خسته و کوفته،غرق در طوفان رنجها،درانتهای گودالی بی انتها،همراه بابار سنگین آرزوهای بربادرفته،بی آبرو از کردار پست...
منم همان خزنده شوم دوزخ که در جمع نفرت بارش به گدازه های شبیه به قیر،با چسبندگی نفرت انگیزش نگاه می کنم.
حبابی بعد از حبابی دیگر،هرحباب بادکرده می ترکد ودوباره ماده غلیظ متورم می گردد...