ندای الرحیل

در احیای فرهنگ آخرتگرایی

ندای الرحیل

سلام
وبلاگ حاضر، تلاش کوچکی است برای دگرگون کردن بدیهیات،گرایشها و هدفها ...
وبلاگ حاضر تلاش کوچکی است برای زنده کردن قلبها و دگرگون کردن آرزوها...
وبلاگ حاضر، تلاش کوچکی است برای احیای فرهنگ آخرتگرایی و نواختن ندای الرحیل...
پس...
باور کنیم که جهان به نگاهی نو نسبت به مرگ نیازمند است...
باور کنیم که نگرش غلط به اسرارآمیزترین پدیدۀ هستی - مرگ - لحظه لحظۀ عمر بشر را به پوچی کشانده است....
باور کنیم که ما رهگذریم ودنیا ظرفیت و توان تحمل آرزوهای ما را ندارد...
باور کنیم که مرگ در این نزدیکیست و ما چاره ای جز رفتن نداریم...
باور کنیم که دلهای ما برای آزاد شدن از ترسها و گرایشهای دنیا، به ترسها و گرایشهای آخرت نیازمند است...
باور کنیم که تنها طریقتی که می تواند ما را به خدا برساند، طریقت توشه چینی است...
ویادمرگ، آب حیات بخشیست برای زنده کردن بشریت...
ویاد مرگ شمشیر و سپر محکمیست، در برابر فرهنگ پوچ گرای غربیها...
و یاد مرگ، مرهم شفا بخشیست برای انقلاب بیمار شده به ویروس دنیاگرایی...

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
پیوندها

منوی تصویری سایت ندای الرحیل

تلگرام

-----------------------

 صفحه اصلی

-----------------------

ندای الرحیل2-تصاویر

-----------------------

ندای الرحیل3-سیاسی

-----------------------

ندای الرحیل4-خواب

-----------------------

 ندای الرحیل5 - شعر
آخرین نظرات

۴۰ مطلب در تیر ۱۳۹۴ ثبت شده است

روایت شده است از امام علی(ع) که

آن جناب به دنبال گروهی از خوارج بود تا این که به محلی که امروز معروف به ساباط است رسید.

از جمله کسانی که در آن گروه (خوارج) بودند، یکی عبدالله بن وهب و دیگری عمر بن جرموزه بود.
پس هنگامی که به موضع معروف با ساباط توران رسیدند، مردی از شیعیان علی(ع) نزد آن حضرت آمد و گفت:

یا امیرالمؤمنین، من شیعه و محب تو هستم. برادری داشتم که او را دوست می‏داشتم؛ اما عمر او را در لشکر سعد بن ابی وقاص به سوی جنگ با اهل مداین فرستاد که آن جا کشته شد و از زمان کشته شدنش تا به حال سال‏های زیادی گذشته است.

امیرالمؤمنین(ع) فرمود:

اکنون چه می‏خواهی؟

گفت:

می‏خواهم او را برای من زنده کنی.

علی(ع) فرمود:

زنده بودنش برای تو فایده‏ای ندارد.

گفت:

یا امیرالمؤمنین، ناچار باید این کار بشود.

حضرت فرمود:
اکنون که غیر از این را نمی‏پذیری، پس قبر و محل کشته شدنش را به من نشان بده، آن مرد قبر برادرش را به آن جناب نشان داد،

حضرت در حالی که سوار استر شهبا بود، با ته نیزه‏اش بر قبر زد.

مردی گندمگون و بلند قد از قبر خارج شد که به زبان عجمی سخن می‏گفت،

امیرالمؤمنین(ع) به او فرمود:

چرا به زبان غیر عربی سخن می‏گویی در حالی که تو مردی از عرب بودی؟
گفت:

من دشمن تو بوده ‏ام و دوستدار دشمنانت؛ پس زبان من در آتش دگرگون شد.

آن گاه مرد شیعی گفت:

یا امیرالمؤمنین، او را به همان جا که از آن آمده است بازگردان؛ زیرا ما به او احتیاج نداریم.

