ندای الرحیل

در احیای فرهنگ آخرتگرایی
چهارشنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۷، ۰۱:۵۶ ق.ظ

دلیل بیاور که مسلمانی؟

🔲 این داستان را «ابن جوزی» نقل میکند که:


در بلخ مردی علوی (از سادات منتسب به امیرالمؤمنین علی ع) زندگی میکرد تا اینکه بیمار شد و بعد از دنیا رفت.


همسرش گفت:

با دخترانم به سمرقند رفتم، تا مردم کمتر ما را سرزنش کنند و در سرمای شدید وارد این شهر شدم و دخترانم را به مسجد بردم و خودم برای تهیّه چیزی بیرون آمدم.

دیدم مردم در اطراف شیخی اجتماع کرده اند،

پرسیدم:

او کیست؟

گفتند:

شیخ شهر است.

من نیز نزد او رفتم و حال و روزم را شرح دادم ولی او گفت:

دلیلی بر سیادتت بیاور؟

و توجّهی به من نکرد و من هم به مسجد بازگشتم.

در راه پیر مردی را در مغازهای دیدم که تعدادی در اطرافش جمعاند،
پرسیدم:

او کیست؟

گفتند:

او شخصی مجوسی است،

با خود گفتم:

نزد او بروم شاید فرجی شود؟

لذا نزد وی رفته و جریان را شرح دادم.

او خادم را صدا زد و گفت:

برو و همسرم را خبر کن، تا به اینجا بیاید،
پس از چند لحظه بانویی با چند کنیز بیرون آمد.

شوهرش به او گفت:

با این زن به فلان مسجد برو و دخترانش را به خانه بیاور؟

سیده میگوید:

همراه این زن به منزل او آمدیم و جایی را در خانهاش به ما اختصاص داد و به حمام برد و لباسهای فاخر بر ما پوشاند


و انواع خوراکها را به ما داد و آن شب را به راحتی سپری کردیم.
در نیمه های شب شیخ مسلمان شهر در خواب دید، قیامت برپاست و پرچم پیامبر(ص) بر بالای سرش بلند شد.


در آنجا قصری سبز را دید و پرسید:

این قصر از آن کیست؟

پیامبر(ص)فرمود:

از آن یک مسلمان است.

شیخ جلو میرود و پیامبر(ص) از او روی میگرداند

عرض میکند:

یا رسول اللَّه(ص) من مسلمانم چرا از من اعراض میکنی؟

فرمود:

دلیل بیاور که مسلمانی؟

شیخ سرگردان شد، و نتوانست چیزی بگوید.

پیامبر(ص)فرمود:

فراموش کردی، آن کلامی را که به آن زن علوی گفتی؟

این قصر از آن آن مردی است که این زن در خانه او ساکن شده؟

در این موقع شیخ از خواب بیدار شد و بر سر و صورت خود میزد و میگریست.

آنگاه خود و غلامانش برای یافتن زن علوی در سطح شهر به تجسّس پرداختند، تا اینکه فهمیدند، او در خانه یک مجوسی است.


شیخ نزد مجوسی رفت و تقاضای دیدن وی را نمود،

مجوسی گفت:

نمیگذارم او را ببینی؟

شیخ گفت:

میخواهم این هزار دینار را به او بدهم.

گفت:

نه، اگر صد هزار دینار هم بدهی نمیپذیرم.

وقتی اصرار شیخ را دید، گفت:

همان خوابی را که دیشب تو دیدهای من هم دیدهام من رسول خدا(ص) را در خواب دیدم که فرمود: این قصر منزل آینده تو است.
سوگند به خدا من و همه اهل خانه به دست او مسلمانشدهایم

📕 إرشاد القلوب إلی الصواب، ج2، ص: ۴۴۵



نوشته شده توسط بهنام جدی بالابیگلو
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

ندای الرحیل

در احیای فرهنگ آخرتگرایی

ندای الرحیل

سلام
وبلاگ حاضر، تلاش کوچکی است برای دگرگون کردن بدیهیات،گرایشها و هدفها ...
وبلاگ حاضر تلاش کوچکی است برای زنده کردن قلبها و دگرگون کردن آرزوها...
وبلاگ حاضر، تلاش کوچکی است برای احیای فرهنگ آخرتگرایی و نواختن ندای الرحیل...
پس...
باور کنیم که جهان به نگاهی نو نسبت به مرگ نیازمند است...
باور کنیم که نگرش غلط به اسرارآمیزترین پدیدۀ هستی - مرگ - لحظه لحظۀ عمر بشر را به پوچی کشانده است....
باور کنیم که ما رهگذریم ودنیا ظرفیت و توان تحمل آرزوهای ما را ندارد...
باور کنیم که مرگ در این نزدیکیست و ما چاره ای جز رفتن نداریم...
باور کنیم که دلهای ما برای آزاد شدن از ترسها و گرایشهای دنیا، به ترسها و گرایشهای آخرت نیازمند است...
باور کنیم که تنها طریقتی که می تواند ما را به خدا برساند، طریقت توشه چینی است...
ویادمرگ، آب حیات بخشیست برای زنده کردن بشریت...
ویاد مرگ شمشیر و سپر محکمیست، در برابر فرهنگ پوچ گرای غربیها...
و یاد مرگ، مرهم شفا بخشیست برای انقلاب بیمار شده به ویروس دنیاگرایی...

