ابرهایی که می گذرند ...
روبروی خانه پدری، کوهی هست که از نوجوانی از آن کوه خاطره ها دارم.
روزهایی که تنها از کوه بالا می رفتم و در عالم خودم سیر می کردم.
الان که سالها از اون دوران می گذرد،
وقتی برمی گردم گرمی، به یاد گذشته ها از کوه بالا رفته خاطره هایم را مرور می کنم.
وقتی از کوه و صخره هایش بالا می روم،
وقتی به سنگها و دره هایش نگاه می کنم،
وقتی ...
احساس می کنم که کوه و سنگهایش هزاران داستان ناگفته در دل خود پنهان کرده اند
اگر این سنگها زبان داشتند و از گذشته ها می گفتند؛
از روزهایی که پدران ما نسل اندر نسل در اعماق تاریخ از این کوه بالا رفته و روی خاک و سنگهایش قدم گذاشته اند روایت ها می کردند.
از نظرو نگاه این سنگها،ما و پدران ما مثل ابرهایی هستیم در حال عبور
وتنها خاطره ای مبهم در ذهنها باقی گذاشته اییم.
و منی که امروز ایستاده ام
تنها خاطره ای خواهم بود از خاطراتی که عبور کرده اند.
و فرزندان ما از همین کوه بالا خواهند رفت
و ما را نخواهند شناخت.
من و پدرانم و فرزندانم
برای این سنگها و صخره ها
حکم ابرهایی را داریم که در حال عبورند.
و من و پدرانم این کوهها را می دیدیم و خیال می کردیم که ثابتند؛
در حالیکه آنها هم در حال تغییر و تحول بودند.
و خداوندی که ازلی و ابدی هست تغییرها و دگرگونی ها را واضح می بیند
کوهها را میبینی و آنها را ساکن و جامد میپنداری، در حالی که مانند ابر در حرکتند
“و تری الجبال تحسبها جامدةً و هی تمرّ مرّ السحاب
#دراحیای_فرهنگ_آخرتگرایی