امیرالمؤمنین فرمود:

برگرد.

وی به درون قبر بازگشت و مدفون گردید.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۴ ، ۲۳:۳۴
بهنام جدی بالابیگلو
امام صادق (ع) فرمودند:

قومی از بنی مخزوم بودند که با علی(ع) (از طرف مادری) نسبت قوم و خویشی داشتند. روزی جوانی از آنها خدمت امیرالمؤمنین(ع) آمد و گفت:
ای دایی، یکی از نزدیکانم فوت کرده و من خیلی اندوهگین شده‏ام.

حضرت فرمود:

آیا دوست داری او را ببینی؟
گفت:
بلی.
حضرت فرمود:

ما را بر سر قبر او ببر. سپس امام (ع) خدا خواند (دعا کرد) و فرمود:

ای فلانی، به اذن خدای تعالی به پاخیز. در این هنگام میت بر بالای قبر نشست، در حالی که می‏گفت:
ونیه، ونیه، شالا

یعنی لبیک، لبیک، ای آقای ما.

امیرالمؤمنین(ع) فرمود:
این چه زبانی است؟

آیا تو از دنیا نرفتی در حالی که یک فرد عرب (زبان) بودی؟

گفت:

بلی،

ولی من در حالی که بر ولایت فلانی و فلانی بودم از دنیا رفتم و زبانم به زبان اهل آتش مبدل گشت
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۴ ، ۲۳:۲۷
بهنام جدی بالابیگلو
از جابربن عبدالله رضی الله عنه نقل شده است که:

امیرالمؤمنین علی(ع) را در خارج کوفه دیدم پشت سر آن حضرت رفتم تا آن که آن حضرت به قبرستان یهود رسید.
پس ایستاد و ندا کرد:

ای گروه یهود! شنیدیم که به آن حضرت از داخل قبرها جواب دادند:

لبیک لبیک، آن گاه فرمود:

چگونه دیدید عذاب خدا را؟
گفتند:

به سبب نافرمانی ما نسبت به شما در عذاب خدا هستیم تا روز قیامت، پس آن حضرت صیحه‏ای زد به صدایی مهیب که من از صدا بی‏حال شده به زمین افتادم، پس از آن که به هوش آمدم با علی(ع) مراجعت کرده داخل کوفه شدیم علی(ع) داخل مسجد کوفه شد

و من عقب سر آن حضرت بودیم و شنیدیم که می‏فرمود:
نه به خدا قسم نخواهم کرد نه به خدا نخواهد شد هرگز. عرض کردم: ای مولای من با چه کسی حرف می‏زنی در حالی که احدی را نمی‏بینم؟
در این جا فرمود:

ای جابر برهوت آشکار شد پس شیبوبه و حبتر را در حالتی که در عذاب بودند در داخل تابوت دیدم پس آن دو مرد مرا صدا زدند و گفتند: یا اباالحسن برگردان ما را به دنیا تا اقرار کنیم به فضل تو و اقرار کنیم به ولایت و امامت تو.
گفتیم:

نه و الله نمی‏کنم و نه به خدا نمی‏شود این مطلب ابداً. سپس حضرت این آیه را خواند: و لورد و العادوا لمانهوا و انهم لکاذبون.
یعنی: اگر برگردانیده شوند بر همان طریقه‏ای که بودند برمی‏گردند و ایشان دروغگویانند.
ای جابر هیچ کس نیست که مخالفت وصی پیغمبر نماید مگر آن که به صورت انسان کوری به صورت افتاده است محشور می‏شود
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۴ ، ۲۳:۰۰
بهنام جدی بالابیگلو
امام صادق(علیه السلام) مى فرماید:

