ندای الرحیل

در احیای فرهنگ آخرتگرایی
سه شنبه, ۱۶ تیر ۱۳۹۴، ۰۶:۱۹ ب.ظ

من از خدا مى ترسم

در میان بنى اسرائیل ، زنى آلوده و ناپاک ، به قدرى زیباروى بود که هر کس او را مى دید، فریفته او مى شد.
در خانه او همیشه باز بود.
خودش بر تختى روبروى در خانه مى نشست ، تا آلودگان را به خود جلب کند.
هر کس که مى خواست بر او وارد گردد و با او آمیزش کند، مى بایست قبلا ده دینار بپردازد
.
روزى عابدى وارسته ، از جلو خانه او عبور کرد که ناگاه چشمش به جمال دل آراى آن زن آلوده افتاد.
به یک نظر شیفته او شد و بى اختیار وارد خانه گشت .
از آنجا که پول نداشت ، پارچه اى را که به همراه داشت فروخت و ده دینار را پرداخت و روى تخت کنار آن زن نشست .

همین که دست به سوى آن زن دراز کرد، با خود گفت :
خداى بزرگ الان مرا در حالى مى بیند که غرق در گناه و کار حرامم ،
اى واى ! دیدى که با این عمل ، تمامى عباداتم از بین رفت و...

از شدت ناراحتى در خود فرو رفت و از ترس رنگ از رخسارش پرید،
وضع عجیبى پیدا کرد و...
زن آلوده به او گفت :
چه شد؟
چرا رنگت پرید؟
چرا یک دفعه دگرگون شدى ؟
عابد گفت :
من از خدا مى ترسم .
اجازه بده از خانه بیرون روم .
زن گفت :
واى بر تو! مردم حسرت مى برند که کنار این تخت با من بنشینند و به این آرزو برسند، و تو که به این آرزو رسیده اى مى خواهى از وسط راه ، آن را رها کنى ؟

عابد گفت :
من از خدا مى ترسم ، پولى که به تو دادم حلال تو باشد، اجازه بده از خانه بیرون روم .

او سرانجام اجازه داد.

عابد با حالى پریشان در حالى که از خوف خدا آه و ناله مى کرد، فریاد مى زد:
واى بر من ! خاک بر سر من ! واى ... واى ... و از خانه بیرون رفت .
همین حال و وضع عجیب عابد، خوف و وحشتى غیر قابل انتظار در دل آن زن به وجود آورد و با خود گفت :
این مرد با آن که مى خواست نخستین گناه را مرتکب شود این طور از خدا ترسید که نزدیک بود هلاک شود، ولى من سالهاست که دامنم آلوده و غرق در گناهم .
همان خدایى که عابد از او ترسید، خداى من نیز هست . من باید بیش از او، از خدایم ترسان باشم .
همان دم پشیمان شد و از گناهان گذشته اش توبه حقیقى کرد و در خانه را به روى خود بست ، لباس کهنه اى پوشید، و مشغول عبادت خداى توبه پذیر گردید.

بعد از مدتى با خود گفت :
اگر من به سراغ آن عابد بروم و حال خود را بگویم ، شاید با او ازدواج کنم و در حضور او احکام و مسائل دینى را بیاموزم و او یاور خوبى در عبادت و پاک سازى من گردد و جبران گذشته ام را نمایم .

اموال و خادمان و اثاثیه خود را بر داشت و وارد روستایى شد که عابد مذکور در آنجا بود و از محل سکونت عابد جویا شد. به عابد خبر دادند که زنى در جستجوى تو است ،
عابد از خانه بیرون آمد، وقتى که آن زن را دید، به یاد گناهش افتاد و از خوف خدا نعره اى کشید و افتاد و جان سپرد.
زن محزون و غمناک شد، با خود گفت :

من از خانه ام به خاطر این عابد بیرون آمدم تا با او ازدواج کنم ، ولى چنین پیش آمد. از مردم پرسید:
آیا عابد فامیلى دارد؟
به او گفتند:
او برادرى صالح و نیکوکار ولى تهیدست و فقیر دارد. آن زن به سراغ برادر عابد رفت و با او ازدواج کرد و از او داراى پنج فرزند گردید

-منتخب قوامیس الدرر، ص 147 - 148.



نوشته شده توسط بهنام جدی بالابیگلو
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

ندای الرحیل

در احیای فرهنگ آخرتگرایی

ندای الرحیل

سلام
وبلاگ حاضر، تلاش کوچکی است برای دگرگون کردن بدیهیات،گرایشها و هدفها ...
وبلاگ حاضر تلاش کوچکی است برای زنده کردن قلبها و دگرگون کردن آرزوها...
وبلاگ حاضر، تلاش کوچکی است برای احیای فرهنگ آخرتگرایی و نواختن ندای الرحیل...
پس...
باور کنیم که جهان به نگاهی نو نسبت به مرگ نیازمند است...
باور کنیم که نگرش غلط به اسرارآمیزترین پدیدۀ هستی - مرگ - لحظه لحظۀ عمر بشر را به پوچی کشانده است....
باور کنیم که ما رهگذریم ودنیا ظرفیت و توان تحمل آرزوهای ما را ندارد...
باور کنیم که مرگ در این نزدیکیست و ما چاره ای جز رفتن نداریم...
باور کنیم که دلهای ما برای آزاد شدن از ترسها و گرایشهای دنیا، به ترسها و گرایشهای آخرت نیازمند است...
باور کنیم که تنها طریقتی که می تواند ما را به خدا برساند، طریقت توشه چینی است...
ویادمرگ، آب حیات بخشیست برای زنده کردن بشریت...
ویاد مرگ شمشیر و سپر محکمیست، در برابر فرهنگ پوچ گرای غربیها...
و یاد مرگ، مرهم شفا بخشیست برای انقلاب بیمار شده به ویروس دنیاگرایی...

