ندای الرحیل

در احیای فرهنگ آخرتگرایی
سه شنبه, ۱۷ دی ۱۳۹۲، ۰۶:۱۳ ب.ظ

احتضار یک بازاری

حضرت آیت الله العظمى اراکى (قدس سره ) فرمودند:


آقاى سید مهدى کشفى پسر آقا سید ریحان اله کشفى و نوه آقا سید جعفر کشفى - که از بروجرد بودند و در کوچه ما منزل داشت - نقل کرده است آقا سید مهدى با دایى ، یا دایى زاده ، آقاى طالقانى به نام سید محى الدین پیش ‍ بنده مکاسب مى خواندند.

 او در اواخر عمر از یاران خاص آقا میرزا جواد آقا شد.

 به درس او خیلى علاقه مند بود و رفت و آمد زیاد با ایشان داشتند و به او اخلاص و مودت مى ورزید.


ایشان نقل کرد که یک شب در خانه خودم در اتاق خوابیده بودم ، دیدم که یک صداى حزین و جگر سوزى از حیاط مى آید.

 از بس محرق القلب (دلسوز) بود، هراسان از خواب برخاستم که چه خبر است !

 رفتم در را باز کردم دیدم در این حیاط ما (که به این کوچکى است ) یک کاروانسراى بزرگ است و دور تا دورش حجره مى باشد و صدا از یک حجره مى آید.


دویدم پشت حجره هر کار کردم در باز نشد!

 از شکاف در نگاه کردم .

 دیدم یکى از رفقاى ما که اهل بازار تهران است افتاده و سنگ آسیاب بزرگى روى او چیده اند و یک شخص بدهیبت از آن بالا توى حلقوم دهان او عملیات مى کند و او از زیر سنگ بلند فریاد زد!

 ناراحت شدم ، هر چه فریاد کردم در باز نشد.

 هر چه التماس کردم به آن شخص که چرا با رفیق ما این گونه رفتار مى کنى ! اصلا جواب نداد و حتى نگفت تو که هستى ؟!!

 آنقدر ایستادم که خسته شدم . برگشتم خیلى وضع بدى بود. آمدم توى رختخواب ولى خواب از سرم به کلى پرید.


نشستم تا اینکه صبح شد.


حال نماز خواندن نداشتم ، با عجله رفتم در خانه میرزا جواد آقا و در زدم به آقا گفتم :

 من همچون چیزى دیدم .

 آقا میرزا جواد فرمودند:

 شما مقامى پیدا کرده اید؛ این مکاشفه است آن شخص در آن ساعت نزع روح مى شد.

من تاریخ آن روز را یادداشت کردم . بعد نامه آمد که آن رفیق در همان ساعت فوت کرده است



نوشته شده توسط بهنام جدی بالابیگلو
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

ندای الرحیل

در احیای فرهنگ آخرتگرایی

ندای الرحیل

سلام
وبلاگ حاضر، تلاش کوچکی است برای دگرگون کردن بدیهیات،گرایشها و هدفها ...
وبلاگ حاضر تلاش کوچکی است برای زنده کردن قلبها و دگرگون کردن آرزوها...
وبلاگ حاضر، تلاش کوچکی است برای احیای فرهنگ آخرتگرایی و نواختن ندای الرحیل...
پس...
باور کنیم که جهان به نگاهی نو نسبت به مرگ نیازمند است...
باور کنیم که نگرش غلط به اسرارآمیزترین پدیدۀ هستی - مرگ - لحظه لحظۀ عمر بشر را به پوچی کشانده است....
باور کنیم که ما رهگذریم ودنیا ظرفیت و توان تحمل آرزوهای ما را ندارد...
باور کنیم که مرگ در این نزدیکیست و ما چاره ای جز رفتن نداریم...
باور کنیم که دلهای ما برای آزاد شدن از ترسها و گرایشهای دنیا، به ترسها و گرایشهای آخرت نیازمند است...
باور کنیم که تنها طریقتی که می تواند ما را به خدا برساند، طریقت توشه چینی است...
ویادمرگ، آب حیات بخشیست برای زنده کردن بشریت...
ویاد مرگ شمشیر و سپر محکمیست، در برابر فرهنگ پوچ گرای غربیها...
و یاد مرگ، مرهم شفا بخشیست برای انقلاب بیمار شده به ویروس دنیاگرایی...

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
پیوندها

منوی تصویری سایت ندای الرحیل

تلگرام

-----------------------

 صفحه اصلی

-----------------------

ندای الرحیل2-تصاویر

-----------------------

ندای الرحیل3-سیاسی

-----------------------

ندای الرحیل4-خواب

-----------------------

 ندای الرحیل5 - شعر
پربیننده ترین مطالب

احتضار یک بازاری

سه شنبه, ۱۷ دی ۱۳۹۲، ۰۶:۱۳ ب.ظ
حضرت آیت الله العظمى اراکى (قدس سره ) فرمودند:


آقاى سید مهدى کشفى پسر آقا سید ریحان اله کشفى و نوه آقا سید جعفر کشفى - که از بروجرد بودند و در کوچه ما منزل داشت - نقل کرده است آقا سید مهدى با دایى ، یا دایى زاده ، آقاى طالقانى به نام سید محى الدین پیش ‍ بنده مکاسب مى خواندند.

 او در اواخر عمر از یاران خاص آقا میرزا جواد آقا شد.

 به درس او خیلى علاقه مند بود و رفت و آمد زیاد با ایشان داشتند و به او اخلاص و مودت مى ورزید.


ایشان نقل کرد که یک شب در خانه خودم در اتاق خوابیده بودم ، دیدم که یک صداى حزین و جگر سوزى از حیاط مى آید.

 از بس محرق القلب (دلسوز) بود، هراسان از خواب برخاستم که چه خبر است !

 رفتم در را باز کردم دیدم در این حیاط ما (که به این کوچکى است ) یک کاروانسراى بزرگ است و دور تا دورش حجره مى باشد و صدا از یک حجره مى آید.


دویدم پشت حجره هر کار کردم در باز نشد!

 از شکاف در نگاه کردم .

 دیدم یکى از رفقاى ما که اهل بازار تهران است افتاده و سنگ آسیاب بزرگى روى او چیده اند و یک شخص بدهیبت از آن بالا توى حلقوم دهان او عملیات مى کند و او از زیر سنگ بلند فریاد زد!

 ناراحت شدم ، هر چه فریاد کردم در باز نشد.

 هر چه التماس کردم به آن شخص که چرا با رفیق ما این گونه رفتار مى کنى ! اصلا جواب نداد و حتى نگفت تو که هستى ؟!!

 آنقدر ایستادم که خسته شدم . برگشتم خیلى وضع بدى بود. آمدم توى رختخواب ولى خواب از سرم به کلى پرید.


نشستم تا اینکه صبح شد.


حال نماز خواندن نداشتم ، با عجله رفتم در خانه میرزا جواد آقا و در زدم به آقا گفتم :

 من همچون چیزى دیدم .

 آقا میرزا جواد فرمودند:

 شما مقامى پیدا کرده اید؛ این مکاشفه است آن شخص در آن ساعت نزع روح مى شد.

من تاریخ آن روز را یادداشت کردم . بعد نامه آمد که آن رفیق در همان ساعت فوت کرده است

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۲/۱۰/۱۷
بهنام جدی بالابیگلو

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">