و اسید پاشیدند ولی باز هم بی‌تأثیر بود..
گردان تخریب لشکر 17 علی ابن ابی طالب (ع)

نام پدر: حسین

مجروحیت و اسارت در کربلای 4

شهادت در بیمارستان بغداد: 4/10/1365

بازگشت پیکر به ایران: 14/5/1381 (۱۶ سال پس از شهادت)

محل دفن: گلزار شهدای علی ابن جعفر قم

قطعه 2 ردیف 14 شماره 1

 

 . داستان زندگی این شهید و ماجرای اعجاب انگیز پس از شهادتش اینگونه است :

این شهید در یک خانواده فقیر در سال ۱۳۴۶در شهر قم به دنیا اومده و جالب اینکه می گویند با تولد او برکت به زندگی این خانواده اومده و از فقر نجات یافته اند و 11 ساله بوده که پدرش از دنیا رفته و یتیم شده و مهمترین مساله دوران کودکی اش زمانی بوده که هنگام بازی دچار برق گرفتگی شده اما به شهادت همسایه ها و اهالی در حالیکه حرکت و تنفس نداشته  شفا پیدا کرده .

در 14 سالگی با اصرار برای اولین بار عازم جبهه شده وخود شهید نقل کرده آن زمان هزار تا صلوات نذر امام زمان(عج) کردم تا قبولم کنند،

شهید محمد رضا شفیعی حدوداً از سال 60 تا 65 در جبهه حضور داشته و هر بار که می آمده از قصه های خودش برای مادر تعریف می کرده مثلا یکبار  گفته سوار قاطر بودم و داشتم از کمر تپه بالا می رفتم، قاطر را زدند، سرش جدا شد، ولی من یک ترکش ریز هم سراغم نیامد.

 یکبار دیگر داشتم با ماشین برای بچه ها غذا می بردم، محاصره شدیم هزار تا صلوات نذر امام زمان(عج) کردم، نجات پیدا کردیم.

  اولین بار که مجروح شده مدتی را در بیمارستان گلپایگانی قم بستری بوده  اما مرتبه آخر که خبر مجروحیت او را داده اند فقط از خانواده اش می خواهند یک عکس و فتوکپی شناسنامه را پست کنند برای صلیب سرخ، اما هیچ خبر دیگری از او نمی شود.

مادر شهید نقل کرده که : هشت ماه از این قصه گذشت یک روز عصر در خانه به صدا درآمد، در را که باز کردم چند نفر ایستاده بودند، با لباس سپاه که یک آلبوم بزرگ به دستشان بود، گفتند شما از این تصاویر کسی را می شناسید؟ من ورق می زدم دیدم چشمها همه بسته، دستها هم از پشت بسته، بعضی ها اصلاً قابل شناسایی نبودند، داشتم ناامید می شدم که در صفحه آخر عکس محمدرضا را دیدم، با حالت عجیبی که قبلا در خواب دیده بودم و لبهایش از هم باز شده بود، گفتم: «مادر به قربان لب تشنه اربابت حسین، آیا کسی به تو آب داده یا تشنه شهید شدی»؟

برادر سپاهی گفت: شما مطمئن هستی این پسر شماست؟ گفتم: «بله مطمئنم این محمدرضای من است. گفت: «پس چرا در این عکس، محاسن ندارد ولی این عکس در اتاق صورتش پر از محاسن است»؟ راست می گفت او شب آخر محاسنش را کوتاه کرد و می گفت احتمالاً در این عملیات اسیر شوم می خواهم بگویم سرباز هستم نه پاسدار.

خلاصه به ما اطلاع دادند که محمدرضا در اردوگاه شهر موصل، بعد از 10 روز اسارت به شهادت می رسد و جنازه او را در قبرستان الکخ مابین دو شهر سامرا و کاظمین دفن کرده اند.

 

 بعدها یکی از دوستان شهید شفیعی به نام محسن میرزایی از مشهد که با هم زخمی شده و اسیر شده بودند و او بعدها آزاد شد، تعریف کرده: «محمدرضا ترکش توی شکمش خورده بود، زخمی داخل کانال افتاده بودیم، قرار بود بعد از چند ساعت ما را به عقبه منتقل کنند ولی زودتر از نیروهای کمکی، عراقیها رسیدند و ما اسیر شدیم. ما را به اردوگاه اسرا در شهر موصل منتقل کردند. هر دو حالمان وخیم بود، ولی محمدرضا به خاطر زخم عمیق شکمش خیلی اذیت می شد، در روزهای اول از او خواسته بودند، به امام خمینی(ره) و انقلاب فحش بدهد و ناسزا بگوید ولی محمدرضا در مقابل همه درجه داران و افسران عراقی به صدام فحش و ناسزا گفته بود. بعد زده بودند توی دهنش که یکی از دندانهایش شکسته بود.

پزشکان دستور داده بودند به خاطر زخم عمیقی که داشت به هیچوجه آب به او ندهیم. روز آخر خیلی تشنه اش بود، به من می گفت: «محسن من مطمئنم شهید می شوم، انشاءالله ما پیروز می شویم و تو آزاد می شوی بر می گردی کنار خانواده ات، تو با این نام و نشان به خانه ما می روی و می گویی من خودم دیدم محمدرضا شهید شد، دیگر چشم به راهش نباشند.

آزاده عزیز محسن میرزایی بعد از 4 سال که آزاد شده بود  از لحظه شهادت محمدرضا تعریف کرده بود :روز آخر خیلی تشنه اش بود، یک لگن آب لب تاقچه گذاشته بودند. خودش را روی زمین می کشید تا آب بنوشد در بین راه افتاد و به شهادت رسید.

 به لطف خدا و عنایت اهل بیت(ع) در همان لحظه صلیب سرخ برای بازدید از اردوگاه آمده بودند. با این صحنه که مواجه شدند از جنازه عکس گرفتند و شماره زدند او را برای تدفین بردند.

سالها بعد مادر شهید شفیعی به زیارت عتبات مشرف می شود. ایشان گفته :عکس و شماره قبر محمدرضا را برداشتم و با توکل به خدا راهی شدم. وقتی رسیدم به هر کسی التماس کردم از مأمورین تا بگذارند حتی یک ساعت بر سر قبر محمدرضا بروم، قبول نمی کردند. مرا منع می کردند و می ترسیدند خبر به استخبارات برسد. پسر برادرم دنبالم بود، او کمی عربی بلد بود، با یکی از رانندگان صحبت کردیم و 20 هزار تومان پول نقد به او دادیم، ما را به قبرستان الکخ رساند و رفت. عکسهای شهدا را نزده بودند ولی طبق آدرسی که داشتم قبر را پیدا کردم، ردیف 18، شماره 128. لحظه به یاد ماندنی بود، بی تاب بودم و خودم را بر روی مزارش انداختم. به محمدرضا گفتم شب اول خواب دیدم گلزار بودی، دلم می خواهد پیش من بیایی، خلاصه خیلی التماس کردم و بعد از آن در کربلا آقا سیدالشهداء را به جوان رعنایش علی اکبر قسم دادم تا فرزندم را به من برگرداند.

مادر شهید شفیعی گفته : حدود 2 سال از این قصه گذشت، یک روز اخبار اعلام کرد 570 شهید را به میهن باز گرداندند، به خودم گفتم یعنی می شود بچه من هم جزو اینها باشد. با پسر برادرم تماس گرفتم و گفتم: «ببینید محمدرضا بین این شهدا هست یا نه»؟ او هم گفت: «اگر شهدا را بیاورند خبر می دهند». گوشی را گذاشتم دیدم زنگ خانه به صدا درآمد: «گفتم کیه» گفت: «منزل شهید محمدرضا شفیعی» گفتم: بله محمدرضای من را آوردید. گفت: «مگر به شما خبر دادند که منتظر او هستید». گفتم: «سه چهار شب قبل خواب دیدم پدرش آمد به دیدنم با یک قفس سبز و یک قناری سبز». گفت: «این مژده را می دهم بعد 16 سال مسافر کربلا بر می گردد». آن برادر سپاهی می گفت: «الحق که مادران شهدا همیشه از ما جلوتر بودند، حالا من هم به شما مژده می دهم بعد 16 سال جنازه محمدرضا شفیعی را آوردند ولی پسر شما با بقیه فرق می کند». گفتم: «یعنی چه»، گفت: «بعد 16 سال جنازه محمدرضا صحیح و سالم است و هیچ تغییری نکرده است، الان هم در سردخانه بهشت معصومه است، اگر می خواهید او را ببینید فردا صبح بیایید تا قبل از تشییع جنازه او را ببینید.

