ندای الرحیل

در احیای فرهنگ آخرتگرایی
يكشنبه, ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۰، ۰۸:۱۷ ب.ظ

بیداری در خواب

بیداری در خواب

در ایام جوانی،در یکی از روزهای ماه مبارک رمضان، بعد از سحر، در بستر دراز کشیده بودم. شنیده بودم که خداوند، دعای بعد از سحر ماه رمضان را رد نمی کند.

در آن حال رو بسوی خدا کردم و ملتمسانه درخواست کردم که روحم را از بدنم خارج کند تا منهم گردشی کرده باشم...

خوابیدم...

بعد از یکسری خوابهای بیهوده، بسوی بدن برمی گشتم،وارد اتاقی که بدنم در آنجا بود شدم. بناگاه شخصی از بیرون مرا صدا زد.پنجره را باز کردم. تاریکی و ظلمت وحشت آوری مرا ترسانید. سریعا" پنجرا را بستم و به سمت بدن حرکت کردم. بدن را دور زده طرف چپ بدنم ایستادم، بناگاه...

احساس کردم که روحم در طرف چپم ایستاده، بشدت از روح خودم ترسیدم. روح از طرف چپ وارد بدنم شد، در محل ورود روح احساس کرخی به من دست داد و این احساس کرخی به همه جای بدنم گسترش یافت و من چشمانم را باز کردم.

و اینطور بود که خداوند به من فهمانید که در هر خوابی روحم را از بدنم جدا می کند و این غفلت من است که نمی گذارد بفهمم...

براستی من - کسی که از بین پلکهایم بیرون را نگاه می کند - جسم هستم یا روح؟

اگر جسم هستم؛ پس چطور بود که در بیرون از بدن، درحال گردش بودم و اگر روح هستم، پس چطور بود که روح خودم را احساس کردم که در طرف چپم ایستاده و به شدت از روحم ترسیدم؟

چیزی که بیشتر از همه برایم مسئله ساز شده بود، نحوۀ بیدار شدن و ورود روح به بدنم بود.در حالتهای معمولی، در زمان بیدار شدن، هرگز چنین احساسی نداشتم، ولی در آن حالت درک کردم که روح با روشی نامعلوم داخل بدن می شود و از یک چیز می ترسیدم:

اگر چنین حالتی برایم دست دهد یعنی من بفهمم که در خوابم، یعنی درک کنم که روحی هستم خارج از بدن و دارای اختیار حرکت، چون روش بیدار شدن را بلد نیستم، تا ابد بصورت روحی سرگردان خارج از بدن خواهم ماند و به دنیای زندگان بر نخواهم گشت. البته در آن زمان نمی دانستم که دانشمندانی هستند که در جهت خارج کردن روح از بدن تلاش می کنند.

سالها بعد، وقتیکه در کتابهایشان خواندم تمرینهای بسیار سخت یک ماهه را جهت خارج کردن روح از بدن انجام می دهند، بزرگواری خداوند را احساس کردم که با یک جمله درخواست، مرا از آنهمه مشقت راحت کرده بود...

در هر حال، ترس من از بیدار نشدن بود، ولی بازهم آرزوی چنین خوابهایی را داشتم. تا اینکه یک شب، بعد از یکسری خوابهای بیهوده، به سمت بدن برمی گشتم. بین راه به چهار نفر از بزرگان محله سلام کردم، آنها به دنبالم به این طرف و آنطرف نگاه کردند و از همدیگر می پرسیدند که چه کسی بود که به ما سلام کرد. فهمیدم که مرا نمی بینند و فهمیدم که روحی هستم بیرون از بدن.

نگرانی سرتاپایم را فراگرفت. نمی دانستم که چگونه بیدار شوم. فکری به ذهنم رسید. گفتم اگر در این عالم بخوابم در دنیا بیدار خواهم شد. به محلی که معمولا" زنها در آنجا می نشستند و باهم صحبت می کردند، رفتم. دیدم که سیمان کاری شده، دراز کشیدم، تعداد زیادی نجاست ریخته بود، فهمیدم که غیبت کرده اند. بلند شدم و رفتم کمی بالاتر دراز کشیدم و خودم را بخواب زدم، هرقدر تلاش کردم، خوابم نیامد.

بلند شدم و به طرف خانه حرکت کردم. وارد خانه شدم. می خواستم بدانم که بدنم در کدام یک از اتاقها قرار دارد. تلاش کردم تا احساس کنم که کشش از کجا وارد می شود. چیزی نفهمیدم. بفکر فرو رفتم. یادم افتاد که دیشب در فلان اتاق خوابیده بودم. در را باز کردم، به بدن خودم نگاه کردم، پارچه ای که دیشب روی خودم کشیده بودم، هنوز رویم بود. نمی دانم که آیا خواننده با چنین صحنه هایی روبرو شده اند یا نه؟

چگونه می توانستم بدن باشم، درحالیکه به بدن خودم نگاه می کردم. با دیدن بدنم و پارچه ای که رویش قرار داشت، ناخودآگاه قبرهای تازه ای که هنوز سنگ نوشته روی آن نصب نشده، در ذهنم آشکار شد...