هنگامى که بین مؤمن و بین قدرت برگفتن حایل شود، یعنى نتواند سخن بگوید (یعنى در آستانه ى مرگ و جان سپردن باشد) پیامبر خدا(صلى الله علیه وآله) و کسانى که خدا بخواهد کنار او مى آیند، رسول خدا(صلى الله علیه وآله) سمت راست شخص و دیگران به جانب چپ او مى نشینند; رسول خدا(صلى الله علیه وآله) شروع به سخن مى کند و مى فرماید:

آنچه امیدوارش بودى اکنون روبه روى توست (دیدار پیامبر(صلى الله علیه وآله) و ائمه(علیهم السلام)) و امّا آنچه از آن مى ترسیدى (کیفر) از آن ایمن هستى. سپس درى از بهشت برایش گشوده مى شود و رسول خدا(صلى الله علیه وآله)

ى فرماید:
این منزل تو در بهشت است. اگر خواستى تو را به دنیا بازمى گردانیم که در آن جا طلا و نقره است.
محتضر در این هنگام مى گوید:

مرا نیازى به دنیا نیست...

عبدالله جوادى آملى، معاد در قرآن، ج 4، ص 200، و شیخ صدوق، من لا یحضره الفقیه، ج 6، ص 196.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۴ ، ۱۵:۳۷
بهنام جدی بالابیگلو

على علیه السلام در یکى از نامه هایش مى نویسد :

(( و ایم الله یمینا استثنى فیها بمشیه الله لاروضن نفسى ریاضه تهش معها الى القرص اذا قدرت علیه مطعوما و تقنع بالملح مادوما و لادعن مقلتى کعین ماء نضب معینها مستفرغه دموعها ا تمتلى السائمه من رعیها فتبرک ... و یاکل على من زاده فیهجع ؟ ! قرت اذا عینه , اذا اقتدى بعد السنین المتطاوله بالبهیمه الهامله و السائمه المرعیه )) .

(( سوگند یاد مى کنم به ذات خدا که به خواست خدا نفس خویش را چنان ورزیده سازم و گرسنگى بدهم که به قرص نانى و اندکى نمک قناعت بورزد و آنرا مغتنم بشمارد همانا آنقدر ( در خلوتهاى شب ) بگریم که آب چشمه چشمم خشک شود , شگفتا آیا این درست است که شتران در چراگاهها شکم خویش را انباشته کنند و در خوابگاه خویش را انباشته کنند و در خوابگاه خویش بخسبند , و گوسفندان در صحراها خود را سیر کنند و در جایگاه خویش آرام گیرند , على نیز شکم خویش را سیر کند و در بستر خود استراحت کند ؟ چشم على روشن ! پس از سالیان دراز به چهار پایان اقتدا کرده است ))

1 - نهج البلاغه , حکمت 103 .

2 - نهج البلاغه , نامه 45 .

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۴ ، ۱۲:۲۶
بهنام جدی بالابیگلو

مردمى که براى زیارت خانه خدا به مکه رفته بودند، مردى را دیدند که به جاى هر دعایى ، فقط بر پیامبر صلى الله علیه و آله و اهل بیتش صلوات مى فرستد. در سعى بین صفا و مروه در وقوف در مشعر و عرفات ، در منى هر کس دعایى مى خواند ولى او صلوات مى فرستد. روزى ، از او پرسیدند: ما جز صلوات چیز دیگرى از تو نشنیده ایم چه علت دارد؟
گفت : پدر پیرى داشتم . چند سال قبل با او براى زیارت خانه خدا به اینجا آمدم . در بین راه او مریض شد و به بستر مرگ افتاد. ناگهان دیدم که رویش ‍ مانند قیر سیاه شد و آثار عذاب بر چهره اش ظاهر گشت . در آن حال ، او ناله مى کرد و مى گفت : سوختم ، سوختم ، آتش گرفتم .
من که ناراحت و درمانده شده بودم ، به خداوند پناهنده شدم و گفتم : خدایا، اگر پدرم در این حال بمیرد، باعث رسوایى من خواهد شد. طولى نکشید که دیدم چهره پدرم عوض شد. روى سیاه گونه اش ، کم کم سفید و نورانى گردید و بعد در حالى که آرامش به او دست داد و خندان شد، از دنیا رفت .
با خود گفتم : خداوند، به من بفهمان که چه بر سر پدرم آمد. شب بعد در خواب ، پدرم را در کمال آسایش و خوشى دیدم . احوالش را پرسیدم ، گفت : اعمال و رفتار مرا دیده بودى ، من واقعا مستحق عذاب الهى بودم . اما موقعى که فرشته مرگ به سویم آمده بود با بدترین و سخت ترین حالت ، ناگهان ندایى از سوى پیامبر خدا، حضرت محمد صلى الله علیه و آله بلند شد و عذاب از من دور گشت و آسایش و خوشى به من روى آورد و اکنون نیز به برکت صلواتهایى که مى فرستادم در امنیت و سعادت هستم . اینها همه ، هدیه پیامبر صلى الله علیه و آله در برابر صلوات مى باشد. مرد جوان ادامه داد: از آن روز به بعد، من تصمیم قطعى گرفتم که دست از صلوات بر ندارم ، تا شفاعت پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله و اهل بیت بزرگوارش ‍ نصیب من هم گردد