 وقتی وارد سردخانه شدم پاهایم سست شده بود، یاد آن روز اولی که مجروح شده بود افتادم، دلم می خواست دوباره خودش به استقبال بیاید. وارد اتاق شدیم، نفسم بند می آمد، اگر جای من بودید چه حالی پیدا می کردی؟ بعد از 16 سال جنازه ای را از زیر خروارها خاک بیرون آورده بودند، بالاخره او را دیدم نورانی و معطر بود، موهای سر و محاسنش تکان نخورده بود، چشمهایش هنوز با من حرف می زد، بعثی های متجاوز بعد از مشاهده جنازه محمدرضا برای از بین رفتن این بدن آن را 3 ماه زیر آفتاب داغ قرار داده بودند باز هم چهره او به هم نخورده بود، فقط بدنش زیر آفتاب کبود شده بود، حتی می گفتند یک نوع پودری هم ریخته بودند ولی اثر نکرده بود.

 بعدها می گفتند لب مرز، هنگام مبادله شهداء یک سرباز عراقی با تحویل دادن جنازه محمدرضا گریه می کرده و صدام را لعن و نفرین می کرده که چه انسانهایی را به شهادت رسانده است. خلاصه دو رکعت نماز شکر خواندم و آماده تشییع جنازه شدم. وقتی مردم از قصه جنازه محمدرضا با خبر شدند چه عاشورایی به پا کردند. زیر تابوتها سیل جمعیت بر سر و سینه می زدند، باورم نمی شد بعد از 16 سال با این جمعیت پسر نازنینم باید بر روی دستها به سمت گلزار تشییع شود. وقتی رسیدم بالای قبر با دردپا و ضعفی که در مفاصلم داشتم خودم داخل قبر رفتم و بچه ام را بغل کردم و داخل قبر گذاشتم. یک عده گریه می کردند، یک عده سینه می زدند. خلاصه غوغایی به پا شده بود، با دستان خودم محمدرضا را دفن کردم.

یکی از همرزمان قدیمی محمدرضا، بالای قبر می گفت: من می دانم چرا محمدرضا بعد از 16 سالم بر گشته! او غسل جمعه اش، زیارت عاشورایش، نماز شبش ترک نمی شد، همیشه با وضو بود، و هر وقت در مجلس روضه شرکت می کرد یا ما در سنگر مصیبت می خواندیم، همه با چفیه اشکهایشان را پاک می کردند ولی محمدرضا اشکهایش را به بدنش می مالید و گریه می کرد.

۶)حاج ملا محمد صادق

پیر روشن ضمیر حاج محمد على سلامى اهل ابرقو (از توابع یزد) که سن شریف او قریب نود سال است و هرگاه شیراز مى آید در جماعت مسجد جامع حاضر مى شود، نقل کرد که در سنه ۱۳۸۸ در ابرقو از طرف شهردارى مشغول حفارى شدند براى فلکه خیابان، ناگاه رسیدند به سردابى که در آن جسد عالم بزرگوار "حاج ملا محمد صادق" بود که در ۷۲ سال قبل فوت شده بود، دیدند بدن تازه است مثل اینکه همان روز دفن شده و انگشتان و ناخن هایش تماما سالم است.

حاجى مزبور نقل کرد که من در اول جوانى آن بزرگوار را درک کرده بودم و چون وصیت کرده بود که جنازه اش را به نجف اشرف حمل کنند پس از فوت، جنازه اش را به طور موقت در سرداب امانت گذاشتند و بعد مسامحه شد تا اینکه وصی آن مرحوم هم فوت شد و دیگر کسى پیدا نشد براى حمل جنازه و از خاطره ها محو گردید تا آن روز پس از ۷۲ سال جنازه را بیرون آوردند و در تابوت گذارده به قم حمل شد تا از آنجا به نجف اشرف حمل شد

 

 

۷)پیکر شهید عبدالله علایی کاشانی

 

جنازۀ سالم شهید بعد از 13 سال

 

۸)

پیکر مطهر شهید هداوند میرزایی که پس از 12 سال مدفون بودن در عراق در تیرماه 81 به ایران تحویل داده شد.

9)

شهید بزرگوار ، سید مجتبی صابری، اهل بهشهر استان مازندران است .

10) علی بن جعفر

ید محسن امین می نویسد :مقبره علی بن جعفر در عریض زیارتگاه است و قبه بلندی دارد .

پس از استیلا وهابیان به سرزمین حجاز همه گنبدها و بارگاه های موجود در مکه، مدینه و طائف تخریب و با زمین یکسان شد . از جمله گنبد و بارگاه علی بن جعفر را در عریض تخریب کردند و در زمان ما قبر شریف در داخل یک ساختمان بلند و مستطیلی بود که  گنبد نداشت و در ورودی آن با بلوک سیمانی مسدود شده بود و در کنار آن مسجد متروکه ای بود که گفته می شد از آثار سلاطین عثمانی است.

در ایام حج ۱۴۲۱ ق . برابر با ۱۳۷۹ ش .  که توفیق تشرف به خانه خدا داشتم ، روزی تاکسی گرفتم و به عریض رفتم و قبر شریف علی بن جعفر را از پشت دیوار زیارت کردم . ولی متاسفانه در مرداد ماه ۱۳۸۱ ش . برابر با جمادی الاول ۱۴۲۳ ق . بقعه علی بن جعفر و مسجد مجاورش را با خاک یکسان کردند.

در ایام حج ۱۴۲۴ ق . برابر با بهمن ماه ۱۳۸۲ ش . به حج مشرف شدم ، مدینه بعد بودم ، پس از مناسک حج به مدینه مشرف شدم ، تاکسی گرفته به عریض رفتم و دیدم که قبر شریف علی بن جعفر را با مسجد مجاور آن با خاک یکسان کرده ، سنگها و آجرها را به محل دوردستی منتقل نموده و کل منطقه را آسفالت کرده اند تا جای قبر معلوم نباشد.

از آنجا که گفته اند: عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد! هنگامی که با بولدوزر لحد را بر می داشتند ، قبر شریف باز شده ، بدن مطهر علی بن جعفر تر و تازه مشاهده شده است.

با توجه به این که ساکنان آن حوالی کلا شیعه هستند، در خانه دهها نفر را زدم و از اهل خانه در مورد پیکر ایشان پرس و جو کردم ، همه شهادت دادند که ما به تماشا ایستاده بودیم چون قبر باز شد و جنازه را بیرون آوردند ، جسد کاملا تر و تازه بود ، محاسن شریف سفیدش حکایت از سن بالای صد می کرد ، جنازه را به بقیع منتقل کردند و در قسمت پشت ائمه بقیع به خاک سپردند.

روز جمعه ۱۷/۱۱/۱۳۸۲ برابر با ۱۴ ذیحجه الحرام ۱۴۲۲ ق . در منزل یکی از شیعیان مدینه میهمان بودم ، ده ها نفر از شیعیان مدینه در آنجا حضور داشتند ، همگی شهادت دادند که سالم بودن جسد علی بن جعفر به صورت متواتر به ما رسیده است . آنها گفتند: هنگامی که قبر شریف علی بن جعفر باز شد ، بوی مشک در تمام منطقه به مشام می رسید.

