ندای الرحیل

در احیای فرهنگ آخرتگرایی
چهارشنبه, ۷ آبان ۱۳۹۳، ۱۰:۲۱ ب.ظ

عاقبت بخیری


جوانی برای زیارت خانه خدا رفته بود دیدند این جوان دائم مشغول ذکر صلوات است. در طواف، در سعی صفا و مروه، در منی و عرفات همه اش صلوات می فرستاد. همسفرانش تعجب کردند که شما قبلاً این قدر صلوات نمی فرستادید حالا چطور شده این قدر زیاد صلوات می فرستید؟ گفت: [صلوات انسان را عاقبت به خیر می کند]. [مداومت بر صلوات شفاعت پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم را بر ما واجب می کند. چون صلوات دعا برای پیامبر و آلش است و این دعا مستجاب می شود. حدیث داریم هیچ دعایی بدون صلوات مستجاب نمی شود چون رمز است نام پیامبر و آلش] در سفر همراه پدرم بودم بین راه پدرم مریض شد رو به قبله شد. در آن لحظه آخر رو به قبله بود ما به او شهادتین را تلقین کردیم دیدیم زبانش بند آمد و صورتش هم سیاه شد. نمی توانست شهادتین را بگوید من متأثر شدم ناامیدی که در سکرات و لحظات آخر بود دیدم. یک لحظه نقطه سفیدی در صورت پدرم باز شد و صورتش روشن شد و آن نقطه پخش شد و زبانش هم باز شد شهادتین را گفت و با لب خندان از دنیا رفت. من از این دو حالت تعجب کردم پدرمان را غسل دادیم کفن کردیم نماز خواندیم دفن کردیم. در این مسئله مانده بودم که این دو حالتی که برای پدرم پیش آمد چه بود ابتدا این قدر سیاه شد و بعد نورانی شد و از دنیا رفت بعد از چند روز از دفن پدرم او را در خواب دیدم که در یکی از باغ های بهشت است. از او پرسیدم پدر این حالتی که موقع مردن داشتی چه بود؟ گفت: پسرم گناه زیاد داشتم موقع جان دادن ملائکه عذاب آمدند مرا برای عذاب ببرند هول شدید مرا گرفت صورتم سیاه شد زبانم بند آمد (کسی که آخرین کلامش «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» و یا صلوات بر پیامبر و آلش باشد به بهشت می رود. (شیخ کلینی/ الکافی/ ج1/ ص:72). درآن لحظه آخر که ناامید شدم دیدم پیامبر خدا تشریف آوردند و ملائکه عذاب کنار رفتند. فرمود: ای کسی که زیاد صلوات بر محمد و آل محمد می فرستی ثواب صلوات هایی که برای من فرستادی را بگیر. ثواب صلوات ها را که به من دادند ملائکه عذاب رفتند. صلوات سیئات را به حسنات تبدیل و انسان را عاقبت به خیر می کند. گفت: آن موقعی که صورت من سفید شد و زبانم باز شد موقعی بود که ثواب صلوات ها و دعای پیامبر شامل حالم شدند و به داد من رسیدند.

اهمیت عاقبت بخیری و ثابت قدم بودن

مداومت بر صلوات انسان را عاقبت به خیر می کند. یکی از بزرگان می گفت: من خدمت ده نفر از علماء رسیدم از هر کدام سؤال کردم از خدا چه بخواهم بالاتفاق فرمودند: از خدا عاقبت به خیری بخواهید. زبیر از کسانی بود که امیرالمؤمنین علیه السلام در نهج البلاغه می فرماید: «مَا زَالَ الزُّبَیْرُ رَجُلًا مِنَّا أَهْلَ الْبَیْتِ حَتَّى نَشَأَ ابْنُهُ الْمَشْئُومُ عَبْدُ اللَّهِ» (امام على بن ابى طالب علیه السلام/ نهج البلاغة/ ص: 555). زبیر از ما اهل بیت بود تا زمانی پسرش عبدالله او را گمراه کرد. سلمان می گوید: زبیر در حمایت از ولایت اهل بیت از من داغ تر بود نذر کرد شمشیر را غلاف نکند تا حق امیرالمؤمنین را بگیرد. بعد از کشته شدن زبیر وقتی شمشیرش را خدمت حضرت علی علیه السلام آوردند حضرت متأثر شدند فرمودند: این شمشیر چقدر گرد و غبار از چهره پیامبر برطرف کرد. ولی همین جناب زبیر وقتی حکومت به امیرالمؤمنین علیه السلام رسید به خاطر این که بیت المال اضافه و یا پست و مقام بگیرد با همدستی طلحه و عایشه جنگ جمل را به پا کرد و در مقابل امیرالمؤمنین علیه السلام ایستاد. جناب زبیر در جنگ جمل هیجده هزار نفر را به کشتن داد.

