گفتگوی مرده ای با زائرش
آخر ای زائر زمانی من جوانی شاد بودم
سر بسر دنیا اگر غم بود ، من فریاد بودم
هرچه دل می خواست در انجام آن آزاد بودم
صید من بودند مهرویان و من صیاد بودم
بهر صدها دختر شیرین صفت من فرهاد بودم
همره باد از نشیب و از فراز کوهساران
از سکوت شاخه های سرفراز بیشه زاران
می خرامیدم بسوی باغها و سبزه ساران
سایه ای هستم کنون گمگشته در صحرای بی بر
مرغ حیران گشته ای در دامن شب می زند پَر
میزند پَر ، بر در و دیوار ظلمت میزند سَر
ناله می پیچد به دامان سکوت مرگ گستر :
این منم ، زائر اسیری دربدر پوسیده پیکر
چرخ گردون زآسمان کوبیده اینسان بر زمینم
آسمان قبر هزاران ناله کنده بر جبینم
تار غم گسترده پرده روی چشم نازنینم
خون شد از بس که مالیدم به دیده آستینم
کوبکو پیچیده دنبال تو فریاد حزینم
اشک من در وادی آوارگان آواره گشته
درد جانسوز مرا بیچارگی ها چاره گشته
سینه ام از دست این دلشوره ها صدپاره گشته
بر سر شوریده جز غصه سودایی ندارم
غیر آغوش زمین در جهان جایی ندارم
آه ای زائر ، ببین از بادۀ خون مستم آخر
درد سینه آتشم زد ، ز اشک تر شد پیکر من
لاله گون شد سر بسر از اشک حسرت بستر من
خاک گور زندگانی شد ، دربدر خاکستر من
پاره شد در چنگ قبرم پرده در پرده گلویم
وه ، چه دانی مرگ چه ها کرده ست با من ؟ من چه گویم ؟
همنفس با مرگم و دنیا مرا از یاد برُده
ناله ای هستم کنون در چنگ یک فریاد مُرده
این زمان دیگر برای هر کسی مردی عجیبم
زآستان دوستان مطرود و در هرجا غریبم
غیر کرم و مور وعقرب نیست ای زائر نصیبم
زیورم موی پریش و گونه های استخوانی
خواهی ار جویا شوی از این دل غمدیدۀ من
بین چه سان خون می چکد از دل بر دیدۀ من
وه ، زبانم لال ، این خون دل افسرده حالم
گر خطایی دیده ای و رنج دیدی کن حلالم
آسمان ، ای آسمان ، مشکن چنین بال و پرم را
بال و پر دیگر چرا ؟ ویران که کردی پیکرم را
بس که بر سنگ مزار عمر کوبیدی سرم را
باری امشب فرصتی ده تا ببینم مادرم را
سر به بالینش نهم ، گویم کلام آخرم را
گویمش مادر چه سنگین بود این باری که بردم
خون چرا قی می کنم مادر ؟ مگر خون که خوردم ؟
بس کنید آخر خدارا ، جان من بر لب رسیده
آفتاب عمر رفته ، روز رفته ، شب رسیده
زیر این سنگ لحد گسترده مادر ، رختخوابم
سرفه ها محض خدا خاموش ، می خواهم بخوابم
عشق ها ، ای خاطرات ، ای آرزوهای جوانی
اشکها ، فریادها ، ای نغمه های زندگانی
سوزها ، افسانه ها ، ای ناله های آسمانی
دستتان را می فشارم با دو دست استخوانی
آخر امشب رهسپارم ، سوی خواب جاودانی
هرچه کردم یا نکردم ، هرچه بودم در گذشته
گرچه پود از تار دل ، تار دل از پودم گسسته
عذر می خواهم کنون و با تنی درهم شکسته
میخزم با سینه تا دامان مادر را بگیرم
آرزو دارم دوباره آغوش مادر را ببینم
تا لباس عقد خود پیچد بدور پیکر من
تا نبیند بی کفن ، فرزند خود را مادر من
پرسه میزد سرگران بر دیدگان تار ، خوابش
تا سحر نالید و خون قی کرد ، توی رختخوابش
تشنه لب فریاد زد ، شاید کسی گوید جوابش
قایقی از استخوان ، خون دل شوریده آبش
ساحل مرگ سیه ، منزلگه عهد شبابش
بسترش دریای خونی ، خفته موج و ته نشسته
دستهایش چون دو پاروی کج و درهم شکسته
میخورد پارو به خاک و میرود قایق به ساحل
تا رساند لاشۀ پوسیده ای بی کس بمنزل
آخرین فریاد او از دامن دل می کشد پَر
این منم ، فرزند درقبر ای مادر ، باز کن در
بازکن ، از پا فتادم ، آخ
مادر ، ما .. د .. ر
#دراحیای_فرهنگ_آخرتگرایی