ندای الرحیل

در احیای فرهنگ آخرتگرایی
چهارشنبه, ۱۰ دی ۱۳۹۳، ۱۰:۰۷ ب.ظ

جهان از دریچه چشم یک جوجه!

آه!

چه زندان کوچکى،

اصلاً دست و پایم را نمى  توانم تکان دهم...

نمى  دانم چرا آفریننده جهان تنها مرا آفریده،

و

چرا دنیا این قدر کوچک و تنگ آفریده شده،

اصلاً یک زندانى تک و تنها به چه درد او مى  خورد،

و چه مشکلى را حل مى  کند؟

نمى  دانم دیوار این زندان را از چه ساخته  اند،

چقدر محکم و نفوذناپذیر است

شاید براى این بوده که موج وحشتناک عدم از بیرون این جهان به درون سرایت نکند،

نمى  دانم... .

آه!

غذاى روز نخستین من «زرده» به کلى تمام شده

اکنون از سفیده دارم تغذیه مى  کنم و این ذخیره هم به زودى تمام خواهد شد

و

من از گرسنگى مى  میرم

و با مرگ من دنیا به آخر مى  رسد،

چه بیهوده،

چه بى حاصل

و چه بى هدف است آفرینش این جهان!

اما باز جاى شکر او باقى است،

افتخار بزرگى به من داده است

من تنها آفریده و برگزیده جهان هستم!

مرکز این جهان قلب من است،

و شمال و جنوب و شرق و غرب آن اطراف بدن من!...

از تصور این موضوع احساس غرور مى  کنم

اما چه فایده،

کسى نیست که این همه افتخار را ببیند

و به این موجود برگزیده خلقت آفرین بگوید!

آه!

یک مرتبه هوا سرد شد

(مرغ چند لحظه  اى براى آب و دانه از روى تخم برخاسه است)

سرماى شدیدى تمام محیط زندان مرا فرا گرفته و در درون استخوانم مى  مدود،

اوه،

این سرما مرا مى  کشد،

نور خیره کننده  اى از مرز عدم به درون این جهان تابیده و دیوارهاى زندان مرا روشن ساخته است،

گمان مى  کنم لحظه آخر دنیا فرا رسیده است

و همه چیز جهان در شرف پایان یافتن است

این نور شدید آزار دهنده و این سرماى کشنده هر دو مرا از پاى در مى  آورد.

آه!

این آفرینش چقدر بیهوده بود و زودگذر،

و فاقد هدف،

در زندان تولد یافتن و در زندان مردن و دیگر هیچ!...

بالاخره نفهمیدم «از کجا آمده  ام، آمدنم بهر چه بود!» ...

آه!

خداى من،

خطر برطرف شد (مرغ مجدداً روى تخم مى  خوابد)

استخوانم گرم شد، و نور خیره کننده و کشنده از بین رفت،

اکنون چقدر احساس آرامش مى  کنم، به به زندگى چه لذت بخش است!

اى واى زلزله شد!

دنیا کن فیکون شد (مرغ، تخم  ها را در زیر پاى خود براى کسب حرارت مساوى زیر و رو مى  کند)

صداى ضربه سنگین وحشتناکى تمام استخوان  هایم را مى  لرزاند،

این لحظه پایان دنیاست،

و دیگر همه چیز تمام شده،

سرم گیج مى  خورد

اعضاى بدنم به دیوار زندان کوبیده مى  شوند،

گویا بناست این دیوار بشکند و یکباره این جهان هستى به دره وحشتزاى عدم پرتاب شود،

دارم زهره چاک مى  شوم...

اى خدا!

آه!

خداى من،

خوب شد آرام شدم،

زلزله فرو نشست،

همه چیز به جاى خود آمد،

تنها این زلزله عظیم قطب  هاى جهان را عوض کرد،

قطب شما تبدیل به جنوب، و جنوب به شمال تبدیل شد!

اما مثل اینکه بهتر شد،

مدتى بود که احساس گرماى زیاد و سوزش در سرم مى  کردم و به عکس، دست و پایم سرد شده بود، الان هر دو به حال تعادل برگشت...

گویا این زلزله نبود،

این حرکت و جنبش حیات و زندگى بود! (چند روزى به همین صورت مى  گذرد)

آه!

غذاى من به کلى تمام شد،

حتى امروز آنچه به دیوار زندان چسبیده بود با دقت و با نهایت ولع و حرص خوردم

و دیگر چیزى باقى نمانده...