عظمت مؤمن در درگاه الهی

از آداب سفر این است کسی که به مسافرت می رود از همه حلالیت بطلبد تا دل شکسته ای، آه و ناله مظلومی، فامیلی، همسایه ای پشت سرت نباشد. آقای انصاریان در منبر گفتند: یک خانم در مدینه به مسئول سازمان اصرار می کرد که گذرنامه ام را بدهید بلیط برایم بگیرید به تهران برگردم. هنوز اعمال حجش را به                               جا نیاورده بود گفتیم خانم نمی شود. گفت: من نمی خواهم. گفتم: چرا می خواهی برگردی؟ گفت: من عمری اسم مدینه و بقیع را می بردم اشک می ریختم و گریه می کردم اما حالا در مدینه نه اشکی، نه گریه ای و نه ناله ای دارم هیچ حالی ندارم راه بسته است. در دل من بسته شده است. هر چه استغاثه می کنم فایده ندارد راه بسته شده من می خواهم برگردم وقتی راهم نمی دهند چرا بمانم. به او گفتم: راه بسته شده یا دل را گرفته است. گفتم: هیچ چیز بی علت و بی ثمر نیست. در میان قوم و خویش هایتان کسی هست که با او قهر باشید، کدورتی داشته باشی؟ فکر کرد و گفت: با مادر شوهرم قهر هستم. حقیقتش از مادر شوهرم ناراحتم از او خداحافظی کردم قهر کردم. گفتم: نمی خواهد برگردی اگر تلفن یا پول تلفن نداری من می دهم تلفن بزن حلالیت بطلب. رفت و فردا برگشت گفت: حاج آقا خدا خیرت بدهد مشکل من حل شد زنگ زدم از مادر شوهر عذرخواهی کردم حلالیت طلبیدم انگار تمام درها به رویم باز شد. آدمی که نمی از چشمش بیرون نمی آمد حالا از اسم خدا و اهل بیت زیر و رو می شود. بزرگی می فرمود: حتی جایی که حق هم با من است سعی می کنم دل کسی را نشکنم.

بزرگی می فرمود همه همّ من این است که در دوران عمرم دلی را نشکنم چون مطمئن هستم که خدا عفوش خیلی بزرگ است. و آن حق هایی که بین ما و خداست خدای بزرگ می آمرزد ولی در مورد حق الناس، خدا می گوید باید طرف راضی بشود این مربوط به طرف است دلش را شکستی دلش راضی بشود من کارت ندارم.

شیخ عباس قمی در منتهی الاعمال آورده که علی بن یقطین وزیر هارون بود شیعه مخلص امام هفتم بود. اما کار یک آدم شتربان، ساربانی را راه نینداخت او هم دلش شکست. امام هفتم علیه السلام فرمود: در روز عرفه (در میان شب ها شبی مثل شب قدر، و در میان روزها، روزی مثل روز عرفه، و در میان زمین ها زمینی مثل زمین عرفات نداریم.) از همه بیشتر به یاد علی ابن یقطین بودم و برایش دعا کردم. وقتی علی بن یقطین به دیدار حضرت رفت آقا او را به پیش خود راه نداد و فرمود: خدا امسال حجت را قبول نمی کند.

علی بن یقطین به امام گفت: آقا طرف من در بصره است چه کار بکنم؟ فرمودند: اگر می خواهی راه درست بشود آخر شب بدون محافظت به قبرستان بقیع می روی یک شتری آنجا آماده است سوار بر آن شتر می شوی با طی الأرض تو را به بصره می برد در خانه آقای ابراهیم ساربان می روی وحلالیت می طلبی برمی گردی تا اینجا مشکلت حل بشود. عرض کرد چشم، و راه افتاد.

