ندای الرحیل

در احیای فرهنگ آخرتگرایی
چهارشنبه, ۱۸ اسفند ۱۳۸۹، ۰۹:۱۰ ب.ظ

مکاشفه

خورشید طلوع کرده بود.پاره ای گلیم پیدا کرده بود.دراز کشید.راستش جایی بغیر از قبرستان برای خوابیدن پیدا نکرده بود.حالا که آفتاب زده بود، جرأت پیدا کرده بود بره اونجا...

دراز کشید.

افکار گوناگون سایه وار، ذهنش را مشغول خود کرده بودند، برای خریدن خانه رفته بود اونجا؛

احمدآباد معروف به احمدآباد کوزه گران، یکی از روستاهای ورامینه...

چشمهایش را بست، بناگاه فریادی شبیه به فریاد گاو او را ترسانید.سرش را بالا گرفت و به قبری که صدا از آنجا می آمد نگاهی انداخت.

دوباره صدای گاو را شنید...

بار سوم بلند شد و شروع به خواندن نماز قضا نمود و زیر لب گفت:

خدایا منو ببخش!!!



نوشته شده توسط بهنام جدی بالابیگلو
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

ندای الرحیل

در احیای فرهنگ آخرتگرایی

ندای الرحیل

سلام
وبلاگ حاضر، تلاش کوچکی است برای دگرگون کردن بدیهیات،گرایشها و هدفها ...
وبلاگ حاضر تلاش کوچکی است برای زنده کردن قلبها و دگرگون کردن آرزوها...
وبلاگ حاضر، تلاش کوچکی است برای احیای فرهنگ آخرتگرایی و نواختن ندای الرحیل...
پس...
باور کنیم که جهان به نگاهی نو نسبت به مرگ نیازمند است...
باور کنیم که نگرش غلط به اسرارآمیزترین پدیدۀ هستی - مرگ - لحظه لحظۀ عمر بشر را به پوچی کشانده است....
باور کنیم که ما رهگذریم ودنیا ظرفیت و توان تحمل آرزوهای ما را ندارد...
باور کنیم که مرگ در این نزدیکیست و ما چاره ای جز رفتن نداریم...
باور کنیم که دلهای ما برای آزاد شدن از ترسها و گرایشهای دنیا، به ترسها و گرایشهای آخرت نیازمند است...
باور کنیم که تنها طریقتی که می تواند ما را به خدا برساند، طریقت توشه چینی است...
ویادمرگ، آب حیات بخشیست برای زنده کردن بشریت...
ویاد مرگ شمشیر و سپر محکمیست، در برابر فرهنگ پوچ گرای غربیها...
و یاد مرگ، مرهم شفا بخشیست برای انقلاب بیمار شده به ویروس دنیاگرایی...

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
پیوندها

منوی تصویری سایت ندای الرحیل

تلگرام

-----------------------

 صفحه اصلی

-----------------------

ندای الرحیل2-تصاویر

-----------------------

ندای الرحیل3-سیاسی

-----------------------

ندای الرحیل4-خواب

-----------------------

 ندای الرحیل5 - شعر
پربیننده ترین مطالب

مکاشفه

چهارشنبه, ۱۸ اسفند ۱۳۸۹، ۰۹:۱۰ ب.ظ

خورشید طلوع کرده بود.پاره ای گلیم پیدا کرده بود.دراز کشید.راستش جایی بغیر از قبرستان برای خوابیدن پیدا نکرده بود.حالا که آفتاب زده بود، جرأت پیدا کرده بود بره اونجا...

دراز کشید.

افکار گوناگون سایه وار، ذهنش را مشغول خود کرده بودند، برای خریدن خانه رفته بود اونجا؛

احمدآباد معروف به احمدآباد کوزه گران، یکی از روستاهای ورامینه...

چشمهایش را بست، بناگاه فریادی شبیه به فریاد گاو او را ترسانید.سرش را بالا گرفت و به قبری که صدا از آنجا می آمد نگاهی انداخت.

دوباره صدای گاو را شنید...

بار سوم بلند شد و شروع به خواندن نماز قضا نمود و زیر لب گفت:

خدایا منو ببخش!!!

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۸۹/۱۲/۱۸
بهنام جدی بالابیگلو

نظرات  (۱)

Why does this have to be the ONLY rellabie source? Oh well, gj!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">