خطر، این بار، جدى است...

راستى آخر دنیاست،

و مرگ و فنا در چند قدمى من دهان باز کرده است.

بسیار خوب بگذار من بمیرم،

اما بالاخره معلوم نشد

هدف از آفرینش این جهان و این تنها مخلوق زندانى آن چه بود؟

چقدر بیهوده!

چه بى هدف!

چه بى حاصل بود!

در زندان زاده شدن،

و در زندان مردن و نابود شدن،

«من که خود راضى به این خلقت نبودم زور بود!»

آه!

گرسنگى به من فشار مى  آورد،

تاب و توان از من رفته و مرگ در یک قدمى است،

مثل اینکه این زندان با همه بدبختى هایش از عدم بهتر بود،

فکرى به نظرم رسید،

مثل این که از درون جانم یکى فریاد مى  زند محکم با نوک خود بر دیوار زندان بکوب!

عجب فکر خطرناکى مگر مى  شود.

این یک «انتحار» است

این آخر دنیاست،

اینجا مرز میان عدم و وجود است...

ولى نه،

شاید خبر دیگرى باشد

و من نمى  دانم...

من که محکوم به مرگم،

بگذار با تلاش بمیرم.

این فریاد در درون جانم قوت گرفته

و به من مى  گوید دیوار را بشکن...

آه!

نکند مأمور کشتن خود باشم...

در هر حال چاره  اى جز اطاعت این فرمان درونى را ندارم (در اینجا جوجه آهسته شروع به کوبیدن نوک خود بر پوسته ظریف تخم مى  کند).

محکم بکوب...

باز هم محکم  تر...

نترس!

از این هم محکمتر!...

اوه!

دیوار وجود و عدم شکسته شد،

طوفانى از این روزنه به درون پیچید،

نه،

نسیم لطیف و جان بخشى است،

به به جان تازه  اى گرفتم!

همه چیز دگرگون شد،

زمین و آسمان در حال تبدیل و دگرگونى است،

محکم  تر باید زد! این زندان را باید به کلى متلاشى کرد... .

آه!

خداى من چه زیباست!...

چه دل  انگیز است!...

اوه چه پهناور است!

چه وسیع است!

چه ستاره  هاى زیبا!

چه مهتاب زیبایى!

چشمم از نور آن خیرره مى  شود،

چه گلها!

چه نغمه  ها!...

چه مادر مهربانى دارم!...

چه غذاهاى گوناگون و رنگارنگ!...

اوه

چقدر خدا مخلوق دارد!...

آه

چقدر من کوچکم و چقدر این جهان بزرگ است!

کجا من مرکز جهانم!

من به ذره غبارى مى  مانم معلق در یک فضاى بیکران... .

حالا مى  فهمم که آنجا زندان نبود،

یک مدرسه بود،

یک مکتب تربیت بود،

یک محیط پرورش عالى بود که مرا براى زندگى در چنین جهان زیبا و پهناور آماده مى  کرد،

الان مى  فهمم

زندگى چه مفهومى دارد،

چه هدفى دارد،

چه برنامه  اى در کار بوده است،

حالا مى  توانم بگویم

مقیاس  هاى من چقدر کوچک بودند

و مفاهیم این جهان چقدر بزرگ،

و آنچه در آن بودم حلقه کوچکى بود از یک رشته زنجیر مانند حوادث که آغاز و آخر آن ناپیداست در حالى که من همه چیز را منحصر در آن یک حلقه مى  دانستم

و آغاز و پایان را در آن خلاصه مى  کردم.

اکنون مى  دانم

که من یک جوجه کوچکم. کوچکتر از آنچه به تصور مى  گنجد



نوشته شده توسط بهنام جدی بالابیگلو
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