11)جسد سالم  بى بى حیات بعد ا از 1300 سال



در روزنامه کیهان پنجشنبه 3 مرداد 1353 شماره 9319 قضیه عجیبى ذکر شده که عین مطالب آن اینجا درج مى گردد: در حفارى که چند سارق ناشناس در یزد کردند، جسد سالمى از 1300 سال قبل به دست آمد.جسد متعلق به ((بى بى حیات )) یکى از زنان نامدار صدراسلام است .
یزد خبرنگار کیهان چند سارق ناشناس ، براى سرقت اشیاى عتیقه شبانه قبر ((بى بى حیات )) یکى از زنان نامدار صدراسلام را در روستاى فهرج یزد، شکافتند و با جسد سالم وى روبرو شدند.
به دنبال نبش قبر بى بى حیات ، روستائیان فهرج ، جریان دستبرد به زیارتگاه شهداى فهرج را به اداره فرهنگ و هنر یزد اطلاع دادند و کارشناس اداره فرهنگ و هنر یزد نیز، ضمن دیدارى از قبر و جسد کشف شده ، سالم بودن و تعلق جسد را به ((بى بى حیات )) تاءیید کردند.
جسد کشف شده که حدود 1300 سال پیش در زیارتگاه شهدا دفن شده ، هنوز متلاشى نشده و صورت و ابروها کاملاً برجسته مانده است .
خبرنگار کیهان در یزد که خود از نزدیک ، جسد کشف شده را دیده است مى نویسد: حتى موهاى سر جسد، کاملاً سیاه و بلند است .
آقاى مشروطه ، کارشناس ویژه اداره فرهنگ و هنر یزد، ضمن تاءیید این خبر، گفت : قبر و جسد متعلق به ((بى بى حیات ))، یکى از زنان برجسته لشکریان اسلام است که در محل شهدا به جنگ با لشکریان یهود و زرتشتى پرداخته اند. در حال حاضر،جریان امر، به وسیله مقامات مربوطه تحت رسیدگى است .
آقاى دربانى ، رئیس اداره فرهنگ و هنر استان یزد نیز، ضمن تایید این موضوع گفت : قبر و جسد کشف شده ، متعلق به لشکریان اسلام و شهداست و ما، هم اکنون سرگرم بررسى و تحقیق پیرامون این ماجرا هستیم .
روستاى فهرج ، در سى کیلومترى یزد قرار گرفته و داراى چند اثر تاریخى و باستانى است . از جمله این آثار، ((زیارتگاه شهدا و بى بى حیات )) است که به صدراسلام تعلق دارد و زیارتگاه روستاییان است . تاریخ ایجاد این آثار، در کتاب تاریخ یزد ((مفیدى )) نیز به صدراسلام نسبت داده مى شود.
روستائیان فهرج مى گویند: سارقان بخاطر دستبرد به آثار عتیقه اى که معمولاً همراه افراد نامدار و سرداران ، در قبر گذاشته مى شده است ،آرامگاه ((بى بى حیات )) را شکافته اند و معلوم نیست چیزى هم به دست آورده اند یا نه ؟
و در کیهان شنبه 5 مرداد 1353، شماره 9320 در دنباله شماره قبل چنین نوشته است :
علل سالم ماندن جسد 1300 سال قبل بررسى مى شود
یزد خبرنگار کیهان تحقیق پیرامون ماجراى نبش قبر ((بى بى حیات )) در روستاى فهرج یزد، ادامه دارد و از طرف ژاندارمرى یزد، خادم این زیارتگاه مورد بازجویى قرار گرفت .
قبر ((بى بى حیات )) که در روستاى فهرج یزد قرار دارد چند روز پیش به وسیله چند سارق ناشناس حفر شد و جسد ((بى بى حیات )) که از 1300 سال پیش تا کنون سالم مانده است ، از زیر خاک بیرون آمد. بنابه تاءیید مقامات مسئول یزد، جسد بى بى حیات یکى از زنان نامدار صدراسلام متلاشى نشده و اسکلت ، ابروها و موهاى سر جسد، کاملاً سالم مانده است .
امروز در یزد اعلام شد که مقامات اداره فرهنگ و هنر، اداره اوقاف و ژاندارمرى یزد، سرگرم مطالعه چگونگى نبش قبر ((بى بى حیات )) و علل سالم ماندن جسد هستند. از طرف ژاندارمرى یزید نیز، کتبا درخواست رسیدگى شد و در محل ، خادم زیارتگاه شهدا مورد بازجویى قرار گرفته است .
مشروطه ، کارشناس اداره فرهنگ و هنر یزد، ضمن تاءیید سالم بودن جسد و تعلق آن به ((بى بى حیات )) گفت : کسانى که شبانه قبر ((بى بى حیات )) را براى یافتن اشیاء عتیقه ، حفارى کردند، ابتدا دو نقطه زیارتگاه شهدا را خاک بردارى کرده اند و چون چیزى نیافته اند، به نبش قبر ((بى بى حیات )) دست زده اند. با این حال ، هنوز روشن نیست اشیاء عتیقه اى از داخل قبر به سرقت رفته است یا نه .
وى افزود: بزودى براى پوشاندن قبر ((بى بى حیات )) که زیارتگاه روستائیان فهرج است ، اقدام خواهد شد.

12)جنازه پس از 72 سال تازه است



پیر روشن ضمیر حاج محمد على سلامى اهل ابرقو (از توابع یزد) که سن شریف او قریب نود سال است و هرگاه شیراز مى آید در جماعت مسجد جامع حاضر مى شود، نقل کرد که در سنه 1388 در ابرقو از طرف شهردارى مشغول حفّارى شدند براى فلکه خیابان ، ناگاه رسیدند به سردابى که در آن جسد عالم بزرگوار ((حاج ملا محمد صادق )) بود که در 72 سال قبل فوت شده بود، دیدند بدن تازه است مثل اینکه همان روز دفن شده و انگشتان و ناخنهایش تماما سالم است
حاجى مزبور نقل کرد که من در اول جوانى آن بزرگوار را درک کرده بودم و چون وصیّت کرده بود که جنازه اش را به نجف اشرف حمل کنند پس از فوت ، جنازه اش را به طور موقت در سرداب امانت گذاشتند وبعد مسامحه شد تا اینکه وصىّ آن مرحوم هم فوت شد و دیگر کسى پیدا نشد براى حمل جنازه و از خاطره ها محو گردید تا آن روز پس از 72 سال جنازه را بیرون آوردند و در تابوت گذارده به قم حمل شد تا از آنجا به نجف اشرف حمل گردید.
خواننده عزیز! بداند که بعضى از ارواح شریفه در اثر قوت حیات حقیقى که دارند ابدان شریفه آنها که سالها با آن کار کردند و طریق عبودیت را پیمودند و پس از مفارقتشان از آن در جوف خاک مستور شده از نظر و توجه آنها پنهان نیست و از اینرو براى مدت نامعلومى بدنهاى آنها تازه مى ماند و ابدان شریفه بسیارى از پیغمبران و امامزادگان و علماى بزرگ پس از گذشتن صدها سال از فوت آنها در قبرشان تازه دیده شده و در کتب معتبره تواریخ ثبت گردیده است ؛ مانند حضرت شعیب و حضرت دانیال و حضرت احمد بن موسى شاهچراغ و سید علاءالدین حسین و جناب ابن بابویه شیخ صدوق در رى و جناب محمد بن یعقوب کلینى در بغداد و غیر آنها که شرح هریک خارج از وضع این رساله است .

13)

شهیدی که بعد از ۹ سال جنازه‌اش سالم بود

شهید عبدالنبی یحیایی

تولد: ۱۳۴۲ – روستای تنگ ارم برازجان بوشهر

شهادت: ۱۳۶۲/۵/۸ – منطقه عملیاتی حاج عمران

محل دفن: آرمگاه شهدای شهر  تنگ ارم

۹سالی بود که خاکش کرده بودیم. همون جنازه‌ای که ۱۸روز توی ارتفاعات کردستان مونده بود. تازه بعد از ۲۸روز که برای دفن آوردنش، تغییری که نکرده بود هیچ، بوی خوشی هم می‌داد.
بارون زده بود و قبرش رو خراب کرده بود باید تعمیرش می‌کردیم.

سنگ قبرش رو برداشتیم. زیر سنگ خالی شده بود. دیواره های قبر و سنگ لحد بهم ریخته بود. برادر و پسرم رفتند توی قبر. جنازه سالم بود. نمی شد کاری کرد باید می آوردنش بیرون. وقتی خواستند جنازه رو بدند بالا، دست هر دوشون خونی شد.

اینارو پدرش می گفت. با همون لهجه بوشهری ادامه داد: «شبا که از بیرون می اومد تا دیر وقت می نشست زیر نور چراغ فانوس، می خوند و می نوشت. بهش می گفتم: «بابا خسته کاری، برو بخواب. برای چی خودتو اذیت می کنی؟»
می گفت:
«بابا می خوام خوندن و نوشتن یاد بگیرم روضه خون امام حسین(علیه السلام) بشم.»

