خورشید محشر
سوار بر ماشین زمان پیمای خیال، وارد صحرای محشر شدم.
تاریکی وحشتناکی همه جارا گرفته بود.چشمهایم قدرت دیدن نزدیک ترین فاصله را نداشت.صدای شیون وناله های مردم لرزه بر اندامم افکنده بود.ازدحام جمعیت انقدر زیاد بود که نمی توانستم کوچک ترین قدمی بردارم .تشنگی جگرم را می سوزانید.باید آبی برای خوردن پیدا می کردم.