ندای الرحیل

در احیای فرهنگ آخرتگرایی

ندای الرحیل

سلام
وبلاگ حاضر، تلاش کوچکی است برای دگرگون کردن بدیهیات،گرایشها و هدفها ...
وبلاگ حاضر تلاش کوچکی است برای زنده کردن قلبها و دگرگون کردن آرزوها...
وبلاگ حاضر، تلاش کوچکی است برای احیای فرهنگ آخرتگرایی و نواختن ندای الرحیل...
پس...
باور کنیم که جهان به نگاهی نو نسبت به مرگ نیازمند است...
باور کنیم که نگرش غلط به اسرارآمیزترین پدیدۀ هستی - مرگ - لحظه لحظۀ عمر بشر را به پوچی کشانده است....
باور کنیم که ما رهگذریم ودنیا ظرفیت و توان تحمل آرزوهای ما را ندارد...
باور کنیم که مرگ در این نزدیکیست و ما چاره ای جز رفتن نداریم...
باور کنیم که دلهای ما برای آزاد شدن از ترسها و گرایشهای دنیا، به ترسها و گرایشهای آخرت نیازمند است...
باور کنیم که تنها طریقتی که می تواند ما را به خدا برساند، طریقت توشه چینی است...
ویادمرگ، آب حیات بخشیست برای زنده کردن بشریت...
ویاد مرگ شمشیر و سپر محکمیست، در برابر فرهنگ پوچ گرای غربیها...
و یاد مرگ، مرهم شفا بخشیست برای انقلاب بیمار شده به ویروس دنیاگرایی...

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
پیوندها

جهان از دریچه چشم یک جوجه!

چهارشنبه, ۱۰ دی ۱۳۹۳، ۱۰:۰۷ ب.ظ

آه!

چه زندان کوچکى،

اصلاً دست و پایم را نمى  توانم تکان دهم...

نمى  دانم چرا آفریننده جهان تنها مرا آفریده،

و

چرا دنیا این قدر کوچک و تنگ آفریده شده،

اصلاً یک زندانى تک و تنها به چه درد او مى  خورد،

و چه مشکلى را حل مى  کند؟

نمى  دانم دیوار این زندان را از چه ساخته  اند،

چقدر محکم و نفوذناپذیر است

شاید براى این بوده که موج وحشتناک عدم از بیرون این جهان به درون سرایت نکند،

نمى  دانم... .

آه!

غذاى روز نخستین من «زرده» به کلى تمام شده

اکنون از سفیده دارم تغذیه مى  کنم و این ذخیره هم به زودى تمام خواهد شد

و

من از گرسنگى مى  میرم

و با مرگ من دنیا به آخر مى  رسد،

چه بیهوده،

چه بى حاصل

و چه بى هدف است آفرینش این جهان!

اما باز جاى شکر او باقى است،

افتخار بزرگى به من داده است

من تنها آفریده و برگزیده جهان هستم!

مرکز این جهان قلب من است،

و شمال و جنوب و شرق و غرب آن اطراف بدن من!...

از تصور این موضوع احساس غرور مى  کنم

اما چه فایده،

کسى نیست که این همه افتخار را ببیند

و به این موجود برگزیده خلقت آفرین بگوید!

آه!

یک مرتبه هوا سرد شد

(مرغ چند لحظه  اى براى آب و دانه از روى تخم برخاسه است)

سرماى شدیدى تمام محیط زندان مرا فرا گرفته و در درون استخوانم مى  مدود،

اوه،

این سرما مرا مى  کشد،

نور خیره کننده  اى از مرز عدم به درون این جهان تابیده و دیوارهاى زندان مرا روشن ساخته است،

گمان مى  کنم لحظه آخر دنیا فرا رسیده است

و همه چیز جهان در شرف پایان یافتن است

این نور شدید آزار دهنده و این سرماى کشنده هر دو مرا از پاى در مى  آورد.

آه!

این آفرینش چقدر بیهوده بود و زودگذر،

و فاقد هدف،

در زندان تولد یافتن و در زندان مردن و دیگر هیچ!...

بالاخره نفهمیدم «از کجا آمده  ام، آمدنم بهر چه بود!» ...

آه!

خداى من،

خطر برطرف شد (مرغ مجدداً روى تخم مى  خوابد)

استخوانم گرم شد، و نور خیره کننده و کشنده از بین رفت،

اکنون چقدر احساس آرامش مى  کنم، به به زندگى چه لذت بخش است!

اى واى زلزله شد!

دنیا کن فیکون شد (مرغ، تخم  ها را در زیر پاى خود براى کسب حرارت مساوى زیر و رو مى  کند)

صداى ضربه سنگین وحشتناکى تمام استخوان  هایم را مى  لرزاند،

این لحظه پایان دنیاست،

و دیگر همه چیز تمام شده،

سرم گیج مى  خورد

اعضاى بدنم به دیوار زندان کوبیده مى  شوند،

گویا بناست این دیوار بشکند و یکباره این جهان هستى به دره وحشتزاى عدم پرتاب شود،

دارم زهره چاک مى  شوم...

اى خدا!

آه!