آخرش به آرزوش رسید. محرم که می‌شد مردم رو جمع می کرد براشون نوحه می خوند، روضه می خوند.

عبدالنبی هرچی داره از امام حسین(علیه السلام) داره…»

روزنامه رسالت در تاریخ ۱۳۷۱/۸/۴ خبر این واقعه را منتشر کرده و تاریخ وقوع آن را ۱۳۷۱/۷/۱۹ عنوان کرده است.

همچنین حاج حسین کاجی در کتاب ” خط عاشقی” که در مورد خاطرات عشق شهدا به امام حسین (ع) و روضه های کربلاست در مورد این واقعه می گوید:

بنده در تاریخ ۱۶ آذر ۱۳۸۴ در منزل شهید حضور پیداکردم و شرح مفصل این واقعه را از زبان پدر شهید شنیدم حتی ایشان اسامی کسانی را که از نزدیک شاهد وقوع این حادثه بودند را برای بنده عنوان کردند.

 

شایان ذکر در سال ۱۳۷۳ آقای عزیزالله حمید نژاد فیلم سینمایی ” ستارگان خاک” را براساس این واقعه تولید نمود.

 



در خلاصه داستان این فیلم سینمایی آمده است:

زیوان : ده سال پس از شهادت عبدالنبی در جنگ، پدر عبدالنبی و دوست صمیمی اش عیسی ـ که یک پایش را در جنگ از دست داده و پای مصنوعی دارد ـ به همراه اهالی روستا تصمیم می گیرند مزار او را عوض کنند. عیسی می خواهد به شهر برود و با پدر عبدالنبی سنگ بخرد، اما ارباب اجازه نمی دهد او به عنوان چوپان روستا، کارش را رها کند؛ به خصوص که قرار است عده ای برای خرید گوسفندها از شهر بیایند. با وجود این مخالفت، عیسی به شهر می رود و ارباب هم او را از چوپانی بر کنار می کند. نبش قبر آغاز می شود و اهالی روستا در کمال تعجب، پیکر عبدالنبی را سالم و دست نخورده می یابند. از طرفی، ارباب که از جستجوی چوپان خسته شده و نتیجه ای نگرفته، از عیسی می خواهد به سر کارش برگردد.

14)

حاج آقای طاووسی یکی از مداحان مخلص اهل بیت (ع) بود که برای من تعریف کرد :
من خاله ای داشتم که توی تکیه « آقا حسین خوانساری » رضوان الله تعالی علیه خدمت می کرد . من هم گاهی اوقات به خاله ام سر می زدم .
شب جمعه ها « حاج شیخ اسد الله گیوه ای » منبر می رفت و احیا می گرفت .
یک روز حاج شیخ فرموده بودند که : اگر من مردم مرا پهلوی « آقا حسین خوانساری » رضوان الله تعالی علیه دفن نمایید .
بعد از رحلت این بزرگوار خواستند قبری بکنند ٬ یک وقت دیدند یک قبری توی قبر درآمد ٬ وقتی که بیشتر کندند ٬ دیدند فرزند « آقا حسین » ٬ « آقا جمال خوانساری » است که بدنش هنوز صحیح و سالم است و حتی کفنش هم تازه است . کفن را پاره کردند دیدند این مرد خدا محاسنش قرمز و پاکیزه است و از آن نور ساطع است . مثل اینکه تازه همین الآن خوابیده ٬ قبر را دوباره بستند.۱

۱) داستان هایی از مردان خدا ٬ ص۳۸.

 



نوشته شده توسط بهنام جدی بالابیگلو
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

ندای الرحیل

در احیای فرهنگ آخرتگرایی

ندای الرحیل

سلام
وبلاگ حاضر، تلاش کوچکی است برای دگرگون کردن بدیهیات،گرایشها و هدفها ...
وبلاگ حاضر تلاش کوچکی است برای زنده کردن قلبها و دگرگون کردن آرزوها...
وبلاگ حاضر، تلاش کوچکی است برای احیای فرهنگ آخرتگرایی و نواختن ندای الرحیل...
پس...
باور کنیم که جهان به نگاهی نو نسبت به مرگ نیازمند است...
باور کنیم که نگرش غلط به اسرارآمیزترین پدیدۀ هستی - مرگ - لحظه لحظۀ عمر بشر را به پوچی کشانده است....
باور کنیم که ما رهگذریم ودنیا ظرفیت و توان تحمل آرزوهای ما را ندارد...
باور کنیم که مرگ در این نزدیکیست و ما چاره ای جز رفتن نداریم...
باور کنیم که دلهای ما برای آزاد شدن از ترسها و گرایشهای دنیا، به ترسها و گرایشهای آخرت نیازمند است...
باور کنیم که تنها طریقتی که می تواند ما را به خدا برساند، طریقت توشه چینی است...
ویادمرگ، آب حیات بخشیست برای زنده کردن بشریت...
ویاد مرگ شمشیر و سپر محکمیست، در برابر فرهنگ پوچ گرای غربیها...
و یاد مرگ، مرهم شفا بخشیست برای انقلاب بیمار شده به ویروس دنیاگرایی...

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
پیوندها

منوی تصویری سایت ندای الرحیل

تلگرام

-----------------------

 صفحه اصلی

-----------------------

ندای الرحیل2-تصاویر

-----------------------

ندای الرحیل3-سیاسی

-----------------------

ندای الرحیل4-خواب

-----------------------

 ندای الرحیل5 - شعر
پربیننده ترین مطالب

جنازه های که بعد از سالها سالم بوده اند!

يكشنبه, ۱۹ آبان ۱۳۹۲، ۰۴:۰۱ ب.ظ
1)
حجر بن عدى کِندى کوفى از اعاظم اصحاب أمیرالمؤمنین علیه‌السّلام و از ابدال آنهاست. در کیاست و زهد و عبادت، در عرب مشهور بوده است. گویند شبانه روزى هزار رکعت نماز مى‏‌گزارده است. آن بزرگوار از فضلاء اصحاب رسول خدا بوده و با وجود سنّ کمش از بزرگان آنها محسوب مى‏‌شده است. در جنگ صفّین ریاست لشکر کِندَة را داشت و در جنگ نهروان مَیسره (سمت چپ) لشگر أمیر المؤمنین علیه السّلام به دست او بود. نهایتا در سال 51 هجری به دستور معاویه ایشان را در محلی به نام مرج عذرا در نزدیکی دمشق در حالی که در غل و زنجیر بود به همراه شش تن از همراهانش به شهادت رساندند. امیرالمؤمنین سالها پیش، این واقعه را به حجر گفته بودند.

 

2)

شیخ صدوق است که وقتی جسد مطهر ایشان در اثر سیل هویدا شد کفنش پوسیده بود ولی جسدش سالم و عورتین او با تار عنکبوت پوشیده شده بود. بسیاری از بزرگان که از جمله آن‌ها پدر بزرگوار آیت‌اله‌العظمی مرعشی‌نجفی بود، جسدی را دیدند که تمام اعضای بدنش سالم و تازه به نظر می‌رسید، و با صورتی نیکو آرمیده بود، بعد از تحقیق و تفحص کتیبه‌ای یافتند که بر روی آن نوشته شده بود "هذا المرقد العالم الکامل المحدث، ثقة‌المحدثین صدوق‌الطائفه، ابوجعفر محمد بن علی بن حسین بن موسی‌ابن جعفر بن بابویه قمی." مرحوم آیت‌الله‌العظمی مرعشی ‌نجفی‌ از پدرشان نقل می‌کردند که: من دست آن بزرگوار را بوسیدم و تقریبا بعد از نهصدسال دست ایشان بسیار نرم و لطیف بود.

 

۳)

در زمان جنگ تحمیلی وقتی موشک بعثی‌ها به مقبره مجلسی اصابت کرد و قبر شکافته شد، همه دیدند که پای حنا کرده علامه از کفن بیرون زده بود

۴)

حضرت حیقوق نبی ع (که از پیامبران بنی اسراییل بوده و 600 سال قبل از میلاد مسیح می‌زیسته و بارگاه او در شهر تویسرکان مشهور است) ، در شبکه چهار سیما پخش شد. مقبره ایشان توسط دزدان اشیاء عتیقه شکافته شده بود و جسد ایشان بعد از چند هزار سال سالم و بدون تغییر مثل یک انسان خوابیده به نظر می‌رسید.