در را بستم. مادرم صدایش درامده بود که چقدر می خوابید. با ناراحتی گفتم من دیگر مرده ام و نمی توانم بیدار شوم.

با اعضای خانواده نگاهی انداختم. زرد و نورانی بودند و برخی هم آغشته به قهوه ای بودند. معلوم بود که بیدار شده اند و با بدنهایشان حرکت می کنند.

بناگاه مادرم فریادی زد و من از خواب پریدم.

فهمیدم که بیدارشدن در دست خود آدم نیست. در روایات هم آمده که شش چیز در دست آدم نیست که دو تای آن خواب و بیداری هستند.

خوشحال بودم، هم از اینکه به دنیای زندگان بازگشته ام، هم از اینکه لازم نبود از بیدار شدن بترسم. با خودم قرار گذاشتم که اینبار بروم به بهشت و جهنم تا ببینم، بهشت و جهنم چه خبر است.

بعد از بیدار شدن از چنین خوابهایی ابدا" احساس هیچگونه کسالت و کوفتگی نمی کردم، بلکه چنان سرحال و شاداب می شدم که دیگر نیازی به خواب نداشتم. بنظرم در تمامی این خوابها موقعی متوجه می شدم که خارج از بدن هستم که بسمت بدن برای بیدار شدن برمی گشتم.

واما برای سوال من روحم یا بدن؟ یک جواب منطقی پیدا کرده بودم، می گفتم: من روحم ولی چون روح نور است و نور کلمه است و کلمه قابلیت تقسیم شدن را دارد. پس اشکالی ندارد که مقداری از این کلمات جهت کنترول تپش قلب و اعضای حیاتی بدن داخل بدن بماند و مقدار زیادی از کلمات از بدن خارج شده سیر کند و در آن واقعه روحم را مقداری از روحی که در بدنم بود، رویت کرده از آن ترسیده بود و همچنین به همین علت( باقی ماندن مقدار کمی روح در بدن) هر روحی زمان بیدار شدن سوی بدن خودش می رود و تا به حال نشینده ام که شخصی بعد از بیدار شدن ناگهان متوجه شود که چهره ای دیگر دارد و در بدن شخص دیگری است.

در هر صورت بین روح و جسد کششی وجود دارد که با مرگ برطرف می شود.

شبی روحم آمده بود کنار جنازه ام. نمی دانم می خواست کجا ببرد. ولی هرقدر می گفت: جنازه ام تنبلی می کردو بلند نمی شد. در این حال روحم ناراحت شد و جنازه ام را لعنت کرد. بعد از لعنت شدن جنازه احساس کردم آزادتر شده ام. بلند شده حرکت کردم درحالی که می ترسیدم، اگر این کشش را از بین ببرم، بیدار شدن برای من سخت تر شود.

اگر روزگاری مسئولین بخواهند روی فرهنگ آخرت گرایی تلاش کنند، باید حساب ویژه ای برای خواب قائل شوند. چون خواب هزاران هزار راز ناشناخته دارد. که گشودن این رازها می تواند ما را در رسیدن به هدفمان یاری کند.

شبی بعد از یکسری خوابهای بیهوده، به سمت بدن برمی گشتم، در خانه را باز کردم. ولی از بیدار شدن منصرف شدم، خواستم از خانه خارج شوم. بناگاه فهمیدم که در خوابم و روحم از بدن بیرون است. می خواستم نگاهی به اعضای خانواده بکنم. آرام آرام سرم را برگرداندم. روحهای اعضای خانواده، زرد و نورانی، کنار بدنهایشان در بستر دراز کشیده و باهم صحبت می کردند.

خودم را به تغافل زدم و از کنارشان گذشته به کنار طاقچه رفتم. برادر کوچکم( کوچکترین اعضای خانواده) آمده بود و مستطیلی سیاه رنگ را بمن نشان می داد و می گفت: این را چگونه می توان پاک کرد؟ معلوم بود گناهانش است، نمی دانستم که چگونه می تواندپاک کرد. فلذا نتوانستم جوابی بدهم.

برادر بزرگم که دیروز، از تفریح گاههای ییلاق بازگشته بود، روحش بعد از سیردر آنجاجهت بیدار شدن به سمت بدنش برمی گشت. در را باز کردم، وارد شد و به سمت اتاقی که در آنجا می خوابید رفت تا بیدار شود.

بناگاه دیدم که سفره پهن شده و کنار اعضای خانواده نشسته ایم و برنج می خوریم. چگونه ممکن است روح برنج بخورد؟ ولی من نمی توانم چیزی را که می دیدم انکار کنم برادرم رازم را فاش کرد؛ گفت: بهنام گفته که می خواهد به حوزۀ علمیه برود؛ همه با چشم حقارت به من نگاه می کردند. ولی من سرم را پایین انداخته بودم و داشتم برنج می خوردم...