مرنجان دلم را که این مرغ وحشی

ز بامی که برخاست مشکل نشیند

روایت داریم پیامبر نگاهش به خانه کعبه افتاد فرمود: ای خانه کعبه تو خیلی حرمت داری خانه خدا هستی منسوب به خدا هستی ولی به خدا قسم مؤمن احترامش از خانه کعبه واجب تر است حرمتش بیشتر است. (تخریج احادیث الاحیاء ج8 ص297 و تفسیر حقی ج13 ص492 و قوت القلوب ج1 ص301) اگر کسی مال مؤمنی را خورده، آبروش برده، حقش را غصب کرده ، ظلم و خیانت کرده این بالاتر است از این که خانه کعبه را از بین ببرد و پودر کند. می گویند کسی کارش کفن دزدی بود مادر پیری داشت مادرش رو به قبله گفت: من می دانم که  کارت دزدی و حرام خوری است ولی من برای قبر و برزخم یک کفن حلال می خواهم. برو یک کفن حلال، یک پارچه سفید حلال برایم بخر. گفت: چشم مادر روی چشمم، رفت سر راه گردنه را گرفت دید قافله تاجرهای پارچه می آید گشت دید یکی پارچه سفیدی دارد گفت: آقا پارچه سفید به من می دهی؟ تاجر گفت: پولش را بده. گفت: برو کنار پول چیه؟ پارچه هایش را گرفت. تاجر گفت: این ها حرام وغصبی اند که می بری. گفت: آن قدر بزنید تا بگوید حلال است. آن قدر زدند تا گفت: حلالند. پارچه را آورد گفت: مادر به خدا قسم پارچه ای از این حلال تر نیست خدا شاهد است که صاحبش 70 بار گفت حلال است. حالا بعضی از این حلال هایمان این طوری هستند. این چه حلالی است. آقای ابراهیم جمال گفت: حلالت کردم، علی بن یقطین گفت: نه فایده ندارد. آقای ابراهیم گفت: آقا از ته دل می گویم واقعاً حلالت کردم جا خوردم شما آمدید. علی بن یقطین گفت: فایده ندارد من روی زمین می خوابم صورتم را روی خاک می گذارم شما که صاحب حق هستید کف پایت را روی صورتم بگذار بگو به خدا حلالش کردم. ابراهیم گفت: آقا این کار نکن برای من سخت است که پایم را روی صورت شما بگذارم. این کارها از هزارها نماز و ذکر شبانه تو خالی بالاتر است. ذکر و نماز شبی که غرور بیاورد دو قران نمی ارزد می گویند: کسی نماز می خواند خیلی ظاهرش را آب و تاب می داد و «وَلاَ الضَّالِّینَ»(الفاتحة: 7). را می کشید دو نفر در مسجد نشسته بودند گفتند: چه قرائت خوبی دارد. وسط ولاالضالین نمازش را شکست گفت روزه هم هستم.

آقای علی بن یقطین وقتی این پیشنهاد را داد مستضعف گفت: آقا من این کار را نمی کنم قسمش داد گفت: تو را به خدا پایت را روی صورتم بگذار. علی بن یقطین روی زمین خوابید صورتش را روی خاک گذاشت. ابراهیم جمال کف پایش را روی صورتش گذاشت. علی بن یقطین گفت: خدایا شاهد باشد که این آدم مستضعف مرا حلالم کرد. علی بن یقطین به مدینه برگشت امام هفتم قبولش کرد. علی بن یقطین کسی است که امام هفتم می گوید: روز عرفه یادش کردم و برایش دعا کردم. (منتهی الاعمال، بحارالانوار ج11 حالات امام موسی کاظم علیه السلام)
 



نوشته شده توسط بهنام جدی بالابیگلو
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

ندای الرحیل

در احیای فرهنگ آخرتگرایی

ندای الرحیل

سلام
وبلاگ حاضر، تلاش کوچکی است برای دگرگون کردن بدیهیات،گرایشها و هدفها ...
وبلاگ حاضر تلاش کوچکی است برای زنده کردن قلبها و دگرگون کردن آرزوها...
وبلاگ حاضر، تلاش کوچکی است برای احیای فرهنگ آخرتگرایی و نواختن ندای الرحیل...
پس...
باور کنیم که جهان به نگاهی نو نسبت به مرگ نیازمند است...
باور کنیم که نگرش غلط به اسرارآمیزترین پدیدۀ هستی - مرگ - لحظه لحظۀ عمر بشر را به پوچی کشانده است....
باور کنیم که ما رهگذریم ودنیا ظرفیت و توان تحمل آرزوهای ما را ندارد...
باور کنیم که مرگ در این نزدیکیست و ما چاره ای جز رفتن نداریم...
باور کنیم که دلهای ما برای آزاد شدن از ترسها و گرایشهای دنیا، به ترسها و گرایشهای آخرت نیازمند است...
باور کنیم که تنها طریقتی که می تواند ما را به خدا برساند، طریقت توشه چینی است...
ویادمرگ، آب حیات بخشیست برای زنده کردن بشریت...
ویاد مرگ شمشیر و سپر محکمیست، در برابر فرهنگ پوچ گرای غربیها...
و یاد مرگ، مرهم شفا بخشیست برای انقلاب بیمار شده به ویروس دنیاگرایی...