۵)

شهید محمد رضا شفیعی

 

به روایت قافله:

مجروح که شد ، به اسارت دشمن در آمد و همانجا به شهادت رسید. بعثی ها او را دفن کردند و شانزده سال بعد ، هنگام تبادل جنازه ی شهدا با اجساد عراقی ، جنازه محمد رضا شفیعی و دیگر شهدای دفن شده رو بیرون می‌آورند تا به گروه تفحص شهدا تحویل دهند. اما جنازه محمد رضا سالم مانده ، سالمِ سالم...

صدام گفته بود این جنازه اینطور نباید تحویل ایرانی‌ها داده بشه. اونو سه ‌ماه زیر آفتاب سوزان گذاشتند ، اما تفاوتی نکرد. ، رو پیکرش آهک ‌و اسید پاشیدند ولی باز هم بی‌تأثیر بود..
گردان تخریب لشکر 17 علی ابن ابی طالب (ع)

نام پدر: حسین

مجروحیت و اسارت در کربلای 4

شهادت در بیمارستان بغداد: 4/10/1365

بازگشت پیکر به ایران: 14/5/1381 (۱۶ سال پس از شهادت)

محل دفن: گلزار شهدای علی ابن جعفر قم

قطعه 2 ردیف 14 شماره 1

 

 . داستان زندگی این شهید و ماجرای اعجاب انگیز پس از شهادتش اینگونه است :

این شهید در یک خانواده فقیر در سال ۱۳۴۶در شهر قم به دنیا اومده و جالب اینکه می گویند با تولد او برکت به زندگی این خانواده اومده و از فقر نجات یافته اند و 11 ساله بوده که پدرش از دنیا رفته و یتیم شده و مهمترین مساله دوران کودکی اش زمانی بوده که هنگام بازی دچار برق گرفتگی شده اما به شهادت همسایه ها و اهالی در حالیکه حرکت و تنفس نداشته  شفا پیدا کرده .

در 14 سالگی با اصرار برای اولین بار عازم جبهه شده وخود شهید نقل کرده آن زمان هزار تا صلوات نذر امام زمان(عج) کردم تا قبولم کنند،

شهید محمد رضا شفیعی حدوداً از سال 60 تا 65 در جبهه حضور داشته و هر بار که می آمده از قصه های خودش برای مادر تعریف می کرده مثلا یکبار  گفته سوار قاطر بودم و داشتم از کمر تپه بالا می رفتم، قاطر را زدند، سرش جدا شد، ولی من یک ترکش ریز هم سراغم نیامد.

 یکبار دیگر داشتم با ماشین برای بچه ها غذا می بردم، محاصره شدیم هزار تا صلوات نذر امام زمان(عج) کردم، نجات پیدا کردیم.

  اولین بار که مجروح شده مدتی را در بیمارستان گلپایگانی قم بستری بوده  اما مرتبه آخر که خبر مجروحیت او را داده اند فقط از خانواده اش می خواهند یک عکس و فتوکپی شناسنامه را پست کنند برای صلیب سرخ، اما هیچ خبر دیگری از او نمی شود.

مادر شهید نقل کرده که : هشت ماه از این قصه گذشت یک روز عصر در خانه به صدا درآمد، در را که باز کردم چند نفر ایستاده بودند، با لباس سپاه که یک آلبوم بزرگ به دستشان بود، گفتند شما از این تصاویر کسی را می شناسید؟ من ورق می زدم دیدم چشمها همه بسته، دستها هم از پشت بسته، بعضی ها اصلاً قابل شناسایی نبودند، داشتم ناامید می شدم که در صفحه آخر عکس محمدرضا را دیدم، با حالت عجیبی که قبلا در خواب دیده بودم و لبهایش از هم باز شده بود، گفتم: «مادر به قربان لب تشنه اربابت حسین، آیا کسی به تو آب داده یا تشنه شهید شدی»؟

برادر سپاهی گفت: شما مطمئن هستی این پسر شماست؟ گفتم: «بله مطمئنم این محمدرضای من است. گفت: «پس چرا در این عکس، محاسن ندارد ولی این عکس در اتاق صورتش پر از محاسن است»؟ راست می گفت او شب آخر محاسنش را کوتاه کرد و می گفت احتمالاً در این عملیات اسیر شوم می خواهم بگویم سرباز هستم نه پاسدار.

خلاصه به ما اطلاع دادند که محمدرضا در اردوگاه شهر موصل، بعد از 10 روز اسارت به شهادت می رسد و جنازه او را در قبرستان الکخ مابین دو شهر سامرا و کاظمین دفن کرده اند.

 

 بعدها یکی از دوستان شهید شفیعی به نام محسن میرزایی از مشهد که با هم زخمی شده و اسیر شده بودند و او بعدها آزاد شد، تعریف کرده: «محمدرضا ترکش توی شکمش خورده بود، زخمی داخل کانال افتاده بودیم، قرار بود بعد از چند ساعت ما را به عقبه منتقل کنند ولی زودتر از نیروهای کمکی، عراقیها رسیدند و ما اسیر شدیم. ما را به اردوگاه اسرا در شهر موصل منتقل کردند. هر دو حالمان وخیم بود، ولی محمدرضا به خاطر زخم عمیق شکمش خیلی اذیت می شد، در روزهای اول از او خواسته بودند، به امام خمینی(ره) و انقلاب فحش بدهد و ناسزا بگوید ولی محمدرضا در مقابل همه درجه داران و افسران عراقی به صدام فحش و ناسزا گفته بود. بعد زده بودند توی دهنش که یکی از دندانهایش شکسته بود.

پزشکان دستور داده بودند به خاطر زخم عمیقی که داشت به هیچوجه آب به او ندهیم. روز آخر خیلی تشنه اش بود، به من می گفت: «محسن من مطمئنم شهید می شوم، انشاءالله ما پیروز می شویم و تو آزاد می شوی بر می گردی کنار خانواده ات، تو با این نام و نشان به خانه ما می روی و می گویی من خودم دیدم محمدرضا شهید شد، دیگر چشم به راهش نباشند.

آزاده عزیز محسن میرزایی بعد از 4 سال که آزاد شده بود  از لحظه شهادت محمدرضا تعریف کرده بود :روز آخر خیلی تشنه اش بود، یک لگن آب لب تاقچه گذاشته بودند. خودش را روی زمین می کشید تا آب بنوشد در بین راه افتاد و به شهادت رسید.

 به لطف خدا و عنایت اهل بیت(ع) در همان لحظه صلیب سرخ برای بازدید از اردوگاه آمده بودند. با این صحنه که مواجه شدند از جنازه عکس گرفتند و شماره زدند او را برای تدفین بردند.

سالها بعد مادر شهید شفیعی به زیارت عتبات مشرف می شود. ایشان گفته :عکس و شماره قبر محمدرضا را برداشتم و با توکل به خدا راهی شدم. وقتی رسیدم به هر کسی التماس کردم از مأمورین تا بگذارند حتی یک ساعت بر سر قبر محمدرضا بروم، قبول نمی کردند. مرا منع می کردند و می ترسیدند خبر به استخبارات برسد. پسر برادرم دنبالم بود، او کمی عربی بلد بود، با یکی از رانندگان صحبت کردیم و 20 هزار تومان پول نقد به او دادیم، ما را به قبرستان الکخ رساند و رفت. عکسهای شهدا را نزده بودند ولی طبق آدرسی که داشتم قبر را پیدا کردم، ردیف 18، شماره 128. لحظه به یاد ماندنی بود، بی تاب بودم و خودم را بر روی مزارش انداختم. به محمدرضا گفتم شب اول خواب دیدم گلزار بودی، دلم می خواهد پیش من بیایی، خلاصه خیلی التماس کردم و بعد از آن در کربلا آقا سیدالشهداء را به جوان رعنایش علی اکبر قسم دادم تا فرزندم را به من برگرداند.