چگونه می شود که روح برنج بخورد؟

امام علی علیه السلام می فرمایند که کتاب غذای روح بشر است. آیا من کتاب را بشکل برنج می دیدم؟

آیا بعد از بیدار شدن باید خوردن برنج را به خواندن کتاب تعبیر می کردم؟...

لازم دیدم شرح مختصری در مورد نیروهای ارگانیک و نیروهای غیر ارگانیک و به عبارتی موجودات مرئی و موجودات نامرئی داده شود.

موجودات(مخلوقات) نامرئی به ترتیب زیر در عالم وجود دارند:

ارواح-اجنه-ملائکه-همزاد

واما همزاد:

هر صاحب روحی زمانی که خلق می شود دارای دو جسم است:

1- جسم مرئی یا جسم کثیف

2- جسم نامرئی یا جسم پاک

اگر آئینه ای در دسترس باشد که بتوان هر دو جسم را در آن مشاهده کرد و دور بینی باشد که بتوان از هر دو جسم در کنار همدیگر عکس گرفت، مثل اینست که در یک زمان از شخصی دو عکس گرفته شده است.

همزاد جسمی است لطیف که همزمان با جسم کثیف به دنیا می آید ولی در مورد مرگ او مرتاضان هندی معتقدند که بعد از مرگ آدمی همزاد نمی میرد بلکه شکل جدیدی اختیار کرده و زنده می ماند. البته نمی توان از مرتاضان هندی انتظار داشت که جز این بیندیشند.

به نظر حقیر، همزاد مورد بحث علمای علوم غریبه، همان بدن مثالی مورد بحث علمای شیعه است.

حضرت معلم شهید، آیت الله دستغیب در کتاب معاد ص31 در مورد بدن مثالی به بحث نشسته اند و فرموده اند:

بدن تو هم در برزخ، بدن مثالی است، یعنی از لحاظ شکل بعین همان بدن است لکن دیگر جسم و ماده نیست و لطیف است لطیف تر از هوا، هیچ چیز مانع آن نخواهد بود. هر نقطه ای که قرار بگیرد، همه چیز را می بیند...

حضرت امام صادق علیه السلام می فرماید:

لو رأیته لقلت هو هو

اگر آن بدن مثالی را بینید، می گوئید همان بدن دنیوی است...

به نظر می رسد که بدن مثالی و بقول صوفیه همزاد، همزمان با تشکیل جنین بوجود بیاید و روح هنگام خواب با همین بدن از بدن مادی خارج شود و به همین خاطر است که ارواح در زمان خواب همدیگر را می شناسند.

همچنین عدالت خداوندی ایجاب میکند که بدن مثالی در دنیا باشد و در اختیار انسان تأثیر بگذارد، چون در عالم برزخ این بدن مثالی هست که عذاب یا نعمت داده می شود...

در هر حال این بدن مثالی حتما" به غذا نیاز دارد و غذای او چیست نمی دانم...

ولی من می دیدم که برنج می خورم.

ای کاش گروهی از اهل ایمان پیدا شوند و از اهل بیت این حالات را بخواهند، چون اهل بیت عادتشان احسان و سجیتشان کرم است مطمئنا" عنایت خواهند کرد. بعد حالاتشان را بررسی کنند و از بهشت و دوزخ و ارواح تحقیق کنند شاید مردم از این کوری و غفلت خارج شوند و بفهمند که آخرتی هم هست...

از همۀ این مطالب بگذریم، چون خواب برادر مرگ است، جایگاه ویژه ای در فرهنگ آخرتگرایی دارد...

انسان وقتی بدنش را می بیند، می فهمد که مسافر است، می فهمد که این بدن قالبی بیش نیست، می فهمد که باید گذاشت و گذشت، می فهمد که او را برای دنیا نیافریده اند...

نمی دانم وقتی که مرده ها جنازۀ خود را می بینند، به چه حالی می افتند.

در کتاب مجمع المعارف و مخزن العوارف-فصل در احوال قبر -ص20 می خوانیم:

مرویست از بعضی زوجات حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم که داخل شد آنجناب مقدس بر من، خواستم برخیزم برای او چنانکه عادتم بود، فرمود باش. پس بر پشت خوابید و سر مبارک را بر دامنم گذاشت. پس جستم سفیدی محاسن شریف او را نوزده دانۀ مو ، پس فکر کردم پیری و بیرون شدن رحمت خدا را از دنیا، پس گریستم و قطره ای از اشک من بر رخسارش چکید و بیدار شد و از گریۀ من پرسید،

چونکه عرض کردم، فرمود:

کدام حال بر میت شدیدتر است؟

گفتم: بفرما یا رسول الله

فرمودند: وقتیکه به قبرش می گذارند و برگشتند و او بجا ماند تنها در تنگی و وحشت در قبر با عملش.