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
پیوندها

منوی تصویری سایت ندای الرحیل

تلگرام

-----------------------

 صفحه اصلی

-----------------------

ندای الرحیل2-تصاویر

-----------------------

ندای الرحیل3-سیاسی

-----------------------

ندای الرحیل4-خواب

-----------------------

 ندای الرحیل5 - شعر
پربیننده ترین مطالب

عاقبت بخیری

چهارشنبه, ۷ آبان ۱۳۹۳، ۱۰:۲۱ ب.ظ


جوانی برای زیارت خانه خدا رفته بود دیدند این جوان دائم مشغول ذکر صلوات است. در طواف، در سعی صفا و مروه، در منی و عرفات همه اش صلوات می فرستاد. همسفرانش تعجب کردند که شما قبلاً این قدر صلوات نمی فرستادید حالا چطور شده این قدر زیاد صلوات می فرستید؟ گفت: [صلوات انسان را عاقبت به خیر می کند]. [مداومت بر صلوات شفاعت پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم را بر ما واجب می کند. چون صلوات دعا برای پیامبر و آلش است و این دعا مستجاب می شود. حدیث داریم هیچ دعایی بدون صلوات مستجاب نمی شود چون رمز است نام پیامبر و آلش] در سفر همراه پدرم بودم بین راه پدرم مریض شد رو به قبله شد. در آن لحظه آخر رو به قبله بود ما به او شهادتین را تلقین کردیم دیدیم زبانش بند آمد و صورتش هم سیاه شد. نمی توانست شهادتین را بگوید من متأثر شدم ناامیدی که در سکرات و لحظات آخر بود دیدم. یک لحظه نقطه سفیدی در صورت پدرم باز شد و صورتش روشن شد و آن نقطه پخش شد و زبانش هم باز شد شهادتین را گفت و با لب خندان از دنیا رفت. من از این دو حالت تعجب کردم پدرمان را غسل دادیم کفن کردیم نماز خواندیم دفن کردیم. در این مسئله مانده بودم که این دو حالتی که برای پدرم پیش آمد چه بود ابتدا این قدر سیاه شد و بعد نورانی شد و از دنیا رفت بعد از چند روز از دفن پدرم او را در خواب دیدم که در یکی از باغ های بهشت است. از او پرسیدم پدر این حالتی که موقع مردن داشتی چه بود؟ گفت: پسرم گناه زیاد داشتم موقع جان دادن ملائکه عذاب آمدند مرا برای عذاب ببرند هول شدید مرا گرفت صورتم سیاه شد زبانم بند آمد (کسی که آخرین کلامش «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» و یا صلوات بر پیامبر و آلش باشد به بهشت می رود. (شیخ کلینی/ الکافی/ ج1/ ص:72). درآن لحظه آخر که ناامید شدم دیدم پیامبر خدا تشریف آوردند و ملائکه عذاب کنار رفتند. فرمود: ای کسی که زیاد صلوات بر محمد و آل محمد می فرستی ثواب صلوات هایی که برای من فرستادی را بگیر. ثواب صلوات ها را که به من دادند ملائکه عذاب رفتند. صلوات سیئات را به حسنات تبدیل و انسان را عاقبت به خیر می کند. گفت: آن موقعی که صورت من سفید شد و زبانم باز شد موقعی بود که ثواب صلوات ها و دعای پیامبر شامل حالم شدند و به داد من رسیدند.