مادر شهید شفیعی گفته : حدود 2 سال از این قصه گذشت، یک روز اخبار اعلام کرد 570 شهید را به میهن باز گرداندند، به خودم گفتم یعنی می شود بچه من هم جزو اینها باشد. با پسر برادرم تماس گرفتم و گفتم: «ببینید محمدرضا بین این شهدا هست یا نه»؟ او هم گفت: «اگر شهدا را بیاورند خبر می دهند». گوشی را گذاشتم دیدم زنگ خانه به صدا درآمد: «گفتم کیه» گفت: «منزل شهید محمدرضا شفیعی» گفتم: بله محمدرضای من را آوردید. گفت: «مگر به شما خبر دادند که منتظر او هستید». گفتم: «سه چهار شب قبل خواب دیدم پدرش آمد به دیدنم با یک قفس سبز و یک قناری سبز». گفت: «این مژده را می دهم بعد 16 سال مسافر کربلا بر می گردد». آن برادر سپاهی می گفت: «الحق که مادران شهدا همیشه از ما جلوتر بودند، حالا من هم به شما مژده می دهم بعد 16 سال جنازه محمدرضا شفیعی را آوردند ولی پسر شما با بقیه فرق می کند». گفتم: «یعنی چه»، گفت: «بعد 16 سال جنازه محمدرضا صحیح و سالم است و هیچ تغییری نکرده است، الان هم در سردخانه بهشت معصومه است، اگر می خواهید او را ببینید فردا صبح بیایید تا قبل از تشییع جنازه او را ببینید.

 وقتی وارد سردخانه شدم پاهایم سست شده بود، یاد آن روز اولی که مجروح شده بود افتادم، دلم می خواست دوباره خودش به استقبال بیاید. وارد اتاق شدیم، نفسم بند می آمد، اگر جای من بودید چه حالی پیدا می کردی؟ بعد از 16 سال جنازه ای را از زیر خروارها خاک بیرون آورده بودند، بالاخره او را دیدم نورانی و معطر بود، موهای سر و محاسنش تکان نخورده بود، چشمهایش هنوز با من حرف می زد، بعثی های متجاوز بعد از مشاهده جنازه محمدرضا برای از بین رفتن این بدن آن را 3 ماه زیر آفتاب داغ قرار داده بودند باز هم چهره او به هم نخورده بود، فقط بدنش زیر آفتاب کبود شده بود، حتی می گفتند یک نوع پودری هم ریخته بودند ولی اثر نکرده بود.

 بعدها می گفتند لب مرز، هنگام مبادله شهداء یک سرباز عراقی با تحویل دادن جنازه محمدرضا گریه می کرده و صدام را لعن و نفرین می کرده که چه انسانهایی را به شهادت رسانده است. خلاصه دو رکعت نماز شکر خواندم و آماده تشییع جنازه شدم. وقتی مردم از قصه جنازه محمدرضا با خبر شدند چه عاشورایی به پا کردند. زیر تابوتها سیل جمعیت بر سر و سینه می زدند، باورم نمی شد بعد از 16 سال با این جمعیت پسر نازنینم باید بر روی دستها به سمت گلزار تشییع شود. وقتی رسیدم بالای قبر با دردپا و ضعفی که در مفاصلم داشتم خودم داخل قبر رفتم و بچه ام را بغل کردم و داخل قبر گذاشتم. یک عده گریه می کردند، یک عده سینه می زدند. خلاصه غوغایی به پا شده بود، با دستان خودم محمدرضا را دفن کردم.

یکی از همرزمان قدیمی محمدرضا، بالای قبر می گفت: من می دانم چرا محمدرضا بعد از 16 سالم بر گشته! او غسل جمعه اش، زیارت عاشورایش، نماز شبش ترک نمی شد، همیشه با وضو بود، و هر وقت در مجلس روضه شرکت می کرد یا ما در سنگر مصیبت می خواندیم، همه با چفیه اشکهایشان را پاک می کردند ولی محمدرضا اشکهایش را به بدنش می مالید و گریه می کرد.

۶)حاج ملا محمد صادق

پیر روشن ضمیر حاج محمد على سلامى اهل ابرقو (از توابع یزد) که سن شریف او قریب نود سال است و هرگاه شیراز مى آید در جماعت مسجد جامع حاضر مى شود، نقل کرد که در سنه ۱۳۸۸ در ابرقو از طرف شهردارى مشغول حفارى شدند براى فلکه خیابان، ناگاه رسیدند به سردابى که در آن جسد عالم بزرگوار "حاج ملا محمد صادق" بود که در ۷۲ سال قبل فوت شده بود، دیدند بدن تازه است مثل اینکه همان روز دفن شده و انگشتان و ناخن هایش تماما سالم است.

حاجى مزبور نقل کرد که من در اول جوانى آن بزرگوار را درک کرده بودم و چون وصیت کرده بود که جنازه اش را به نجف اشرف حمل کنند پس از فوت، جنازه اش را به طور موقت در سرداب امانت گذاشتند و بعد مسامحه شد تا اینکه وصی آن مرحوم هم فوت شد و دیگر کسى پیدا نشد براى حمل جنازه و از خاطره ها محو گردید تا آن روز پس از ۷۲ سال جنازه را بیرون آوردند و در تابوت گذارده به قم حمل شد تا از آنجا به نجف اشرف حمل شد

 

 

۷)پیکر شهید عبدالله علایی کاشانی

 

جنازۀ سالم شهید بعد از 13 سال

 

۸)

پیکر مطهر شهید هداوند میرزایی که پس از 12 سال مدفون بودن در عراق در تیرماه 81 به ایران تحویل داده شد.

9)

شهید بزرگوار ، سید مجتبی صابری، اهل بهشهر استان مازندران است .

10) علی بن جعفر

ید محسن امین می نویسد :مقبره علی بن جعفر در عریض زیارتگاه است و قبه بلندی دارد .

پس از استیلا وهابیان به سرزمین حجاز همه گنبدها و بارگاه های موجود در مکه، مدینه و طائف تخریب و با زمین یکسان شد . از جمله گنبد و بارگاه علی بن جعفر را در عریض تخریب کردند و در زمان ما قبر شریف در داخل یک ساختمان بلند و مستطیلی بود که  گنبد نداشت و در ورودی آن با بلوک سیمانی مسدود شده بود و در کنار آن مسجد متروکه ای بود که گفته می شد از آثار سلاطین عثمانی است.

در ایام حج ۱۴۲۱ ق . برابر با ۱۳۷۹ ش .  که توفیق تشرف به خانه خدا داشتم ، روزی تاکسی گرفتم و به عریض رفتم و قبر شریف علی بن جعفر را از پشت دیوار زیارت کردم . ولی متاسفانه در مرداد ماه ۱۳۸۱ ش . برابر با جمادی الاول ۱۴۲۳ ق . بقعه علی بن جعفر و مسجد مجاورش را با خاک یکسان کردند.

در ایام حج ۱۴۲۴ ق . برابر با بهمن ماه ۱۳۸۲ ش . به حج مشرف شدم ، مدینه بعد بودم ، پس از مناسک حج به مدینه مشرف شدم ، تاکسی گرفته به عریض رفتم و دیدم که قبر شریف علی بن جعفر را با مسجد مجاور آن با خاک یکسان کرده ، سنگها و آجرها را به محل دوردستی منتقل نموده و کل منطقه را آسفالت کرده اند تا جای قبر معلوم نباشد.

از آنجا که گفته اند: عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد! هنگامی که با بولدوزر لحد را بر می داشتند ، قبر شریف باز شده ، بدن مطهر علی بن جعفر تر و تازه مشاهده شده است.

با توجه به این که ساکنان آن حوالی کلا شیعه هستند، در خانه دهها نفر را زدم و از اهل خانه در مورد پیکر ایشان پرس و جو کردم ، همه شهادت دادند که ما به تماشا ایستاده بودیم چون قبر باز شد و جنازه را بیرون آوردند ، جسد کاملا تر و تازه بود ، محاسن شریف سفیدش حکایت از سن بالای صد می کرد ، جنازه را به بقیع منتقل کردند و در قسمت پشت ائمه بقیع به خاک سپردند.

روز جمعه ۱۷/۱۱/۱۳۸۲ برابر با ۱۴ ذیحجه الحرام ۱۴۲۲ ق . در منزل یکی از شیعیان مدینه میهمان بودم ، ده ها نفر از شیعیان مدینه در آنجا حضور داشتند ، همگی شهادت دادند که سالم بودن جسد علی بن جعفر به صورت متواتر به ما رسیده است . آنها گفتند: هنگامی که قبر شریف علی بن جعفر باز شد ، بوی مشک در تمام منطقه به مشام می رسید.