گفتم پس چون است وقتیکه از خانه اش بیرون می آورند و شیون و فریاد می کنند زوجه و عیالش و املش؟

فرمودند شدید است و لیکن این شدیدتر است.

پس فرمود که چون غسال داخل شود که لباس او را از او بکند و عمامه اش را برداردندا می کند روحش برابر جسدش به صدائیکه همۀ خلایق بغیر از جن و انس بشنوند که به خدا قسم می دهم تو را که همراهی و مدارا کن بجسد من که در این ساعت از چنگال موت خلاص شدم و مجروح است از نزع پس چون می خواهند که بکفنش گذارند و بپیچند باز قسم می دهد که سر مرا مپیچ و بگذار تا بار دیگرببینم دوستان راکه دیدار آخر است، چون از خانه بیرون آورند، ندا می کند که:

ای جماعت مسلمانان! تعجیل مکنید تا وداع کنم اهل خود را که ایشان را واگذاشتم زن خود را بیوه و بینوا، آزارش نکنید، که من اولاد و اطفال خود را واگذاشتم یتیم، پس به ایشان احسان کنید. به خدا تعجیل مکنید تا بشنوم صدای ایشان را.

پس سه قدم برنمی برند که ندا می کند که تمام خلایق به غیر از جن و انس همه می شنوند ..

که ای یاران! فریب ندهد شما را دنیا به مثل من، چنانکه مغرور شدم، عبرت بگیرید از من که بجا گذاشتم هر چه که جمع کرده بودم برای میراث خوار که هیچ گناهی از من متحمل نمی شود. پس چون نزدیک قبر رسد، می گوید: ای برادران! می دانستم که مرا تنها خواهید گذاشت، در تاریکی قبر توقع دارم که مرا از دعاو صدقه و احسان فراموش نکنید.

در حدیثی دیگرفرمود که چون چند روزی از میت بگذرد روح او بگوید خدایا مرا مرخص نما تا رفته و جسد خود را ببینم.

پس اذن یافته می رود بسوی قبر و نظری می نماید و پیکر خود را در حالتی می بیند که آب دماغ از منخرش بیرون می آید و از دهان و گوش او سیلان نموده.

پس بگرید بسیار و گوید ای بدن بیچارۀ من آیا در خاطر داری ایام حیات دنیا را اینست منزل وحشت و بلاو پوسیدن و جای غم و اندوه و پشیمانی .

باز می رود بسوی آسمان و بعد از پنج روز دیگر اذن گرفته می آید بدیدن بدن خود ناگاه می بیندکه چرک و زردآب از بینی، دهان و گوش او سرزده و سیلان نموده، پس بگرید بر او گریستن شدید، بگوید ای بدن بیچاره! هیچ یاد کنی زندگی دنیا را و آیا یاد می کنی شدت و محنت امروز را که تدارکی برای اینجایش پیش بفرستی و می رود بعد از هفت روز دیگر اذن گرفته که جسد خود را ببیند.

ناگاه مشاهده کند خون و چرک از دهان و دماغ اوبیرون و از گوشها روان است و کرم افتاده .

پس بگریه و زاری گوید:

این منزل، جای خوردن کرمان و عقربهاست گوشت ترا و از هم دریدن پوست تو راو اعضای تو را

بخاطر آورایام حیات خود را و اهل بیت و دوستان خود را که بغم خواری باندک محنتی دعا و گریه برای تو کردند.

مجمع المعارف و مخزن العوارف- ص20-21



نوشته شده توسط بهنام جدی بالابیگلو
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

ندای الرحیل

در احیای فرهنگ آخرتگرایی

ندای الرحیل

سلام
وبلاگ حاضر، تلاش کوچکی است برای دگرگون کردن بدیهیات،گرایشها و هدفها ...
وبلاگ حاضر تلاش کوچکی است برای زنده کردن قلبها و دگرگون کردن آرزوها...
وبلاگ حاضر، تلاش کوچکی است برای احیای فرهنگ آخرتگرایی و نواختن ندای الرحیل...
پس...
باور کنیم که جهان به نگاهی نو نسبت به مرگ نیازمند است...
باور کنیم که نگرش غلط به اسرارآمیزترین پدیدۀ هستی - مرگ - لحظه لحظۀ عمر بشر را به پوچی کشانده است....
باور کنیم که ما رهگذریم ودنیا ظرفیت و توان تحمل آرزوهای ما را ندارد...
باور کنیم که مرگ در این نزدیکیست و ما چاره ای جز رفتن نداریم...
باور کنیم که دلهای ما برای آزاد شدن از ترسها و گرایشهای دنیا، به ترسها و گرایشهای آخرت نیازمند است...
باور کنیم که تنها طریقتی که می تواند ما را به خدا برساند، طریقت توشه چینی است...
ویادمرگ، آب حیات بخشیست برای زنده کردن بشریت...
ویاد مرگ شمشیر و سپر محکمیست، در برابر فرهنگ پوچ گرای غربیها...
و یاد مرگ، مرهم شفا بخشیست برای انقلاب بیمار شده به ویروس دنیاگرایی...