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۴ ، ۰۲:۴۱
بهنام جدی بالابیگلو
حضرت امام محمد باقر علیه السلام فرمود: زنى هرزه گرد با چند نفر از جوانان بنى اسرائیل مصادف شد. با قیافه به ظاهر آراسته آنها را فریفت . یکى از جوانان به دیگرى گفت : اگر فلان عابد هم این زن را ببیند فریفته اش ‍ خواهد شد زن آلوده این سخن را شنید، گفت به خدا سوگند تا او را نفریبم به خانه بر نمى گردم .
هنگام شب به محل اقامت عابد رفت ، در را کوبید، گفت : زنى بى پناهم ، امشب مرا در خانه خود جاى ده . عابد امتناع ورزید. زن گفت : چند نفر جوان مرا تعقیب مى کنند اگر راهم ندهى و آنها برسند از چنگشان خلاصى نخواهم داشت . عابد این حرف را که شنید او را اجازه ورود داد، همین که داخل خانه شد، لباس از تن خود بیرون کرد و قامت دلاراى خویش را در مقابل او جلوه داد، چشم عابد به پیکر زیبا و اندام دلفریب او افتاد، چنان تحت تاءثیر غریزه جنسى واقع شد که بى اختیار دست خود را به اندامش ‍ نهاد، در این موقع ناگاه به خود آمده متوجه شد چه از او سر زده ، دیگى بر سر بار داشت ، براى تهیه غذا زیر آن آتش افروخته بود.
جلو رفت ، دست خود را به آتش نهاد. زن پرسید: این چه کاریست که از تو سر مى زند؟!
گفت : دست من خودسرانه کارى کرد او را کیفر مى دهم . از دیدن این وضع زن طاقت نیاورد، از خانه او خارج شد در بین راه به عده اى از بنى اسرائیل ، گفت : فلان عابد را دریابید که خود را آتش زد. وقتى آمدند، مقدارى از دست او را سوخته یافتند( جزء 14 بحار الانوار ص 492 چاپ آخوندى).
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۴ ، ۰۲:۳۴
بهنام جدی بالابیگلو
سُئِلَ النَّبی(ص):

أیُّ المُؤمنینَ اَکْیَسُ؟

قال:
«اَکْثَرُهُم ذِکْراً لِلْمَوْتِ وَ اَشَدُّهُم لَهُ اسْتِعْداداً».


از پیامبر(ص) سؤال شد:

هوشیارترین مؤمنان کیانند؟

حضرت فرمود:

«هوشیارترین مؤمنان کسانى هستند که بیشتر به یاد مرگ باشند و خود را براى آن آماده کنند».

. «المحجةالبیضاء»، الفیض الکاشانى، ج‏8، ص‏242؛ مؤسسة النشر الاسلامى.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۴ ، ۰۲:۲۱
بهنام جدی بالابیگلو
در کوفه جوان بسیار زیبایى زندگى مى کرد که از ملازمین مسجد جامع و دائما در حال عبادت بود.