اهمیت عاقبت بخیری و ثابت قدم بودن

مداومت بر صلوات انسان را عاقبت به خیر می کند. یکی از بزرگان می گفت: من خدمت ده نفر از علماء رسیدم از هر کدام سؤال کردم از خدا چه بخواهم بالاتفاق فرمودند: از خدا عاقبت به خیری بخواهید. زبیر از کسانی بود که امیرالمؤمنین علیه السلام در نهج البلاغه می فرماید: «مَا زَالَ الزُّبَیْرُ رَجُلًا مِنَّا أَهْلَ الْبَیْتِ حَتَّى نَشَأَ ابْنُهُ الْمَشْئُومُ عَبْدُ اللَّهِ» (امام على بن ابى طالب علیه السلام/ نهج البلاغة/ ص: 555). زبیر از ما اهل بیت بود تا زمانی پسرش عبدالله او را گمراه کرد. سلمان می گوید: زبیر در حمایت از ولایت اهل بیت از من داغ تر بود نذر کرد شمشیر را غلاف نکند تا حق امیرالمؤمنین را بگیرد. بعد از کشته شدن زبیر وقتی شمشیرش را خدمت حضرت علی علیه السلام آوردند حضرت متأثر شدند فرمودند: این شمشیر چقدر گرد و غبار از چهره پیامبر برطرف کرد. ولی همین جناب زبیر وقتی حکومت به امیرالمؤمنین علیه السلام رسید به خاطر این که بیت المال اضافه و یا پست و مقام بگیرد با همدستی طلحه و عایشه جنگ جمل را به پا کرد و در مقابل امیرالمؤمنین علیه السلام ایستاد. جناب زبیر در جنگ جمل هیجده هزار نفر را به کشتن داد.

عظمت مؤمن در درگاه الهی

از آداب سفر این است کسی که به مسافرت می رود از همه حلالیت بطلبد تا دل شکسته ای، آه و ناله مظلومی، فامیلی، همسایه ای پشت سرت نباشد. آقای انصاریان در منبر گفتند: یک خانم در مدینه به مسئول سازمان اصرار می کرد که گذرنامه ام را بدهید بلیط برایم بگیرید به تهران برگردم. هنوز اعمال حجش را به                               جا نیاورده بود گفتیم خانم نمی شود. گفت: من نمی خواهم. گفتم: چرا می خواهی برگردی؟ گفت: من عمری اسم مدینه و بقیع را می بردم اشک می ریختم و گریه می کردم اما حالا در مدینه نه اشکی، نه گریه ای و نه ناله ای دارم هیچ حالی ندارم راه بسته است. در دل من بسته شده است. هر چه استغاثه می کنم فایده ندارد راه بسته شده من می خواهم برگردم وقتی راهم نمی دهند چرا بمانم. به او گفتم: راه بسته شده یا دل را گرفته است. گفتم: هیچ چیز بی علت و بی ثمر نیست. در میان قوم و خویش هایتان کسی هست که با او قهر باشید، کدورتی داشته باشی؟ فکر کرد و گفت: با مادر شوهرم قهر هستم. حقیقتش از مادر شوهرم ناراحتم از او خداحافظی کردم قهر کردم. گفتم: نمی خواهد برگردی اگر تلفن یا پول تلفن نداری من می دهم تلفن بزن حلالیت بطلب. رفت و فردا برگشت گفت: حاج آقا خدا خیرت بدهد مشکل من حل شد زنگ زدم از مادر شوهر عذرخواهی کردم حلالیت طلبیدم انگار تمام درها به رویم باز شد. آدمی که نمی از چشمش بیرون نمی آمد حالا از اسم خدا و اهل بیت زیر و رو می شود. بزرگی می فرمود: حتی جایی که حق هم با من است سعی می کنم دل کسی را نشکنم.

بزرگی می فرمود همه همّ من این است که در دوران عمرم دلی را نشکنم چون مطمئن هستم که خدا عفوش خیلی بزرگ است. و آن حق هایی که بین ما و خداست خدای بزرگ می آمرزد ولی در مورد حق الناس، خدا می گوید باید طرف راضی بشود این مربوط به طرف است دلش را شکستی دلش راضی بشود من کارت ندارم.

شیخ عباس قمی در منتهی الاعمال آورده که علی بن یقطین وزیر هارون بود شیعه مخلص امام هفتم بود. اما کار یک آدم شتربان، ساربانی را راه نینداخت او هم دلش شکست. امام هفتم علیه السلام فرمود: در روز عرفه (در میان شب ها شبی مثل شب قدر، و در میان روزها، روزی مثل روز عرفه، و در میان زمین ها زمینی مثل زمین عرفات نداریم.) از همه بیشتر به یاد علی ابن یقطین بودم و برایش دعا کردم. وقتی علی بن یقطین به دیدار حضرت رفت آقا او را به پیش خود راه نداد و فرمود: خدا امسال حجت را قبول نمی کند.