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
پیوندها

بیداری در خواب

يكشنبه, ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۰، ۰۸:۱۷ ب.ظ

بیداری در خواب

در ایام جوانی،در یکی از روزهای ماه مبارک رمضان، بعد از سحر، در بستر دراز کشیده بودم. شنیده بودم که خداوند، دعای بعد از سحر ماه رمضان را رد نمی کند.

در آن حال رو بسوی خدا کردم و ملتمسانه درخواست کردم که روحم را از بدنم خارج کند تا منهم گردشی کرده باشم...

خوابیدم...

بعد از یکسری خوابهای بیهوده، بسوی بدن برمی گشتم،وارد اتاقی که بدنم در آنجا بود شدم. بناگاه شخصی از بیرون مرا صدا زد.پنجره را باز کردم. تاریکی و ظلمت وحشت آوری مرا ترسانید. سریعا" پنجرا را بستم و به سمت بدن حرکت کردم. بدن را دور زده طرف چپ بدنم ایستادم، بناگاه...

احساس کردم که روحم در طرف چپم ایستاده، بشدت از روح خودم ترسیدم. روح از طرف چپ وارد بدنم شد، در محل ورود روح احساس کرخی به من دست داد و این احساس کرخی به همه جای بدنم گسترش یافت و من چشمانم را باز کردم.

و اینطور بود که خداوند به من فهمانید که در هر خوابی روحم را از بدنم جدا می کند و این غفلت من است که نمی گذارد بفهمم...

براستی من - کسی که از بین پلکهایم بیرون را نگاه می کند - جسم هستم یا روح؟

اگر جسم هستم؛ پس چطور بود که در بیرون از بدن، درحال گردش بودم و اگر روح هستم، پس چطور بود که روح خودم را احساس کردم که در طرف چپم ایستاده و به شدت از روحم ترسیدم؟

چیزی که بیشتر از همه برایم مسئله ساز شده بود، نحوۀ بیدار شدن و ورود روح به بدنم بود.در حالتهای معمولی، در زمان بیدار شدن، هرگز چنین احساسی نداشتم، ولی در آن حالت درک کردم که روح با روشی نامعلوم داخل بدن می شود و از یک چیز می ترسیدم:

اگر چنین حالتی برایم دست دهد یعنی من بفهمم که در خوابم، یعنی درک کنم که روحی هستم خارج از بدن و دارای اختیار حرکت، چون روش بیدار شدن را بلد نیستم، تا ابد بصورت روحی سرگردان خارج از بدن خواهم ماند و به دنیای زندگان بر نخواهم گشت. البته در آن زمان نمی دانستم که دانشمندانی هستند که در جهت خارج کردن روح از بدن تلاش می کنند.

سالها بعد، وقتیکه در کتابهایشان خواندم تمرینهای بسیار سخت یک ماهه را جهت خارج کردن روح از بدن انجام می دهند، بزرگواری خداوند را احساس کردم که با یک جمله درخواست، مرا از آنهمه مشقت راحت کرده بود...

در هر حال، ترس من از بیدار نشدن بود، ولی بازهم آرزوی چنین خوابهایی را داشتم. تا اینکه یک شب، بعد از یکسری خوابهای بیهوده، به سمت بدن برمی گشتم. بین راه به چهار نفر از بزرگان محله سلام کردم، آنها به دنبالم به این طرف و آنطرف نگاه کردند و از همدیگر می پرسیدند که چه کسی بود که به ما سلام کرد. فهمیدم که مرا نمی بینند و فهمیدم که روحی هستم بیرون از بدن.

نگرانی سرتاپایم را فراگرفت. نمی دانستم که چگونه بیدار شوم. فکری به ذهنم رسید. گفتم اگر در این عالم بخوابم در دنیا بیدار خواهم شد. به محلی که معمولا" زنها در آنجا می نشستند و باهم صحبت می کردند، رفتم. دیدم که سیمان کاری شده، دراز کشیدم، تعداد زیادی نجاست ریخته بود، فهمیدم که غیبت کرده اند. بلند شدم و رفتم کمی بالاتر دراز کشیدم و خودم را بخواب زدم، هرقدر تلاش کردم، خوابم نیامد.

بلند شدم و به طرف خانه حرکت کردم. وارد خانه شدم. می خواستم بدانم که بدنم در کدام یک از اتاقها قرار دارد. تلاش کردم تا احساس کنم که کشش از کجا وارد می شود. چیزی نفهمیدم. بفکر فرو رفتم. یادم افتاد که دیشب در فلان اتاق خوابیده بودم. در را باز کردم، به بدن خودم نگاه کردم، پارچه ای که دیشب روی خودم کشیده بودم، هنوز رویم بود. نمی دانم که آیا خواننده با چنین صحنه هایی روبرو شده اند یا نه؟

چگونه می توانستم بدن باشم، درحالیکه به بدن خودم نگاه می کردم. با دیدن بدنم و پارچه ای که رویش قرار داشت، ناخودآگاه قبرهای تازه ای که هنوز سنگ نوشته روی آن نصب نشده، در ذهنم آشکار شد...