11)جسد سالم  بى بى حیات بعد ا از 1300 سال



در روزنامه کیهان پنجشنبه 3 مرداد 1353 شماره 9319 قضیه عجیبى ذکر شده که عین مطالب آن اینجا درج مى گردد: در حفارى که چند سارق ناشناس در یزد کردند، جسد سالمى از 1300 سال قبل به دست آمد.جسد متعلق به ((بى بى حیات )) یکى از زنان نامدار صدراسلام است .
یزد خبرنگار کیهان چند سارق ناشناس ، براى سرقت اشیاى عتیقه شبانه قبر ((بى بى حیات )) یکى از زنان نامدار صدراسلام را در روستاى فهرج یزد، شکافتند و با جسد سالم وى روبرو شدند.
به دنبال نبش قبر بى بى حیات ، روستائیان فهرج ، جریان دستبرد به زیارتگاه شهداى فهرج را به اداره فرهنگ و هنر یزد اطلاع دادند و کارشناس اداره فرهنگ و هنر یزد نیز، ضمن دیدارى از قبر و جسد کشف شده ، سالم بودن و تعلق جسد را به ((بى بى حیات )) تاءیید کردند.
جسد کشف شده که حدود 1300 سال پیش در زیارتگاه شهدا دفن شده ، هنوز متلاشى نشده و صورت و ابروها کاملاً برجسته مانده است .
خبرنگار کیهان در یزد که خود از نزدیک ، جسد کشف شده را دیده است مى نویسد: حتى موهاى سر جسد، کاملاً سیاه و بلند است .
آقاى مشروطه ، کارشناس ویژه اداره فرهنگ و هنر یزد، ضمن تاءیید این خبر، گفت : قبر و جسد متعلق به ((بى بى حیات ))، یکى از زنان برجسته لشکریان اسلام است که در محل شهدا به جنگ با لشکریان یهود و زرتشتى پرداخته اند. در حال حاضر،جریان امر، به وسیله مقامات مربوطه تحت رسیدگى است .
آقاى دربانى ، رئیس اداره فرهنگ و هنر استان یزد نیز، ضمن تایید این موضوع گفت : قبر و جسد کشف شده ، متعلق به لشکریان اسلام و شهداست و ما، هم اکنون سرگرم بررسى و تحقیق پیرامون این ماجرا هستیم .
روستاى فهرج ، در سى کیلومترى یزد قرار گرفته و داراى چند اثر تاریخى و باستانى است . از جمله این آثار، ((زیارتگاه شهدا و بى بى حیات )) است که به صدراسلام تعلق دارد و زیارتگاه روستاییان است . تاریخ ایجاد این آثار، در کتاب تاریخ یزد ((مفیدى )) نیز به صدراسلام نسبت داده مى شود.
روستائیان فهرج مى گویند: سارقان بخاطر دستبرد به آثار عتیقه اى که معمولاً همراه افراد نامدار و سرداران ، در قبر گذاشته مى شده است ،آرامگاه ((بى بى حیات )) را شکافته اند و معلوم نیست چیزى هم به دست آورده اند یا نه ؟
و در کیهان شنبه 5 مرداد 1353، شماره 9320 در دنباله شماره قبل چنین نوشته است :
علل سالم ماندن جسد 1300 سال قبل بررسى مى شود
یزد خبرنگار کیهان تحقیق پیرامون ماجراى نبش قبر ((بى بى حیات )) در روستاى فهرج یزد، ادامه دارد و از طرف ژاندارمرى یزد، خادم این زیارتگاه مورد بازجویى قرار گرفت .
قبر ((بى بى حیات )) که در روستاى فهرج یزد قرار دارد چند روز پیش به وسیله چند سارق ناشناس حفر شد و جسد ((بى بى حیات )) که از 1300 سال پیش تا کنون سالم مانده است ، از زیر خاک بیرون آمد. بنابه تاءیید مقامات مسئول یزد، جسد بى بى حیات یکى از زنان نامدار صدراسلام متلاشى نشده و اسکلت ، ابروها و موهاى سر جسد، کاملاً سالم مانده است .
امروز در یزد اعلام شد که مقامات اداره فرهنگ و هنر، اداره اوقاف و ژاندارمرى یزد، سرگرم مطالعه چگونگى نبش قبر ((بى بى حیات )) و علل سالم ماندن جسد هستند. از طرف ژاندارمرى یزید نیز، کتبا درخواست رسیدگى شد و در محل ، خادم زیارتگاه شهدا مورد بازجویى قرار گرفته است .
مشروطه ، کارشناس اداره فرهنگ و هنر یزد، ضمن تاءیید سالم بودن جسد و تعلق آن به ((بى بى حیات )) گفت : کسانى که شبانه قبر ((بى بى حیات )) را براى یافتن اشیاء عتیقه ، حفارى کردند، ابتدا دو نقطه زیارتگاه شهدا را خاک بردارى کرده اند و چون چیزى نیافته اند، به نبش قبر ((بى بى حیات )) دست زده اند. با این حال ، هنوز روشن نیست اشیاء عتیقه اى از داخل قبر به سرقت رفته است یا نه .
وى افزود: بزودى براى پوشاندن قبر ((بى بى حیات )) که زیارتگاه روستائیان فهرج است ، اقدام خواهد شد.

12)جنازه پس از 72 سال تازه است



پیر روشن ضمیر حاج محمد على سلامى اهل ابرقو (از توابع یزد) که سن شریف او قریب نود سال است و هرگاه شیراز مى آید در جماعت مسجد جامع حاضر مى شود، نقل کرد که در سنه 1388 در ابرقو از طرف شهردارى مشغول حفّارى شدند براى فلکه خیابان ، ناگاه رسیدند به سردابى که در آن جسد عالم بزرگوار ((حاج ملا محمد صادق )) بود که در 72 سال قبل فوت شده بود، دیدند بدن تازه است مثل اینکه همان روز دفن شده و انگشتان و ناخنهایش تماما سالم است
حاجى مزبور نقل کرد که من در اول جوانى آن بزرگوار را درک کرده بودم و چون وصیّت کرده بود که جنازه اش را به نجف اشرف حمل کنند پس از فوت ، جنازه اش را به طور موقت در سرداب امانت گذاشتند وبعد مسامحه شد تا اینکه وصىّ آن مرحوم هم فوت شد و دیگر کسى پیدا نشد براى حمل جنازه و از خاطره ها محو گردید تا آن روز پس از 72 سال جنازه را بیرون آوردند و در تابوت گذارده به قم حمل شد تا از آنجا به نجف اشرف حمل گردید.
خواننده عزیز! بداند که بعضى از ارواح شریفه در اثر قوت حیات حقیقى که دارند ابدان شریفه آنها که سالها با آن کار کردند و طریق عبودیت را پیمودند و پس از مفارقتشان از آن در جوف خاک مستور شده از نظر و توجه آنها پنهان نیست و از اینرو براى مدت نامعلومى بدنهاى آنها تازه مى ماند و ابدان شریفه بسیارى از پیغمبران و امامزادگان و علماى بزرگ پس از گذشتن صدها سال از فوت آنها در قبرشان تازه دیده شده و در کتب معتبره تواریخ ثبت گردیده است ؛ مانند حضرت شعیب و حضرت دانیال و حضرت احمد بن موسى شاهچراغ و سید علاءالدین حسین و جناب ابن بابویه شیخ صدوق در رى و جناب محمد بن یعقوب کلینى در بغداد و غیر آنها که شرح هریک خارج از وضع این رساله است .

13)

شهیدی که بعد از ۹ سال جنازه‌اش سالم بود

شهید عبدالنبی یحیایی

تولد: ۱۳۴۲ – روستای تنگ ارم برازجان بوشهر

شهادت: ۱۳۶۲/۵/۸ – منطقه عملیاتی حاج عمران

محل دفن: آرمگاه شهدای شهر  تنگ ارم

۹سالی بود که خاکش کرده بودیم. همون جنازه‌ای که ۱۸روز توی ارتفاعات کردستان مونده بود. تازه بعد از ۲۸روز که برای دفن آوردنش، تغییری که نکرده بود هیچ، بوی خوشی هم می‌داد.
بارون زده بود و قبرش رو خراب کرده بود باید تعمیرش می‌کردیم.