خداى من،

خوب شد آرام شدم،

زلزله فرو نشست،

همه چیز به جاى خود آمد،

تنها این زلزله عظیم قطب  هاى جهان را عوض کرد،

قطب شما تبدیل به جنوب، و جنوب به شمال تبدیل شد!

اما مثل اینکه بهتر شد،

مدتى بود که احساس گرماى زیاد و سوزش در سرم مى  کردم و به عکس، دست و پایم سرد شده بود، الان هر دو به حال تعادل برگشت...

گویا این زلزله نبود،

این حرکت و جنبش حیات و زندگى بود! (چند روزى به همین صورت مى  گذرد)

آه!

غذاى من به کلى تمام شد،

حتى امروز آنچه به دیوار زندان چسبیده بود با دقت و با نهایت ولع و حرص خوردم

و دیگر چیزى باقى نمانده...

خطر، این بار، جدى است...

راستى آخر دنیاست،

و مرگ و فنا در چند قدمى من دهان باز کرده است.

بسیار خوب بگذار من بمیرم،

اما بالاخره معلوم نشد

هدف از آفرینش این جهان و این تنها مخلوق زندانى آن چه بود؟

چقدر بیهوده!

چه بى هدف!

چه بى حاصل بود!

در زندان زاده شدن،

و در زندان مردن و نابود شدن،

«من که خود راضى به این خلقت نبودم زور بود!»

آه!

گرسنگى به من فشار مى  آورد،

تاب و توان از من رفته و مرگ در یک قدمى است،

مثل اینکه این زندان با همه بدبختى هایش از عدم بهتر بود،

فکرى به نظرم رسید،

مثل این که از درون جانم یکى فریاد مى  زند محکم با نوک خود بر دیوار زندان بکوب!

عجب فکر خطرناکى مگر مى  شود.

این یک «انتحار» است

این آخر دنیاست،

اینجا مرز میان عدم و وجود است...

ولى نه،

شاید خبر دیگرى باشد

و من نمى  دانم...

من که محکوم به مرگم،

بگذار با تلاش بمیرم.

این فریاد در درون جانم قوت گرفته

و به من مى  گوید دیوار را بشکن...

آه!

نکند مأمور کشتن خود باشم...

در هر حال چاره  اى جز اطاعت این فرمان درونى را ندارم (در اینجا جوجه آهسته شروع به کوبیدن نوک خود بر پوسته ظریف تخم مى  کند).

محکم بکوب...

باز هم محکم  تر...

نترس!

از این هم محکمتر!...

اوه!

دیوار وجود و عدم شکسته شد،

طوفانى از این روزنه به درون پیچید،

نه،

نسیم لطیف و جان بخشى است،

به به جان تازه  اى گرفتم!

همه چیز دگرگون شد،

زمین و آسمان در حال تبدیل و دگرگونى است،

محکم  تر باید زد! این زندان را باید به کلى متلاشى کرد... .

آه!

خداى من چه زیباست!...

چه دل  انگیز است!...

اوه چه پهناور است!

چه وسیع است!

چه ستاره  هاى زیبا!

چه مهتاب زیبایى!

چشمم از نور آن خیرره مى  شود،

چه گلها!

چه نغمه  ها!...

چه مادر مهربانى دارم!...

چه غذاهاى گوناگون و رنگارنگ!...

اوه

چقدر خدا مخلوق دارد!...

آه

چقدر من کوچکم و چقدر این جهان بزرگ است!

کجا من مرکز جهانم!

من به ذره غبارى مى  مانم معلق در یک فضاى بیکران... .

حالا مى  فهمم که آنجا زندان نبود،

یک مدرسه بود،

یک مکتب تربیت بود،

یک محیط پرورش عالى بود که مرا براى زندگى در چنین جهان زیبا و پهناور آماده مى  کرد،

الان مى  فهمم

زندگى چه مفهومى دارد،

چه هدفى دارد،

چه برنامه  اى در کار بوده است،

حالا مى  توانم بگویم

مقیاس  هاى من چقدر کوچک بودند

و مفاهیم این جهان چقدر بزرگ،

و آنچه در آن بودم حلقه کوچکى بود از یک رشته زنجیر مانند حوادث که آغاز و آخر آن ناپیداست در حالى که من همه چیز را منحصر در آن یک حلقه مى  دانستم

و آغاز و پایان را در آن خلاصه مى  کردم.

اکنون مى  دانم

که من یک جوجه کوچکم. کوچکتر از آنچه به تصور مى  گنجد

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۳/۱۰/۱۰
بهنام جدی بالابیگلو

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">