در را بستم. مادرم صدایش درامده بود که چقدر می خوابید. با ناراحتی گفتم من دیگر مرده ام و نمی توانم بیدار شوم.

با اعضای خانواده نگاهی انداختم. زرد و نورانی بودند و برخی هم آغشته به قهوه ای بودند. معلوم بود که بیدار شده اند و با بدنهایشان حرکت می کنند.

بناگاه مادرم فریادی زد و من از خواب پریدم.

فهمیدم که بیدارشدن در دست خود آدم نیست. در روایات هم آمده که شش چیز در دست آدم نیست که دو تای آن خواب و بیداری هستند.

خوشحال بودم، هم از اینکه به دنیای زندگان بازگشته ام، هم از اینکه لازم نبود از بیدار شدن بترسم. با خودم قرار گذاشتم که اینبار بروم به بهشت و جهنم تا ببینم، بهشت و جهنم چه خبر است.

بعد از بیدار شدن از چنین خوابهایی ابدا" احساس هیچگونه کسالت و کوفتگی نمی کردم، بلکه چنان سرحال و شاداب می شدم که دیگر نیازی به خواب نداشتم. بنظرم در تمامی این خوابها موقعی متوجه می شدم که خارج از بدن هستم که بسمت بدن برای بیدار شدن برمی گشتم.

واما برای سوال من روحم یا بدن؟ یک جواب منطقی پیدا کرده بودم، می گفتم: من روحم ولی چون روح نور است و نور کلمه است و کلمه قابلیت تقسیم شدن را دارد. پس اشکالی ندارد که مقداری از این کلمات جهت کنترول تپش قلب و اعضای حیاتی بدن داخل بدن بماند و مقدار زیادی از کلمات از بدن خارج شده سیر کند و در آن واقعه روحم را مقداری از روحی که در بدنم بود، رویت کرده از آن ترسیده بود و همچنین به همین علت( باقی ماندن مقدار کمی روح در بدن) هر روحی زمان بیدار شدن سوی بدن خودش می رود و تا به حال نشینده ام که شخصی بعد از بیدار شدن ناگهان متوجه شود که چهره ای دیگر دارد و در بدن شخص دیگری است.

در هر صورت بین روح و جسد کششی وجود دارد که با مرگ برطرف می شود.

شبی روحم آمده بود کنار جنازه ام. نمی دانم می خواست کجا ببرد. ولی هرقدر می گفت: جنازه ام تنبلی می کردو بلند نمی شد. در این حال روحم ناراحت شد و جنازه ام را لعنت کرد. بعد از لعنت شدن جنازه احساس کردم آزادتر شده ام. بلند شده حرکت کردم درحالی که می ترسیدم، اگر این کشش را از بین ببرم، بیدار شدن برای من سخت تر شود.

اگر روزگاری مسئولین بخواهند روی فرهنگ آخرت گرایی تلاش کنند، باید حساب ویژه ای برای خواب قائل شوند. چون خواب هزاران هزار راز ناشناخته دارد. که گشودن این رازها می تواند ما را در رسیدن به هدفمان یاری کند.

شبی بعد از یکسری خوابهای بیهوده، به سمت بدن برمی گشتم، در خانه را باز کردم. ولی از بیدار شدن منصرف شدم، خواستم از خانه خارج شوم. بناگاه فهمیدم که در خوابم و روحم از بدن بیرون است. می خواستم نگاهی به اعضای خانواده بکنم. آرام آرام سرم را برگرداندم. روحهای اعضای خانواده، زرد و نورانی، کنار بدنهایشان در بستر دراز کشیده و باهم صحبت می کردند.

خودم را به تغافل زدم و از کنارشان گذشته به کنار طاقچه رفتم. برادر کوچکم( کوچکترین اعضای خانواده) آمده بود و مستطیلی سیاه رنگ را بمن نشان می داد و می گفت: این را چگونه می توان پاک کرد؟ معلوم بود گناهانش است، نمی دانستم که چگونه می تواندپاک کرد. فلذا نتوانستم جوابی بدهم.

برادر بزرگم که دیروز، از تفریح گاههای ییلاق بازگشته بود، روحش بعد از سیردر آنجاجهت بیدار شدن به سمت بدنش برمی گشت. در را باز کردم، وارد شد و به سمت اتاقی که در آنجا می خوابید رفت تا بیدار شود.

بناگاه دیدم که سفره پهن شده و کنار اعضای خانواده نشسته ایم و برنج می خوریم. چگونه ممکن است روح برنج بخورد؟ ولی من نمی توانم چیزی را که می دیدم انکار کنم برادرم رازم را فاش کرد؛ گفت: بهنام گفته که می خواهد به حوزۀ علمیه برود؛ همه با چشم حقارت به من نگاه می کردند. ولی من سرم را پایین انداخته بودم و داشتم برنج می خوردم...