روزى زنى زیبا نظرش به او افتاد و دلى صد دل عاشق او شد و مدتها در عشق آن جوان مى سوخت ، یک روز آن زن بر سر راه مسجد ایستاد و همین که جوان را در حال رفتن به مسجد دید، به او گفت :

اى جوان با تو حرفى دارم ، اما آن جوان با خدا، کوچکترین اعتنایى نکرد و رفت .

روز دیگر باز بر سر راه او ایستاد و به او گفت :
حرف مرا بشنو!
جوان گفت :
اینجا محل رفت و آمد دیگران و موضع تهمت است ، من نمى خواهم مورد تهمت و حرف مردم قرار بگیرم .
زن گفت :
مى دانم که شما بندگان خاص خدا خیلى زود مورد تهمت قرار گرفته و بى انصافانه سنگ به شیشه پاک و صاف عفت شما مى زنند، ولى با این وجود من مى خواهم حرف دلم را به شما بگویم که تمام اعضا و جوارح من عاشق و شیفته و شیداى تو است .
با شنیدن این حرف حالت خاصى به جوان دست داد ولى بى اعتنا از کنار دختر گذشت و راه خانه را پیش گرفت . اما همه فکر و ذکرش پیش آن دختر بود. حتى مى خواست به نماز بایستد، اما فکر او پریشان و مضطرب بود و نمى فهمید که چه مى خواند. لذا کاغذى برداشت و نامه اى به آن زن نوشت و به همان محل رفت و دید که زن همانجا ایستاده است ، نامه را به سوى او انداخت و رفت .
زن که نامه را خواند دید در آن نوشته :

اى زن ! خداوند مهربان و بردبار است ، توبه کن ، زیرا او بنده توبه کار را مى بخشد و با این کار موجبات خشم و غضب خداوند را فراهم مکن که اگر خداوند بر کسى غضب کند کارش زار است ، حتى آسمان و زمین و کوه و درخت و حیوانات از غضب او در امان نیستند. پس انسان چگونه طاقت خشم خدا را دارد؟

اى زن ! آنچه به من گفتى اگر دروغ بود و خواستى مرا بفریبى ، من قیامت را به یاد تو مى آورم که حساب و کتاب چقدر سخت است ، تا از این کار بد و خلاف اخلاق دست بردارى و...
و اگر راست گفتى که حقیقتا عاشق من هستى توصیه مى کنم که خود را معالجه کنى که این عشقها فایده اى ندارد:
زیرا
عشقهایى کز پى رنگى بود
عشق نبود، عاقبت ننگى بود

برو و خدا را پیدا کن ، عشق حقیقى را پیدا کن و عاشق او شو.

بعد از چند روز دوباره آن زن بر سر راه جوان ایستاده ، جوان از دور که مى آمد آن زن را دید و خواست به خانه برگردد تا با او ملاقات نکند، اما آن زن او را صدا زد و گفت :
اى جوان ! باز نگرد که بعد از امروز دیگر ملاقاتى بین ما نخواهد بود مگر در پیشگاه خداوند، سپس گریه شدیدى کرد و به نزد جوان رفت و گفت :
مرا موعظه اى کن ! و سفارش بنما تا به آن عمل کنم !
جوان گفت :
تو را توصیه مى کنم که خود را از شر نفس اماره ات حفظ کنى و بدانى که خدا آگاه بر اعمال همه مى باشد.
زن در حالى که شدیدا گریه مى کرد به خانه اش رفت و مشغول عبادت شد و بر همان حالت بود تا این که از دنیا رفت .