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
پیوندها

منوی تصویری سایت ندای الرحیل

تلگرام

-----------------------

 صفحه اصلی

-----------------------

ندای الرحیل2-تصاویر

-----------------------

ندای الرحیل3-سیاسی

-----------------------

ندای الرحیل4-خواب

-----------------------

 ندای الرحیل5 - شعر

دلیل بیاور که مسلمانی؟

چهارشنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۷، ۰۱:۵۶ ق.ظ

🔲 این داستان را «ابن جوزی» نقل میکند که:


در بلخ مردی علوی (از سادات منتسب به امیرالمؤمنین علی ع) زندگی میکرد تا اینکه بیمار شد و بعد از دنیا رفت.


همسرش گفت:

با دخترانم به سمرقند رفتم، تا مردم کمتر ما را سرزنش کنند و در سرمای شدید وارد این شهر شدم و دخترانم را به مسجد بردم و خودم برای تهیّه چیزی بیرون آمدم.

دیدم مردم در اطراف شیخی اجتماع کرده اند،

پرسیدم:

او کیست؟

گفتند:

شیخ شهر است.

من نیز نزد او رفتم و حال و روزم را شرح دادم ولی او گفت:

دلیلی بر سیادتت بیاور؟

و توجّهی به من نکرد و من هم به مسجد بازگشتم.

در راه پیر مردی را در مغازهای دیدم که تعدادی در اطرافش جمعاند،
پرسیدم:

او کیست؟

گفتند:

او شخصی مجوسی است،

با خود گفتم:

نزد او بروم شاید فرجی شود؟

لذا نزد وی رفته و جریان را شرح دادم.

او خادم را صدا زد و گفت:

برو و همسرم را خبر کن، تا به اینجا بیاید،
پس از چند لحظه بانویی با چند کنیز بیرون آمد.

شوهرش به او گفت:

با این زن به فلان مسجد برو و دخترانش را به خانه بیاور؟

سیده میگوید:

همراه این زن به منزل او آمدیم و جایی را در خانهاش به ما اختصاص داد و به حمام برد و لباسهای فاخر بر ما پوشاند


و انواع خوراکها را به ما داد و آن شب را به راحتی سپری کردیم.
در نیمه های شب شیخ مسلمان شهر در خواب دید، قیامت برپاست و پرچم پیامبر(ص) بر بالای سرش بلند شد.


در آنجا قصری سبز را دید و پرسید:

این قصر از آن کیست؟

پیامبر(ص)فرمود:

از آن یک مسلمان است.

شیخ جلو میرود و پیامبر(ص) از او روی میگرداند

عرض میکند:

یا رسول اللَّه(ص) من مسلمانم چرا از من اعراض میکنی؟

فرمود:

دلیل بیاور که مسلمانی؟

شیخ سرگردان شد، و نتوانست چیزی بگوید.

پیامبر(ص)فرمود:

فراموش کردی، آن کلامی را که به آن زن علوی گفتی؟

این قصر از آن آن مردی است که این زن در خانه او ساکن شده؟

در این موقع شیخ از خواب بیدار شد و بر سر و صورت خود میزد و میگریست.

آنگاه خود و غلامانش برای یافتن زن علوی در سطح شهر به تجسّس پرداختند، تا اینکه فهمیدند، او در خانه یک مجوسی است.


شیخ نزد مجوسی رفت و تقاضای دیدن وی را نمود،

مجوسی گفت:

نمیگذارم او را ببینی؟

شیخ گفت:

میخواهم این هزار دینار را به او بدهم.

گفت:

نه، اگر صد هزار دینار هم بدهی نمیپذیرم.

وقتی اصرار شیخ را دید، گفت:

همان خوابی را که دیشب تو دیدهای من هم دیدهام من رسول خدا(ص) را در خواب دیدم که فرمود: این قصر منزل آینده تو است.
سوگند به خدا من و همه اهل خانه به دست او مسلمانشدهایم

📕 إرشاد القلوب إلی الصواب، ج2، ص: ۴۴۵

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۴/۲۷
بهنام جدی بالابیگلو

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">