چگونه می شود که روح برنج بخورد؟

امام علی علیه السلام می فرمایند که کتاب غذای روح بشر است. آیا من کتاب را بشکل برنج می دیدم؟

آیا بعد از بیدار شدن باید خوردن برنج را به خواندن کتاب تعبیر می کردم؟...

لازم دیدم شرح مختصری در مورد نیروهای ارگانیک و نیروهای غیر ارگانیک و به عبارتی موجودات مرئی و موجودات نامرئی داده شود.

موجودات(مخلوقات) نامرئی به ترتیب زیر در عالم وجود دارند:

ارواح-اجنه-ملائکه-همزاد

واما همزاد:

هر صاحب روحی زمانی که خلق می شود دارای دو جسم است:

1- جسم مرئی یا جسم کثیف

2- جسم نامرئی یا جسم پاک

اگر آئینه ای در دسترس باشد که بتوان هر دو جسم را در آن مشاهده کرد و دور بینی باشد که بتوان از هر دو جسم در کنار همدیگر عکس گرفت، مثل اینست که در یک زمان از شخصی دو عکس گرفته شده است.

همزاد جسمی است لطیف که همزمان با جسم کثیف به دنیا می آید ولی در مورد مرگ او مرتاضان هندی معتقدند که بعد از مرگ آدمی همزاد نمی میرد بلکه شکل جدیدی اختیار کرده و زنده می ماند. البته نمی توان از مرتاضان هندی انتظار داشت که جز این بیندیشند.

به نظر حقیر، همزاد مورد بحث علمای علوم غریبه، همان بدن مثالی مورد بحث علمای شیعه است.

حضرت معلم شهید، آیت الله دستغیب در کتاب معاد ص31 در مورد بدن مثالی به بحث نشسته اند و فرموده اند:

بدن تو هم در برزخ، بدن مثالی است، یعنی از لحاظ شکل بعین همان بدن است لکن دیگر جسم و ماده نیست و لطیف است لطیف تر از هوا، هیچ چیز مانع آن نخواهد بود. هر نقطه ای که قرار بگیرد، همه چیز را می بیند...

حضرت امام صادق علیه السلام می فرماید:

لو رأیته لقلت هو هو

اگر آن بدن مثالی را بینید، می گوئید همان بدن دنیوی است...

به نظر می رسد که بدن مثالی و بقول صوفیه همزاد، همزمان با تشکیل جنین بوجود بیاید و روح هنگام خواب با همین بدن از بدن مادی خارج شود و به همین خاطر است که ارواح در زمان خواب همدیگر را می شناسند.

همچنین عدالت خداوندی ایجاب میکند که بدن مثالی در دنیا باشد و در اختیار انسان تأثیر بگذارد، چون در عالم برزخ این بدن مثالی هست که عذاب یا نعمت داده می شود...

در هر حال این بدن مثالی حتما" به غذا نیاز دارد و غذای او چیست نمی دانم...

ولی من می دیدم که برنج می خورم.

ای کاش گروهی از اهل ایمان پیدا شوند و از اهل بیت این حالات را بخواهند، چون اهل بیت عادتشان احسان و سجیتشان کرم است مطمئنا" عنایت خواهند کرد. بعد حالاتشان را بررسی کنند و از بهشت و دوزخ و ارواح تحقیق کنند شاید مردم از این کوری و غفلت خارج شوند و بفهمند که آخرتی هم هست...

از همۀ این مطالب بگذریم، چون خواب برادر مرگ است، جایگاه ویژه ای در فرهنگ آخرتگرایی دارد...

انسان وقتی بدنش را می بیند، می فهمد که مسافر است، می فهمد که این بدن قالبی بیش نیست، می فهمد که باید گذاشت و گذشت، می فهمد که او را برای دنیا نیافریده اند...

نمی دانم وقتی که مرده ها جنازۀ خود را می بینند، به چه حالی می افتند.

در کتاب مجمع المعارف و مخزن العوارف-فصل در احوال قبر -ص20 می خوانیم:

مرویست از بعضی زوجات حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم که داخل شد آنجناب مقدس بر من، خواستم برخیزم برای او چنانکه عادتم بود، فرمود باش. پس بر پشت خوابید و سر مبارک را بر دامنم گذاشت. پس جستم سفیدی محاسن شریف او را نوزده دانۀ مو ، پس فکر کردم پیری و بیرون شدن رحمت خدا را از دنیا، پس گریستم و قطره ای از اشک من بر رخسارش چکید و بیدار شد و از گریۀ من پرسید،

چونکه عرض کردم، فرمود:

کدام حال بر میت شدیدتر است؟

گفتم: بفرما یا رسول الله

فرمودند: وقتیکه به قبرش می گذارند و برگشتند و او بجا ماند تنها در تنگی و وحشت در قبر با عملش.