محجة البیضاء، ج 5، ص 188.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۹۴ ، ۱۸:۲۹
بهنام جدی بالابیگلو

در میان بنى اسرائیل ، زنى آلوده و ناپاک ، به قدرى زیباروى بود که هر کس او را مى دید، فریفته او مى شد.
در خانه او همیشه باز بود.
خودش بر تختى روبروى در خانه مى نشست ، تا آلودگان را به خود جلب کند.
هر کس که مى خواست بر او وارد گردد و با او آمیزش کند، مى بایست قبلا ده دینار بپردازد
.
روزى عابدى وارسته ، از جلو خانه او عبور کرد که ناگاه چشمش به جمال دل آراى آن زن آلوده افتاد.
به یک نظر شیفته او شد و بى اختیار وارد خانه گشت .
از آنجا که پول نداشت ، پارچه اى را که به همراه داشت فروخت و ده دینار را پرداخت و روى تخت کنار آن زن نشست .

همین که دست به سوى آن زن دراز کرد، با خود گفت :
خداى بزرگ الان مرا در حالى مى بیند که غرق در گناه و کار حرامم ،
اى واى ! دیدى که با این عمل ، تمامى عباداتم از بین رفت و...

از شدت ناراحتى در خود فرو رفت و از ترس رنگ از رخسارش پرید،
وضع عجیبى پیدا کرد و...
زن آلوده به او گفت :
چه شد؟
چرا رنگت پرید؟
چرا یک دفعه دگرگون شدى ؟
عابد گفت :
من از خدا مى ترسم .
اجازه بده از خانه بیرون روم .
زن گفت :
واى بر تو! مردم حسرت مى برند که کنار این تخت با من بنشینند و به این آرزو برسند، و تو که به این آرزو رسیده اى مى خواهى از وسط راه ، آن را رها کنى ؟

عابد گفت :
من از خدا مى ترسم ، پولى که به تو دادم حلال تو باشد، اجازه بده از خانه بیرون روم .

او سرانجام اجازه داد.

عابد با حالى پریشان در حالى که از خوف خدا آه و ناله مى کرد، فریاد مى زد:
واى بر من ! خاک بر سر من ! واى ... واى ... و از خانه بیرون رفت .
همین حال و وضع عجیب عابد، خوف و وحشتى غیر قابل انتظار در دل آن زن به وجود آورد و با خود گفت :
این مرد با آن که مى خواست نخستین گناه را مرتکب شود این طور از خدا ترسید که نزدیک بود هلاک شود، ولى من سالهاست که دامنم آلوده و غرق در گناهم .
همان خدایى که عابد از او ترسید، خداى من نیز هست . من باید بیش از او، از خدایم ترسان باشم .
همان دم پشیمان شد و از گناهان گذشته اش توبه حقیقى کرد و در خانه را به روى خود بست ، لباس کهنه اى پوشید، و مشغول عبادت خداى توبه پذیر گردید.

بعد از مدتى با خود گفت :
اگر من به سراغ آن عابد بروم و حال خود را بگویم ، شاید با او ازدواج کنم و در حضور او احکام و مسائل دینى را بیاموزم و او یاور خوبى در عبادت و پاک سازى من گردد و جبران گذشته ام را نمایم .

اموال و خادمان و اثاثیه خود را بر داشت و وارد روستایى شد که عابد مذکور در آنجا بود و از محل سکونت عابد جویا شد. به عابد خبر دادند که زنى در جستجوى تو است ،
عابد از خانه بیرون آمد، وقتى که آن زن را دید، به یاد گناهش افتاد و از خوف خدا نعره اى کشید و افتاد و جان سپرد.
زن محزون و غمناک شد، با خود گفت :

من از خانه ام به خاطر این عابد بیرون آمدم تا با او ازدواج کنم ، ولى چنین پیش آمد. از مردم پرسید:
آیا عابد فامیلى دارد؟
به او گفتند:
او برادرى صالح و نیکوکار ولى تهیدست و فقیر دارد. آن زن به سراغ برادر عابد رفت و با او ازدواج کرد و از او داراى پنج فرزند گردید

-منتخب قوامیس الدرر، ص 147 - 148.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۹۴ ، ۱۸:۱۹
بهنام جدی بالابیگلو