سنگ قبرش رو برداشتیم. زیر سنگ خالی شده بود. دیواره های قبر و سنگ لحد بهم ریخته بود. برادر و پسرم رفتند توی قبر. جنازه سالم بود. نمی شد کاری کرد باید می آوردنش بیرون. وقتی خواستند جنازه رو بدند بالا، دست هر دوشون خونی شد.

اینارو پدرش می گفت. با همون لهجه بوشهری ادامه داد: «شبا که از بیرون می اومد تا دیر وقت می نشست زیر نور چراغ فانوس، می خوند و می نوشت. بهش می گفتم: «بابا خسته کاری، برو بخواب. برای چی خودتو اذیت می کنی؟»
می گفت:
«بابا می خوام خوندن و نوشتن یاد بگیرم روضه خون امام حسین(علیه السلام) بشم.»

آخرش به آرزوش رسید. محرم که می‌شد مردم رو جمع می کرد براشون نوحه می خوند، روضه می خوند.

عبدالنبی هرچی داره از امام حسین(علیه السلام) داره…»

روزنامه رسالت در تاریخ ۱۳۷۱/۸/۴ خبر این واقعه را منتشر کرده و تاریخ وقوع آن را ۱۳۷۱/۷/۱۹ عنوان کرده است.

همچنین حاج حسین کاجی در کتاب ” خط عاشقی” که در مورد خاطرات عشق شهدا به امام حسین (ع) و روضه های کربلاست در مورد این واقعه می گوید:

بنده در تاریخ ۱۶ آذر ۱۳۸۴ در منزل شهید حضور پیداکردم و شرح مفصل این واقعه را از زبان پدر شهید شنیدم حتی ایشان اسامی کسانی را که از نزدیک شاهد وقوع این حادثه بودند را برای بنده عنوان کردند.

 

شایان ذکر در سال ۱۳۷۳ آقای عزیزالله حمید نژاد فیلم سینمایی ” ستارگان خاک” را براساس این واقعه تولید نمود.

 



در خلاصه داستان این فیلم سینمایی آمده است:

زیوان : ده سال پس از شهادت عبدالنبی در جنگ، پدر عبدالنبی و دوست صمیمی اش عیسی ـ که یک پایش را در جنگ از دست داده و پای مصنوعی دارد ـ به همراه اهالی روستا تصمیم می گیرند مزار او را عوض کنند. عیسی می خواهد به شهر برود و با پدر عبدالنبی سنگ بخرد، اما ارباب اجازه نمی دهد او به عنوان چوپان روستا، کارش را رها کند؛ به خصوص که قرار است عده ای برای خرید گوسفندها از شهر بیایند. با وجود این مخالفت، عیسی به شهر می رود و ارباب هم او را از چوپانی بر کنار می کند. نبش قبر آغاز می شود و اهالی روستا در کمال تعجب، پیکر عبدالنبی را سالم و دست نخورده می یابند. از طرفی، ارباب که از جستجوی چوپان خسته شده و نتیجه ای نگرفته، از عیسی می خواهد به سر کارش برگردد.

14)

حاج آقای طاووسی یکی از مداحان مخلص اهل بیت (ع) بود که برای من تعریف کرد :
من خاله ای داشتم که توی تکیه « آقا حسین خوانساری » رضوان الله تعالی علیه خدمت می کرد . من هم گاهی اوقات به خاله ام سر می زدم .
شب جمعه ها « حاج شیخ اسد الله گیوه ای » منبر می رفت و احیا می گرفت .
یک روز حاج شیخ فرموده بودند که : اگر من مردم مرا پهلوی « آقا حسین خوانساری » رضوان الله تعالی علیه دفن نمایید .
بعد از رحلت این بزرگوار خواستند قبری بکنند ٬ یک وقت دیدند یک قبری توی قبر درآمد ٬ وقتی که بیشتر کندند ٬ دیدند فرزند « آقا حسین » ٬ « آقا جمال خوانساری » است که بدنش هنوز صحیح و سالم است و حتی کفنش هم تازه است . کفن را پاره کردند دیدند این مرد خدا محاسنش قرمز و پاکیزه است و از آن نور ساطع است . مثل اینکه تازه همین الآن خوابیده ٬ قبر را دوباره بستند.۱

۱) داستان هایی از مردان خدا ٬ ص۳۸.

 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۲/۰۸/۱۹
بهنام جدی بالابیگلو

نظرات  (۸)

۲۳ آبان ۹۲ ، ۰۷:۳۱ نگین افرینش
خداوند در سوره مائده می­فرماید:
« و (همواره) در راه نیکی و پرهیزگاری با هم تعاون کنید. و (هرگز) در راه گناه و تعدی همکاری ننمایید.»[3]
سلام بزرگوار ما یه وب مهدوی با همکاری دوستان ایجاد کردیم و در پی گسترش و توسعه ان نیاز به همکاری داریم اگر مایل بودید که مارا در جهت گسترش فرهنگ مهدویت یاری کنید
اطلاع دهید تا برایتان میز کار ایجاد کنیم منتظر جوابتان هستیم
موفق باشید
یا مهدی
۲۳ آبان ۹۲ ، ۱۴:۳۴ نگین افرینش
سلام عاشورای حسینی رو هم تسلیت عرض میکنم ممنونم از اینکه قبول زحمت کردید بعد امدن صفحه بلاگفا روی گزینه ورود به وبلاگهای گروهی رو کلیک میکنید
نابرای اطلاع بیشتر در مورد وب به این ادرس مراجعه کنید
313em1.blogfa.com
اگر مشکلی پیش امد خبر کنید
لینکتونم در وب قرار داده شد
باز هم ممنون
موفق باشید
یا مهدی
۰۶ آذر ۹۲ ، ۱۸:۵۷ گمشده در عصا
سلام علیکم
خدا قوت ..
با اجازه از مطالبتون کپی گرفتم ..
راستی لینکتونم کردم
التماس دعا یا علی
سلام دوست عزیز مرسی از وبلاگ الرحیلتون,ببین من قبل از این عکسی که برای جناب حجربن عدی گذاشتین, عکسی دیگه ای رو تو سایت دیدم ویکساعت بعدش توی سایت عکس عوض شد وعکسی رو که شما گذاشتین رو دیدم,حالا برام جای سواله اون عکس اولی که من دارم حقیقته یا عکسه شما؟؟؟؟
بازم میگم که جسارتا عکس حجر وبلاگتونو قبول ندارم ,چون عکس اصلیشو دارم و عکس وبلاگ شمارو قبول ندارم و یادمه اون موقع که به مرقد ایشون اهانت شده بود نوشته بودن جنازه حجربن عدی رو بردن و عکس ی سرباز از خودشون جاش نشون دادن.لطفا ی پیگیری بفرمایید...مرسی
پاسخ:
پاسخ:

سلام و ممنونم از حضورتون

ای کاش تصویری که منسوب به حجربن عدی هست برایمان نشان می دادید
والبته برای اثبات اون تصویر باید از سه سوال عبور کنید

1- چرا دشمنان شیعه که طبعا باید برای انکار شیعه دست به هر حبابی دراز کنند به یکباره تصویر پیکر سالم حجربن عدی را نشان می دهند و آیا این تصویر بعنوان برهانی برای اثبات حقانیت تشیع مورد استناد قرار نخواهد گرفت؟

2- انگیزه آنها از تغییر تصویر چیه؟
3- به چه دلیل تصویر اولی را واقعی می دانید؟
با سلام.
من هر چه قدر جستجو کردم نتوانستم مستند حبقوق نبی (ع) را پیدا کنم. آیا در فضای مجازی موجود است؟!
پاسخ:
سلام

منهم مستند رو گشتم و پیدا نکردم

البته چون این مستند از شبکه چهار پخش شده پس حتما باید در آرشیو این شبکه موجود باشه
سلام
عکس منسوب به حجر بن عدی درست نیست لطفا از سایت بردارید ظاهرا عکس یک فلسطینی هست که با ی سرچ کوچولو هم فیلم اصلی و هم نام و اصل و نسب بنده خدا رو می تونید بفهمید
لطفا عکس رو بردارید
پاسخ:
سلام


عکس برداشته شد
ممنونم از تذکر بجای شما
۳۰ تیر ۹۴ ، ۲۳:۴۷ هشــــدار
سلام همسنگر گرامی
مطلب بسیار خوبی بود.
انشاءالله موفق باشید.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">