گفتم پس چون است وقتیکه از خانه اش بیرون می آورند و شیون و فریاد می کنند زوجه و عیالش و املش؟

فرمودند شدید است و لیکن این شدیدتر است.

پس فرمود که چون غسال داخل شود که لباس او را از او بکند و عمامه اش را برداردندا می کند روحش برابر جسدش به صدائیکه همۀ خلایق بغیر از جن و انس بشنوند که به خدا قسم می دهم تو را که همراهی و مدارا کن بجسد من که در این ساعت از چنگال موت خلاص شدم و مجروح است از نزع پس چون می خواهند که بکفنش گذارند و بپیچند باز قسم می دهد که سر مرا مپیچ و بگذار تا بار دیگرببینم دوستان راکه دیدار آخر است، چون از خانه بیرون آورند، ندا می کند که:

ای جماعت مسلمانان! تعجیل مکنید تا وداع کنم اهل خود را که ایشان را واگذاشتم زن خود را بیوه و بینوا، آزارش نکنید، که من اولاد و اطفال خود را واگذاشتم یتیم، پس به ایشان احسان کنید. به خدا تعجیل مکنید تا بشنوم صدای ایشان را.

پس سه قدم برنمی برند که ندا می کند که تمام خلایق به غیر از جن و انس همه می شنوند ..

که ای یاران! فریب ندهد شما را دنیا به مثل من، چنانکه مغرور شدم، عبرت بگیرید از من که بجا گذاشتم هر چه که جمع کرده بودم برای میراث خوار که هیچ گناهی از من متحمل نمی شود. پس چون نزدیک قبر رسد، می گوید: ای برادران! می دانستم که مرا تنها خواهید گذاشت، در تاریکی قبر توقع دارم که مرا از دعاو صدقه و احسان فراموش نکنید.

در حدیثی دیگرفرمود که چون چند روزی از میت بگذرد روح او بگوید خدایا مرا مرخص نما تا رفته و جسد خود را ببینم.

پس اذن یافته می رود بسوی قبر و نظری می نماید و پیکر خود را در حالتی می بیند که آب دماغ از منخرش بیرون می آید و از دهان و گوش او سیلان نموده.

پس بگرید بسیار و گوید ای بدن بیچارۀ من آیا در خاطر داری ایام حیات دنیا را اینست منزل وحشت و بلاو پوسیدن و جای غم و اندوه و پشیمانی .

باز می رود بسوی آسمان و بعد از پنج روز دیگر اذن گرفته می آید بدیدن بدن خود ناگاه می بیندکه چرک و زردآب از بینی، دهان و گوش او سرزده و سیلان نموده، پس بگرید بر او گریستن شدید، بگوید ای بدن بیچاره! هیچ یاد کنی زندگی دنیا را و آیا یاد می کنی شدت و محنت امروز را که تدارکی برای اینجایش پیش بفرستی و می رود بعد از هفت روز دیگر اذن گرفته که جسد خود را ببیند.

ناگاه مشاهده کند خون و چرک از دهان و دماغ اوبیرون و از گوشها روان است و کرم افتاده .

پس بگریه و زاری گوید:

این منزل، جای خوردن کرمان و عقربهاست گوشت ترا و از هم دریدن پوست تو راو اعضای تو را

بخاطر آورایام حیات خود را و اهل بیت و دوستان خود را که بغم خواری باندک محنتی دعا و گریه برای تو کردند.

مجمع المعارف و مخزن العوارف- ص20-21

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۰/۰۲/۱۱
بهنام جدی بالابیگلو

نظرات  (۱)

سلام
ممنون از پاسختون.
درسته من هم می تونم ارتباط بین احیاء فرهنگ آخرت گرایی و تعالی بشر رو درک کنم. ما همیشه در دنیا زندگی می کنیم و متأثر از اقتضائات اونیم ولی اگه بتونیم همون طور که در قرآن اومده قبل از این که ما رو بمیرونن بمیریم (موتوا قبل ان تموتوا) دیگه به جای نیروهای دنیوی متأثر از نیروهای رحمانی میشیم و توی تمام انگیزه ها و اعمالمون تحول ایجاد میشه. برای همین من دوست داشتم خروج روح از بدن رو تجربه کنم تا این جوری هم از طریق شهود ایمانم قوی تر بشه و هم این فکر می کنم این کار باعث تقویت سلطه ی روح بر بدن میشه. البته مطمئنا هدف وسیله رو توجیه نمیکنه و من نمیخوام این تجربه به جای اثر مثبت اثر منفی روم بذاره. فکر می کنم باید بیشتر در این زمینه مطالعه کنم. شاید باید از وبلاگ شما شروع کنم که مطالب خیلی جالبی در مورد روح و آخرت داره.
در ضمن خوشحال میشم به وبلاگ جدیدم هم سر بزنین.

به امید دیدار

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">