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
پیوندها

منوی تصویری سایت ندای الرحیل

تلگرام

-----------------------

 صفحه اصلی

-----------------------

ندای الرحیل2-تصاویر

-----------------------

ندای الرحیل3-سیاسی

-----------------------

ندای الرحیل4-خواب

-----------------------

 ندای الرحیل5 - شعر
پربیننده ترین مطالب

من از خدا مى ترسم

سه شنبه, ۱۶ تیر ۱۳۹۴، ۰۶:۱۹ ب.ظ

در میان بنى اسرائیل ، زنى آلوده و ناپاک ، به قدرى زیباروى بود که هر کس او را مى دید، فریفته او مى شد.
در خانه او همیشه باز بود.
خودش بر تختى روبروى در خانه مى نشست ، تا آلودگان را به خود جلب کند.
هر کس که مى خواست بر او وارد گردد و با او آمیزش کند، مى بایست قبلا ده دینار بپردازد
.
روزى عابدى وارسته ، از جلو خانه او عبور کرد که ناگاه چشمش به جمال دل آراى آن زن آلوده افتاد.
به یک نظر شیفته او شد و بى اختیار وارد خانه گشت .
از آنجا که پول نداشت ، پارچه اى را که به همراه داشت فروخت و ده دینار را پرداخت و روى تخت کنار آن زن نشست .

همین که دست به سوى آن زن دراز کرد، با خود گفت :
خداى بزرگ الان مرا در حالى مى بیند که غرق در گناه و کار حرامم ،
اى واى ! دیدى که با این عمل ، تمامى عباداتم از بین رفت و...

از شدت ناراحتى در خود فرو رفت و از ترس رنگ از رخسارش پرید،
وضع عجیبى پیدا کرد و...
زن آلوده به او گفت :
چه شد؟
چرا رنگت پرید؟
چرا یک دفعه دگرگون شدى ؟
عابد گفت :
من از خدا مى ترسم .
اجازه بده از خانه بیرون روم .
زن گفت :
واى بر تو! مردم حسرت مى برند که کنار این تخت با من بنشینند و به این آرزو برسند، و تو که به این آرزو رسیده اى مى خواهى از وسط راه ، آن را رها کنى ؟

عابد گفت :
من از خدا مى ترسم ، پولى که به تو دادم حلال تو باشد، اجازه بده از خانه بیرون روم .

او سرانجام اجازه داد.

عابد با حالى پریشان در حالى که از خوف خدا آه و ناله مى کرد، فریاد مى زد:
واى بر من ! خاک بر سر من ! واى ... واى ... و از خانه بیرون رفت .
همین حال و وضع عجیب عابد، خوف و وحشتى غیر قابل انتظار در دل آن زن به وجود آورد و با خود گفت :
این مرد با آن که مى خواست نخستین گناه را مرتکب شود این طور از خدا ترسید که نزدیک بود هلاک شود، ولى من سالهاست که دامنم آلوده و غرق در گناهم .
همان خدایى که عابد از او ترسید، خداى من نیز هست . من باید بیش از او، از خدایم ترسان باشم .
همان دم پشیمان شد و از گناهان گذشته اش توبه حقیقى کرد و در خانه را به روى خود بست ، لباس کهنه اى پوشید، و مشغول عبادت خداى توبه پذیر گردید.

بعد از مدتى با خود گفت :
اگر من به سراغ آن عابد بروم و حال خود را بگویم ، شاید با او ازدواج کنم و در حضور او احکام و مسائل دینى را بیاموزم و او یاور خوبى در عبادت و پاک سازى من گردد و جبران گذشته ام را نمایم .

اموال و خادمان و اثاثیه خود را بر داشت و وارد روستایى شد که عابد مذکور در آنجا بود و از محل سکونت عابد جویا شد. به عابد خبر دادند که زنى در جستجوى تو است ،
عابد از خانه بیرون آمد، وقتى که آن زن را دید، به یاد گناهش افتاد و از خوف خدا نعره اى کشید و افتاد و جان سپرد.
زن محزون و غمناک شد، با خود گفت :

من از خانه ام به خاطر این عابد بیرون آمدم تا با او ازدواج کنم ، ولى چنین پیش آمد. از مردم پرسید:
آیا عابد فامیلى دارد؟
به او گفتند:
او برادرى صالح و نیکوکار ولى تهیدست و فقیر دارد. آن زن به سراغ برادر عابد رفت و با او ازدواج کرد و از او داراى پنج فرزند گردید

-منتخب قوامیس الدرر، ص 147 - 148.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۴/۰۴/۱۶
بهنام جدی بالابیگلو

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">