علی بن یقطین به امام گفت: آقا طرف من در بصره است چه کار بکنم؟ فرمودند: اگر می خواهی راه درست بشود آخر شب بدون محافظت به قبرستان بقیع می روی یک شتری آنجا آماده است سوار بر آن شتر می شوی با طی الأرض تو را به بصره می برد در خانه آقای ابراهیم ساربان می روی وحلالیت می طلبی برمی گردی تا اینجا مشکلت حل بشود. عرض کرد چشم، و راه افتاد.

مرنجان دلم را که این مرغ وحشی

ز بامی که برخاست مشکل نشیند

روایت داریم پیامبر نگاهش به خانه کعبه افتاد فرمود: ای خانه کعبه تو خیلی حرمت داری خانه خدا هستی منسوب به خدا هستی ولی به خدا قسم مؤمن احترامش از خانه کعبه واجب تر است حرمتش بیشتر است. (تخریج احادیث الاحیاء ج8 ص297 و تفسیر حقی ج13 ص492 و قوت القلوب ج1 ص301) اگر کسی مال مؤمنی را خورده، آبروش برده، حقش را غصب کرده ، ظلم و خیانت کرده این بالاتر است از این که خانه کعبه را از بین ببرد و پودر کند. می گویند کسی کارش کفن دزدی بود مادر پیری داشت مادرش رو به قبله گفت: من می دانم که  کارت دزدی و حرام خوری است ولی من برای قبر و برزخم یک کفن حلال می خواهم. برو یک کفن حلال، یک پارچه سفید حلال برایم بخر. گفت: چشم مادر روی چشمم، رفت سر راه گردنه را گرفت دید قافله تاجرهای پارچه می آید گشت دید یکی پارچه سفیدی دارد گفت: آقا پارچه سفید به من می دهی؟ تاجر گفت: پولش را بده. گفت: برو کنار پول چیه؟ پارچه هایش را گرفت. تاجر گفت: این ها حرام وغصبی اند که می بری. گفت: آن قدر بزنید تا بگوید حلال است. آن قدر زدند تا گفت: حلالند. پارچه را آورد گفت: مادر به خدا قسم پارچه ای از این حلال تر نیست خدا شاهد است که صاحبش 70 بار گفت حلال است. حالا بعضی از این حلال هایمان این طوری هستند. این چه حلالی است. آقای ابراهیم جمال گفت: حلالت کردم، علی بن یقطین گفت: نه فایده ندارد. آقای ابراهیم گفت: آقا از ته دل می گویم واقعاً حلالت کردم جا خوردم شما آمدید. علی بن یقطین گفت: فایده ندارد من روی زمین می خوابم صورتم را روی خاک می گذارم شما که صاحب حق هستید کف پایت را روی صورتم بگذار بگو به خدا حلالش کردم. ابراهیم گفت: آقا این کار نکن برای من سخت است که پایم را روی صورت شما بگذارم. این کارها از هزارها نماز و ذکر شبانه تو خالی بالاتر است. ذکر و نماز شبی که غرور بیاورد دو قران نمی ارزد می گویند: کسی نماز می خواند خیلی ظاهرش را آب و تاب می داد و «وَلاَ الضَّالِّینَ»(الفاتحة: 7). را می کشید دو نفر در مسجد نشسته بودند گفتند: چه قرائت خوبی دارد. وسط ولاالضالین نمازش را شکست گفت روزه هم هستم.

آقای علی بن یقطین وقتی این پیشنهاد را داد مستضعف گفت: آقا من این کار را نمی کنم قسمش داد گفت: تو را به خدا پایت را روی صورتم بگذار. علی بن یقطین روی زمین خوابید صورتش را روی خاک گذاشت. ابراهیم جمال کف پایش را روی صورتش گذاشت. علی بن یقطین گفت: خدایا شاهد باشد که این آدم مستضعف مرا حلالم کرد. علی بن یقطین به مدینه برگشت امام هفتم قبولش کرد. علی بن یقطین کسی است که امام هفتم می گوید: روز عرفه یادش کردم و برایش دعا کردم. (منتهی الاعمال، بحارالانوار ج11 حالات امام موسی کاظم علیه السلام)
 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۳/۰۸/۰۷
بهنام جدی بالابیگلو

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">